hamkelas/همکلاس

 

يادگاران دفاع مقدس

                   

       گام سومسلام بر شهیدان

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٦ - hamkelas


سیمای زیانکاران در قرآن کریم

                     زیانکاران در جهنم

در دنباله آيه 17 از سوره هود كه سخن از قرآن و رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلّم به ميان آمده آورده، آيات مورد بحث سرنوشت منكران، و نشانه‌ها، و پايان و عاقبت كارشان را تشريح مي‌كند خاسران و زیانکاران را معرفی مي‌نماید.

وَ مَنْ أَظلَمُ مِمَّنِ افْترَى عَلى اللَّهِ كذِباً أُولَئك يُعْرَضونَ عَلى رَبِّهِمْ وَ يَقُولُ الاَشهَادُ هَؤُلاءِ الَّذِينَ كَذَبُوا عَلى رَبِّهِمْ أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلى الظالِمِينَ * چه كسى ستمكارتر است از آنها كه بر خدا افترا مي‌بندند، آنان (روز رستاخيز) بر پروردگارشان عرضه مي‌شوند و شاهدان (پيامبران و فرشتگان) مي‌گويند اينان همانها هستند كه به پروردگار دروغ بستند. لعنت خدا بر ظالمان باد!

الَّذِينَ يَصدُّونَ عَن سبِيلِ اللهِ وَ يَبْغُونهَا عِوَجاً وَ هُم بِالاَخِرَةِ هُمْ كَافِرُونَ * همانها كه (مردم را) از راه خدا باز مي‌دارند و راه حق را كج و معوج نشان مي‌دهند و به سراى آخرت كافرند.

أُولَئك لَمْ يَكُونُوا مُعْجِزِينَ فى الاَرْضِ وَ مَا كانَ لهَُم مِّن دُونِ اللهِ مِنْ أَوْلِيَاءَ يُضاعَف لهَُمُ الْعَذَاب مَا كانُوا يَستَطِيعُونَ السمْعَ وَ مَا كانُوا يُبْصِرُونَ * آنها هيچگاه توانائى فرار در زمين ندارند و جز خدا دوستان و پشتيباناني نمي‌يابند. عذاب خدا براى آنها مضاعف خواهد بود (چرا كه هم گمراه بودند و هم ديگران را به گمراهي كشاندند)، آنها هرگز توانائي شنيدن (حق را) نداشتند و حقايق را) نمي‌ديدند.

أُولَئك الَّذِينَ خَسِرُوا أَنفُسهُمْ وَ ضلَّ عَنهُم مَّا كانُوا يَفْترُونَ * آنان كساني هستند كه سرمايه وجود خود را از دست دادند و تمام معبودهاي دروغين از نظرشان گم شدند.

لا جَرَمَ أَنهُمْ فى الاَخِرَةِ هُمُ الاَخْسرُونَ * به همين دليل آنها مسلما در سراى آخرت از همه زيانكارترند.

(آيات 18 – 22 سوره هود)

خاسرین همان كسانى هستند كه سرمايه وجود خود را از دست داده و ورشكست شدند. و اين بزرگترين خسارتى است كه ممكن است دامنگير انسانى شود كه موجوديت انسانى خويش را از دست دهد، سپس اضافه مي‌كند آنها به معبودهائى دروغين دل بسته بودند اما سرانجام تمام اين معبودهاى ساختگى گم شدند و از نظرشان محو گشتند.

 

و من اظلم ممن افتري علي الله كذبا ... خداوند به پیامبر اکرم می‌فرماید: تو بدان جهت كه داراي بينه‌اي از ناحيه پروردگارت هستي، نمي‌تواني و ممكن نيست ظالم باشي، حاشا بر تو كه در دعوتت به خداي تعالي افتراء بسته باشي، براي اين كه كسي به ساحت مقدس خداوند دروغ مي‌بندد که از ستمكارترين ستمكاران است، و چنين و چنان وبالي در برابر دروغشان دارند.

منظور از افتراي كذب بر خداي سبحان، توصيف خداي تعالي است به صفتي كه در او نيست، و يا نسبت دادن چيزي به ناحق، و يا بدون علم و مدرك به اوست. و افتراء از روشن‌ترين مصاديق ظلم و گناه است. و معلوم است كه ظلم نسبت به هر كسي يك حكم ندارد، هر قدر آن طرف كه مورد ظلم ما واقع شده بزرگتر باشد، ظلم ما نيز به همان نسبت بزرگتر خواهد بود، تا آنجا كه به بزرگترين مقام يعني به ساحت عظمت و كبريايي پروردگار منتهي شود كه افتراء و ظلم به او عظيم‌ترين ظلم خواهد بود. خداوند فرموده: اين شما هستيد كه با عقايد خرافي خود به خدا افتراء مي‌بنديد، براي او بدون هيچ علم و مدركي شريك اثبات مي‌كنيد، با اين كه او " الله " است و هيچ معبودي جز او نيست و شما هستيد كه از راه خدا جلوگيري مي‌كنيد. و معناي جمله اين است كه، راهي كه شما پيش گرفته‌ايد افتراء است، نه راه خدا، شما راه ديگري پيش گرفته و آن را سنت و روش زندگي خود كرديد كه اين خود دگرگون ساختن راه خداست، همان راهي كه فطرت و نبوت به سوي آن هدايت مي‌كند، و شما به آخرت كفر ورزيده آن را نفي كرديد، و اين اثبات مبدا بدون معاد معنايش نسبت دادن لغو و عمل باطل به خداي تعالي است كه خود افترايي ديگر است. اگر كسي معتقد باشد به اين كه معادي نيست، نسبت لغو به خدا داده؛ زيرا در اين صورت خلقت بيهوده و بي غرض خواهد بود. اعتقاد مشركين به غير دين و سنت خدا و گرويدن به عقايد باطل در مساله مبدا و معاد و در زندگي دنيايي و اجتماعي غير سنت الهي را سنت خود قرار دادن است و اين - با اين كه سنتي كه از ناحيه خدا آمده تنها سنت حق است و نزد خدا به جز دين حق هيچ سنتي نيست  افترايي است بر خدا ، كه به زودي در روزي كه بر پروردگارشان عرضه مي‌شوند گواهان عليه آنان شهادت خواهند داد .

شاهدان، در روز قیامت مي‌گويند: اينها آن كساني‌اند كه در دنيا به پروردگار خود دروغ بستند. این شهادتي است از آن گواهان عليه مشركين كه به خداي تعالي افتراء بستند كه در حقيقت از ناحيه شهادت، اشهاد عليه آنان مسجل مي‌شود كه آنان مفتري بودند؛ چون آنجا مکاني است که جز حق چيزي گفته نمي‌شود و كسي را نيز از گفتن حق و اعتراف و قبول حق چاره و مفري نيست .

اولئك يعرضون علي ربهم؛ "عرض" به معناي اظهار چيزي است تا طرف آن را ببيند و به موضع آن واقف گردد. در روز قيامت حجاب‌ها (ي ماديت و منيت و عادت و ملكات زشت ناشي از آنها و از غير آنها ) كه در دنيا بين مشركين و پروردگارشان حائل شده بود، به وسيله ظهور آيات الهي كنار مي‌رود و حق به طور صريح و بدون هيچ شاغلي كه آن را از يادها ببرد و انسان‌ها را مشغول به خود سازد روشن مي‌گردد، و انسان‌ها حاضر مي‌شوند، و چون اين حضور، حضوري اضطراري خواهد بود كه خود انسان‌ها در آن دخالتي ندارند، لذا در آيه مورد بحث از اين حضور تعبير به "عرضه شدن انسان‌ها به پروردگارشان " كرد. پس در آن روز ملائكه موكل بر مشركين، آنان را مي‌آورند و در موقفي قرار مي‌دهند كه بين آنان و پروردگارشان هيچ حجابي حايل نباشد تا خداي تعالي بين آنان داوري كند.

و يقول الاشهاد هؤلاء الذين كذبوا علي ربهم؛ كلمه "اشهاد" جمع شهيد (گواه) است، مانند كلمه "اشراف " كه جمع شريف است . بعضي گفته‌اند: جمع شاهد است، مانند اصحاب كه جمع صاحب است . مؤيد آن آيه شريفه زير است كه مي‌فرمايد: فكيف اذا جئنا من كل امه بشهيد (26)؛ چه خواهند كرد روزي كه از هر امتي شهيدي بياوريم. (سوره نساء، آيه 41 ) كه اين آيه نيز از روزي خبر مي‌دهد كه اشهاد قيام مي‌كنند، پس اشهاد همان شهيدهاي امت‌ها هستند، در نتيجه اين كلمه جمع شهيد است .

پس اگر لاعني در قيامت كسي را لعنت كند معنايش اين است كه او را از رحمت مخصوص به مؤمنين طرد نموده و عذاب را عليه او مسجل كند.

در اين كه شاهدان، فرشتگان الهى هستند؟ يا ماموران ضبط اعمال؟ و يا پيامبران؟ مفسران احتمالاتى داده‌اند، ولى با توجه به اين كه در آيات ديگر قرآن، پيامبران خدا به عنوان شاهدان اعمال معرفى شده‌اند ظاهر اين است كه در اينجا نيز منظور همان‌ها هستند و يا مفهوم وسيع‌ترى كه آنها و ساير شاهدان اعمال را در برگيرد.

شاهدان، در روز قیامت مي‌گويند: اينها آن كساني‌اند كه در دنيا به پروردگار خود دروغ بستند. این شهادتي است از آن گواهان عليه مشركين كه به خداي تعالي افتراء بستند كه در حقيقت از ناحيه شهادت اشهاد عليه آنان مسجل مي‌شود كه آنان مفتري بودند؛ چون آنجا مکاني است که جز حق چيزي گفته نمي‌شود و كسي را نيز از گفتن حق و اعتراف و قبول حق چاره و مفري نيست .

الا لعنة الله علي الظالمين. الذين يصدون عن سبيل الله ... . اين جمله تتمه كلام گواهان است؛ و اين كلام گواهان كه خداي تعالي آن را حكايت كرده تثبيت دوري از رحمت خدا از ناحيه گواهان است براي ستمكاران و مسجل كردن عذاب است براي آنان، نه اين كه نظير لعنت و رحمت دنيايي، صرف نفرين و دعا و مانند لعنتي باشد كه در آيه آمده، زیرا دنيا دار عمل است و قيامت روز جزاء. پس هر لعنت و رحمتي كه در قيامت باشد بروز آن است نه لفظ و آرزوي ما. لعنت در قيامت، رساندن عذابي است به ايشان كه برايشان ذخيره شده، و رحمت در آن روز رساندن پاداش ذخيره شده است . پس اگر لاعني در قيامت كسي را لعنت كند معنايش اين است كه او را از رحمت مخصوص به مؤمنين طرد نموده عذاب را عليه او مسجل كند .

خداي تعالي سپس ظالميني را كه مورد لعن گواهان بودند تفسير كرده به: الذين يصدون عن سبيل الله و يبغونها عوجا و هم بالاخره هم كافرون. 

آيه فوق صفات اين ظالمان را در ضمن سه جمله بيان مي‌كند:

نخست مي‌گويد: آنها كساني هستند كه مردم را با انواع وسائل از راه خدا باز مي‌دارند. اين كار يا از طريق القاء شبهه، و زمانى از طريق تهديد، و گاهى تطميع، و مانند آن، صورت مي‌گيرد كه هدف همه آنها يكى است و آن بازداشتن از راه خدا است.

ديگر اين كه آنها مخصوصا سعى دارند راه مستقيم الهى را كج و معوج نشان دهند. يعنى با انواع تحريف‌ها كم و زياد كردن، تفسير به راى و مخفى ساختن حقايق چنان مي‌كنند كه اين صراط مستقيم به صورت اصليش در نظرها جلوه‌گر نشود، تا مردم نتوانند از اين راه بروند، و افراد حق طلب جاده اصلى را پيدا نكنند .

و سومین خصوصیت اين كه آنها به قيامت و روز رستاخيز ايمان ندارند . و عدم ايمانشان به معاد سرچشمه ساير انحرافات و تبهكاري‌هاى آنان مي‌شود چرا كه ايمان به آن دادگاه بزرگ و عالم وسيع بعد از مرگ، روح و جان را تربيت مي‌كند.

جالب اين كه تمام اين مسائل در مفهوم ظلم جمع است زيرا مفهوم وسيع اين كلمه هر گونه انحراف و تغيير موضع واقعى اشياء و اعمال و صفات و عقائد را شامل مي‌شود. پس اين ستمكاران چه اين كه معتقد به صانعي باشند ولي دين فطرت را كه همان اسلام است رها كرده به سنت تحريف شده و منحرف كننده‌اي گرويده باشند، و چه اين كه اصلا به صانعي معتقد نباشند و از آنهايي باشند كه مي‌گويند: " جز اين زندگي دنيا زندگاني ديگري نيست و ما را جز روزگار كسي نمي‌ميراند" در هر حال ستمكار و مفتري بر خدا هستند و به خدا دروغ بسته‌اند .

منظور از افتراي كذب بر خداي سبحان، توصيف خداي تعالي است به صفتي كه در او نيست، و يا نسبت دادن چيزي به ناحق، و يا بدون علم و مدرك به اوست. و افتراء از روشن‌ترين مصاديق ظلم و گناه است.

اولئك لم يكونوا معجزين في الارض و ما كان لهم من دون الله من اولياء ... كلمه "اولئك، آنان" اشاره است به آن كساني كه بر خداي تعالي افتراء بسته بودند؛ كه در دو آيه قبل اوصافشان ذكر شد. مقامي كه آيه شريفه دارد دلالت مي‌كند بر اين كه منظور خداي تعالي كه فرمود: " آنان در زمين خداي را عاجز نمي‌كنند"، اين است كه در زندگي مادي و زميني خود نمي‌توانند به صرف خارج شدن از زي بندگي او را به ستوه بياورند، پس اگر با دست زدن به افتراء، دروغ به خداي تعالي مي‌بندند، و اگر راه خدا را به روي مردم سد مي‌كنند، و اگر آن راه را كج و معوج مي‌خواهند همه اينها بدان جهت نيست كه قدرت عاريتي آنان بر قدرت خداي سبحان فايق آمده، كه توانستند چنين كارهايي بكنند، و نيز براي آن نيست كه مشيت آنان بر مشيت خداي سبحان پيشي گرفته، و باز براي آن نيست كه آنان از تحت ولايت خداي تعالي بيرون آمده در ولايت كس ديگر داخل شده‌اند، و غير خدا را ولي خود گرفته‌اند كه يا بتها باشند و يا اسباب ظاهري كه دل بدان بسته‌اند، زيرا خود خداي تعالي فرموده: و ما كان لهم من دون الله من اولياء . پس نه قدرتشان بر قدرت خداي عزيز غالب آمده و نه شركايي كه براي خود گرفته و آنها را اولياي خود ناميده‌اند و در حقيقت ولايتي دارند و مدبر امور آنهايند، و نه آن اولياء خيالي، آنها را به اين كارهاي ناروا يعني بغي و ظلم واداشته‌اند، بلكه مدبر امورشان خداي تعالي است و اوست كه امر آنان را تدبير مي‌كند و در برابر سوء نيات و اعمال زشتشان كه سرانجامش سوء عذاب است كيفر مي‌دهد و آنان را از راهي كه خودشان متوجه نشوند استدراج مي‌كند. روایات فراوانى داريم كه هر كس سنت بدى بگذارد، وزر و گناه تمام كسانى كه به آن سنت بد عمل مي‌كنند، براى او نوشته مي‌شود همچنين هر كس سنت نيكي‌ بگذارد معادل پاداش كسانى كه به آن عمل مي‌كنند براى او ثبت مي‌گردد.

يضاعف لهم العذاب؛ خداي تعالي عذاب را براي آنان مضاعف مي‌كند و اين مضاعف كردن عذاب براي اين است كه آنها فاسق شدند، و سپس بر اين فسق و تباهي خود لجاجت و اصرار كردند. و يا براي اين است كه هم خودشان نافرماني خدا را كردند و هم ديگران را به معصيت خدا واداشتند؛ به اين جهت، هم عذاب معصيت خود را دارند و هم عذاب معصيتي كه ديگران به تحريك آنان مرتكب شدند. آيات بسياري دلالت مي‌كنند بر اين كه خداي تعالي عقل و چشم و گوش را از آنان سلب كرده که البته به اعتراف خودشان؛ نشنيدن و تعقل نكردن را گناه خود می‌شمارند، و در اينجا اين سؤال پيش مي‌آيد كه چگونه گناه خود شمردند با اين كه خدا عقل و گوش را از آنان سلب كرده؟ جوابش اين است كه همين خود دليل بر اين است كه خودشان در اين سرنوشت خود دخالت داشته‌اند و خود با ارتكاب گناهان باعث سلب اين نعمت‌ها از خويش شده‌اند.

اگر كسي معتقد باشد به اين كه معادي نيست، نسبت لغو به خدا داده؛ زيرا در اين صورت خلقت بيهوده و بي غرض خواهد بود.

 اولئك الذين خسروا انفسهم و ضل عنهم ما كانوا يفترون.

آيه فوق محصول تمام تلاش‌ها و كوشش‌هاى نادرست آنها را در يك جمله بيان مي‌كند و مي‌گويد: اينها همان كسانى هستند كه سرمايه وجود خود را از دست داده و ورشكست شدند. و اين بزرگترين خسارتى است كه ممكن است دامنگير انسانى شود كه موجوديت انسانى خويش را از دست دهد، سپس اضافه مي‌كند آنها به معبودهائى دروغين دل بسته بودند اما سرانجام تمام اين معبودهاى ساختگى گم شدند و از نظرشان محو گشتند.

اين آيه شريفه مشتمل بر دو نكته است: يكي اين كه مي‌فرمايد كفار نفس خود را خاسر كردند. دوم اين كه مي‌فرمايد افترايي كه يك عمر مرتكب آن شدند در آخرت اثري از آن نمي‌يابند. اما خسران آنان دليلش اين است كه آدمي مالك نيست مگر نفس خود را كه البته مالكيتش نسبت به نفس خودش استقلالي نيست، بلكه به تمليك خداي تعالي است و وقتي آدمي چيزي را براي نفس خود بخرد كه مايه هلاكتش باشد و سرمايه عمر و مال و هر چيز ديگر را بدهد و در مقابل كفر و معصيت را بخرد در اين معامله ضرر كرده و اين ضرر را خودش براي خود فراهم آورده است . پس خسران نفس كنايه است از هلاك كردن نفس؛ و اما ضلالت در افترايي كه بستند علتش اين است كه عقايد خرافي كه داشتند که دروغ بود، يعني وهمي بود كه در خارج واقعيت نداشت، خرافاتي بود كه هوا و هوس‌هاي دنيوي آن را در نظرشان جلوه داده بود، و با برچيده شدن زندگي دنيا و هيچ و پوچ شدن هوا و هوس‌ها، آن اوهام و خرافات نيز جلوه و رنگ خود را مي‌بازد، و معلوم مي‌شود چيزي جز دروغ و افتراء نبوده، در آن روز هر كسي مي‌فهمد كه حق مبين تنها خداي تعالي بوده و آنچه را حق مي‌پنداشتند چيزي جز خيال نبوده است.

لا جرم انهم في الاخره هم الاخسرون. از "فراء" نقل شده كه گفته است: كلمه "لا جرم" در اصل به معناي كلمات "لابد" و "لامحاله: بناچار " بوده و بعدا در معناي سوگند، استعمالي شايع يافته و به تدريج معناي كلمه "حقا" را به خود گرفته است، و به همين جهت در جواب آن، لام قسم آورده مي‌شود؛ يعني گفته مي‌شود: " لا جرم لا فعلن كذا؛ حقا اين كار را به يقين انجام مي‌دهم."

پس معناي آيه اينطور مي‌شود: حقا اين خرافه پرستان در آخرت زيانكارترين افراد خواهند بود. و وجه زيانكارتر بودنشان در آخرت - اگر فرض كنيم منظور ، زيانكارتر از ساير معصيت كاران باشند - اين است كه ساير گنهكاران اميد نجات دارند، اما اينها به خاطر كفر و عنادشان نفس خود را خاسر و ضايع و هلاك كردند، در نتيجه ديگر اميدي در نجاتشان از آتش آخرت نيست همانطور كه در دنيا با حفظ آن عنادي كه داشتند اميدي به رستگاري و برگشتن از كفر به سوي ايمان در آنان نبود. اگر فرض كنيم كه منظور از خاسرتر بودنشان اين است كه خسران آخرتشان بيش از خسران دنيايي آنان است در اين صورت وجه آن اين است كه اين كفار به خاطر كفرشان و به خاطر اين كه مردم را از راه خدا جلوگيري مي‌كردند و در سعادتي كه دين حق براي آنان فراهم نموده بود محروم مي‌ساختند، قهرا هم در دنيا زيانكار شدند و هم در آخرت، ليكن خسران آخرتشان شديدتر است، زيرا دايمي و جاوداني است، (براي اين كه باعث كفر و محروميت ديگران نيز شدند.) پس خسران دنياييشان در مقايسه با خسران آخرتيشان بسيار اندك است. علاوه بر اين، در آخرت اعمال از نظر نتايج، شديدتر و مضاعف مي‌گردد.

 

برگرفته از تفسیر المیزان و نمونه

سایت تبیان

مهری هدهدی

 

مطالب مرتبط :

چرا خداوند مردم را آزمایش می‌کند؟

سیمای مومنان در قرآن کریم

مختال فخور کیست؟

ویژگی‌های عباد در قرآن مجید

سیمای پرهیزکاران در قرآن مجید

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٦ - hamkelas


در یافتی از مناجات خمس عشره

                       مناجات

                         در تاب زلف یار ...

                                                 (مناجات العارفین)

اِلهى قَصُرَتِ الاْلْسُنُ عَنْ بُلُوغِ ثَناَّئِكَ كَما يَليقُ بِجَلالِكَ وَ عَجَزَتِ الْعُقُولُ عَنْ اِدْراكِ كُنْهِ جَمالِكَ وَ انْحَسَرَتِ الاْبْصارُدُونَ النَّظَرِ اِلى سُبُحاتِ وَجْهِكَ وَ لَمْ تَجْعَلْ لِلْخَلْقِ طَريقاً اِلى مَعْرِفَتِكَ اِلاّ بِالْعَجْزِ عَنْ مَعْرِفَتِكَ ...

الهی!

درخت وصف، بی‌شک به آسمان ثنای تو نتواند رسید و پرنده عقل بر اوج جمال تو بال نتواند سائید.

خدایا!

در چنته کوچک فهم ما کی ابزار درک تو می‌گنجد و در کوله بار خرد ما کجا توشه راه قلّه جلال تو جای می‌گیرد؟

پای عقل در راه درک تو کفش آبله پوشید و به مقصد نرسید و چشم‌ها بر خیمه‌گاه تو در انتظار ماند و رخسار زیبای تو ندید، که تو مر پناهگاه معرفت خویش را راهی نیافریده‌ای، جز کوره راههای عجز.

محبوبم!

نه تنها از خویش مران که در کنارم گیر و دامنت را پناه جاودانه من ساز.

اِلهى فَاجْعَلْنا مِنَ الَّذينَ تَرَسَّخَتْ اَشْجارُ الشَّوْقِ اِلَيْكَ فى حَداَّئِقِ صُدُورِهِمْ وَ اَخَذَتْ لَوْعَةُ مَحَبَّتِكَ بِمَجامِعِ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ اِلى اَوْكارِ الاْفْكارِ يَاْوُونَ وَ فى رِياضِ الْقُرْبِ وَالْمُكاشَفَةِ يَرْتَعُونَ وَ مِنْ حِياضِ الْمَحَبَّةِ بِكَاْسِ الْمُلاطَفَةِ يَكْرَعُونَ وَ شَرايِعَ الْمُصافاتِ يَرِدُونَ...

خداوندا!

ما را از آنانی قرارده که درختهای اشتیاق در باغ‌های سینه‌هایشان ریشه دوانده و شعله‌های عشق تو آتش به دل‌هایشان زده و رایحه جمال تو پرنده افکارشان را اوج تازه بخشیده.

آنان که در مزارع قرب تو، به چراگاه مکاشفه آمده‌اند و از چشمه عشق تو با جام‌های لطف تو می‌نوشند.

آنان که:

در جوار خانه تو مسکن گزیده‌اند و آب حیات از باران مهر تو می‌نوشند و لباس از نسیم لطف تو می‌پوشند.

آن پروانه‌ها که هماره گرد تو می‌گردند و وام زندگی از آتش عشق تو می‌گیرند.

آنان که در بلندای قله ملاطفت تو تنفس می‌کنند.

قَدْ كُشِفَ الْغِطاَّءُ عَنْ اَبْصارِهِمْ وَانْجَلَتْ ظُلْمَةُ الرَّيْبِ عَنْ عَقاَّئِدِهِمْ وَ ضَماَّئِرِهِمْ وَانْتَفَتْ مُخالَجَةُ الشَّكِّ عَنْ قُلُوبِهِمْ وَ سَرائِرِهِمْ وَانْشَرَحَتْ بِتَحْقيقِ الْمَعْرِفَةِ صُدُورُهُمْ وَ عَلَتْ لِسَبْقِ السَّعادَةِ فِى الزَّهادَةِ هِمَمُهُمْ ...

خداوند!

ما را از آنانی قرارده:

که اطراق در کنار جوی صفای تو  کرده‌اند و از سبزینه وفای تو می‌زیند.

آنان که پرده‌های جهل از جلوی چشمانشان برداشته شده و ابرهای ظلمت در آسمان وجودشان شکافته شده.

آنان که از بیراهه‌های وهم و چند راهه‌های ریب خلاصی یافته‌اند.

آنان که به جغد بیم و کبوتر امید از یک پنجره می‌نگرند.

آنان که گلیم خویش را از گرد گمان تکانده‌اند و ملخ‌های شک را از مزارع دل‌های خویش رانده‌اند.

خدایا!

چه لذت بخش است گذر نسیم یاد تو بر دل‌ها و چه زیباست پرواز پرنده خاطر تو بر قلب‌ها و چه شیرین است پیمودن اندیشه در جاده غیب‌ها بسوی تو.

وَ عَذُبَ فى مَعينِ الْمُعامَلَةِ شِرْبُهُمْ وَ طابَ فى مَجْلِسِ الاُْنْسِ سِرُّهُمْ وَ اَمِنَ فى مَوْطِنِ الْمَخافَةِ سِرْبُهُمْ َاطْمَاَنَّتْ بِالرُّجُوعِ اِلى رَبِّ الاْرْبابِ اَنْفُسُهُمْ وَ تَيَقَّنَتْ بِالْفَوْزِ و الْفَلاحِ اَرْواحُهُمْ و َقَرَّتْ بِالنَّظَرِ اِلى مَحْبُوبِهِمْ اَعْيُنُهُمْ وَاسْتَقَرَّ بِاِدْراكِ السُّؤْلِ و َنَيْلِ الْمَأمُولِ قَرارُهُمْ وَ رَبِحَتْ فى بَيْعِ الدُّنْيا بِالاْخِرَةِ  تِجارَتُهُمْ ...

خدایا!

ما را از آنانی قرارده که سینه‌هایشان با تنفس در فضای عرفان تو گشاده گشت. آنان که در دریای سعادت، کشتی همتشان با بادبان زهد پیشی گرفت. همان‌ها که جامه کردار در رود تو شستند و لقمه رفتار از دست تو گرفتند و شراب گفتار از جام تو نوشیدند.

آنها که در کوره انس تو گداخته شدند و با سوهان تو صیقل یافتند.

آنها که وجودشان در مسیر توفان‌های وحشت، ایمنی از تو یافت و پیکرشان در مسیل سیل‌های بنیان کن استقامت از تو گرفت و خاطرشان با رجعت به سوی تو، پروردگار خدایان، سلطان پادشاهان و مالک حاکمان آرامش یافت و دل‌هایشان با یاد تو اطمینان گرفت و روان‌هایشان در اقیانوس رستگاری به کشتی یقینی نشست و روح‌هایشان آرامش را در بغل گرفت.

و از دیدار معشوقشان نگاه منتظرشان برق زد و چشمانشان روشنی یافت.

و آرامشی بر باد رفته با رجعت مسافران آرزو بازگشت.

و قرارِِ از جان پر کشیده‌شان، با دیدار خواسته‌هایشان در وجود نشست.

آنان که در معامله دنیا و آخرتشان به سود مقصودشان نایل آمدند و آنان که از فانی گذشتند تا به باقی رسیدند.

آنان که در دام سفلی فرود نیامدند تا در اوج علوی پریدند.

آنان که در طوفان مهلک دریا کشتی خویش سبک کردند تا به ساحل سلامت رسیدند.

اِلهى ما اَلَذَّ خَواطِرَ الاِْلْهامِ بِذِكْرِكَ عَلَى الْقُلُوبِ وَ ما اَحْلَى الْمَسيرَ اِلَيْكَ بِالاْوْهامِ فى مَسالِكِ الْغُيُوبِ وَ ما اَطْيَبَ طَعْمَ حُبِّكَ وَ ما اَعْذَبَ شِرْبَ قُرْبِكَ فَاَعِذْنا مِنْ طَرْدِكَ وَ اِبْعادِكَ وَاجْعَلْنا مِنْ اَخَصِّ عارِفيكَ وَ اَصْلَحِ عِبادِكَ وَ اَصْدَقِ طاَّئِعيكَ وَ اَخْلَصِ عُبّادِكَ يا عَظيمُ يا جَليلُ يا كَريمُ يا مُنيلُ بِرَحْمَتِكَ وَ مَنِّكَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ.

خدایا!

ما را از آنانی قرارده که سینه‌هایشان با تنفس در فضای عرفان تو گشاده گشت. آنان که در دریای سعادت، کشتی همتشان با بادبان زهد پیشی گرفت. همان‌ها که جامه کردار در رود تو شستند و لقمه رفتار از دست تو گرفتند و شراب گفتار از جام تو نوشیدند.

خدایا!

چه لذت بخش است گذر نسیم یاد تو بر دل‌ها و چه زیباست پرواز پرنده خاطر تو بر قلب‌ها و چه شیرین است پیمودن اندیشه در جاده غیب‌ها بسوی تو.

چه روح می‌بخشد گام زدن در مسیر عرفان تو و چه جان می‌دهد ایمان به غیب تو.

خدای من! محبوب من! چه خوش است طعم عشق تو.

چه شوق‌آفرین است نگاه عاشقانه تو.

چه تکان‌دهنده است توجه مهرآمیز تو.

چه شیرین است زندگی در کنار تو و در زیر سایه لطف تو.

چه لذت بخش است گرمای دست نوازش تو.

خدای من!

چه آرامش هیجان‌انگیزی می‌بخشد نگریستن به چشم‌های تو.

چه بی‌قراری آرامی است بر در خانه محبت تو.

محبوبم!

نه تنها از خویش مران که در کنارم گیر و دامنت را پناه جاودانه من ساز.

مرا از نزدیک‌ترین عارفان و شایسته‌ترین بندگان و راست‌گوترین مطیعان و خالص‌ترین عبادت کنندگان و مخلص‌ترین روی به تو آورندگانت قرارده.

ای خلاّق بزرگی‌ها و ای آفریننده عظمت‌ها! و ای در وجود آورنده رتبه‌های بلند!

ای عظیم! ای جلیل! ای بخشنده کرم و ای کرامت محض!

ای دست گیرنده و به مقصد رساننده!

تو را سوگند به رحمت و نعمت بی‌ منتهایت که اجابت کن!

ای مهربان‌ترین بخشندگان!

-------------------------------------------

مطالب گذشته:

دریافتی از مناجات خمس عشره (1)

دریافتی از مناجات خمس عشره (2)

دریافتی از مناجات خمس عشره (3)

--------------------------------------------

منبع:

شجاعی، سید مهدی، دست دعا، چشم امید، 113-109.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٦ - hamkelas


ولايت فقيه، ملاك مشروعيت حكومت

                                                  فاضل لنكراني
مقدمه

در يكصدمين سال تولد امام خمينى، حضرت آية الله فاضل در ديدار با مسئولان كنگره «امام خمينى و انديشه حكومت اسلامى» به تبيين مبناى فقهى حضرت امام درباره حكومت اسلامى پرداختند. متن بيانات معظم له در اين باره چنين است:

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 الحمدلله رب العالمين و صلى الله على سيدنا محمد و آله الطاهرين ولعنة الله على اعدائهم اجمعين.

شايد ساليان درازى طول بكشد تا همه ابعاد وجودى حضرت امام خمينى روشن بشود و آن چه تا به حال براى ما روشن شده، مقدارى از ابعاد شخصيتى ايشان است و هنوز برخى از ابعاد امام مخصوصاً جنبه علمى ايشان مشخص نشده است.

به نظر من امام از نظر فطانت و قوت استعداد و ذكاوت، فرد ممتاز و بى نظيرى بود. نمى خواهيم ادعا كنيم در طول تاريخ نظيرى براى ايشان وجود نداشته، ولى ما نظيرى براى ايشان درك نكرده ايم.

خود من 26 سال است كه كتاب «تحريرالوسيله» ايشان را شرح مى كنم و هنوز هم شايد بيش از ثلث آن باقى مانده باشد. براى شرح كتاب وقتى مطالب ديگران را با نظريات ايشان مقايسه مى كنم مى بينم كه فاصله زيادى وجود دارد و نظريات ايشان بسيار دقيق و با ارزش است، اما با اين حال مقام علمى ايشان بسيار مخفى مانده است. يادم هست در مهمانى شامى در قم به حاج احمد آقا گفتم: پدر شما با اين كه شهرت جهانى پيدا كرده و فكر نمى كنم كسى روى زمين باشد كه اسم ايشان را نشنيده باشد، ولى از نظر علمى محروميت و مظلوميت عجيبى دارد، چون برخى مى پندارند كه نظريات ايشان علمى نيست و از اين نظر بايد اظهار تأسف كرد.

مسئله ولايت فقيه از فروع فقهى نيست تا ما بگوييم: فلان روايت دلالت دارد يا نه، كدام روايت سندش حجت است، كدام روايت سندش حجت نيست، اين يك مسئله عقلى و بديهى است

البته اگر اين گرفتارى هاى امام نبود و فقط در جنبه علمى متمحض بود، حوزه از وجود ايشان استفاده زيادى مى توانست بكند، لكن گرفتارى تشكيل و اداره حكومت ايشان را از اين معنا بازداشت. مقام علمى ايشان به ويژه براى طلبه هايى كه درس ايشان را نديده اند و كتاب هاى ايشان را درست مطالعه نكرده اند، خيلى روشن نيست و من مخصوصاً به برادران طلبه جوان نصيحت مى كنم كه از كتاب هاى ايشان غفلت نكنند، مخصوصاً كتاب «بيع» كه تقريباً پنج جلد است به تمام معنا قابل استفاده است و مطالبى در آن هست كه در هيچ كجا يافت نمى شود.

اما انديشه حكومت امام، مبتنى بر يك مسئله فقهى است كه به نظر ايشان بديهى و ضرورى و غير قابل مناقشه است، يعنى مسئله ولايت فقيه، مثل نماز جمعه نيست تا ببينيم آيا روايات بر وجوب عينى نماز جمعه دلالت مى كند يا بر وجوب تخييرى، يا به خيال بعضى بر تحريم نماز جمعه در عصر غيبت امام دلالت دارد.

مسئله ولايت فقيه متكى به معناى ديگرى است كه اصلاً جاى اين حرف ها نيست و شايد هم به خاطر بديهى بودن نيازى به دليل روايى نباشد. احكام مقدس اسلام نه محدوديت زمانى دارد و نه محدوديت مكانى، چون لازمه حاكميت رسول خدا و اين كه دين اسلام مكمل همه اديان است (و من يبتغ غيرالاسلام دينا فلن يقبل منه) اين است كه يك دين جامع و كاملى باشد آن هم نه براى يك عصر و زمان، بلكه براى همه زمان ها و مكان ها. از طرف ديگر، مقصود فقط تبليغ اين احكام نبوده است، بلكه مقصود اين بوده كه اين احكام در جامعه اجرا بشود، صرف اين كه به مردم بگوييم: نماز بخوانيد، روزه بگيريد، زكات بدهيد و امثال آن، كفايت نمى كند، اين ها بايد در جامعه اسلامى اجرا شود.

حكومت اگر اسلامى شد، يعنى آن پايه اول حكومت را فقيه عادل بر مبناى فقاهت و عدل خودش پايه گذارى كرد، امور ديگر متفرع به اين امر است. اساسش اساس اسلامى است هر چند عملا نمى تواند و وقت اجازه نمى دهد كه در تمام جزئيات دخالت بكند

افراد جامعه اسلامى هم مختلف اند عده اى فهمشان كامل است و دسته اى ناقص، بعضى كاملاً متشرع اند و برخى ديگر چنين نيستند، آن وقت اسلام با در نظر گرفتن اين معنا مى خواهد همه احكام خود را براى مردم بيان بكند و مردم آن را اجرا بكنند. حال آيا غير از مسئله حكومت اسلامى، ما مى توانيم راه ديگرى براى اين معنا پيدا بكنيم؟ يك آدم غير مسلمان هر قدر هم عادل باشد و بخواهد عدالت اجتماعى را اجرا بكند، كافى نيست، بلكه بايد مجرى همه احكام اسلامى باشد كه در اين صورت بايد يك حكومت اسلامى آن هم بر مبناى تشيع ايجاد شود. چون تاريخ به ما نشان داده است كه حكومت هاى اسلامى غير شيعى به جاى اين كه احكام اسلامى را اجرا بكنند چه بسا عملاً با احكام اسلام مخالفت مى كردند، از فحشا و منكر اجتناب نداشتند، از خوردن شراب باكى نداشتند، از آميزش حرام با زنان باكى نداشتند و كسى كه شخصاً اين طور است آيا مى شود انتظار داشت كه احكام اسلام را به طور كامل اجرا بكند؟

پس بايد يك حكومت اسلامى بر مبناى تشيع، با رهبرى دل سوز، عادل، فقيه، مدير و مدبر وجود داشته باشد تا بتواند اين كارها را انجام بدهد. ضمن اين كه ولايت فقيه ملاك مشروعيت حكومت ما است، و فرق حكومت ما با حكومت ديگران همين است كه ما حكومت مان را مشروع مى دانيم، اما حكومت هاى ديگر هر چند استبدادى نبا شند يا مشروطه و جمهورى هم باشند، دليلى بر مشروعيت آن ها نداريم. به چه دليل حكمى كه در مجلس مشروطه تصويب مى شود يا دستورى كه رئيس جمهور غير اسلامى مى دهد، براى من و شما حجيت داشته باشد؟ حجيت داشتن نياز به مستند شرعى دارد.

به نظر من امام از نظر فطانت و قوت استعداد و ذكاوت، فرد ممتاز و بى نظيرى بود. نمى خواهيم ادعا كنيم در طول تاريخ نظيرى براى ايشان وجود نداشته، ولى ما نظيرى براى ايشان درك نكرده ايم.

وقتى در مجلس قانونى تصويب مى كنند ما مى گوييم: براى خودشان ! به ما چه مربوط است؟ مگر اين ها ما را خريده اند مگر ما برده اين ها هستيم! مگر اين ها چون كه با زور بر ما مسلط شدند حق دارند همه مسائل ما را تحت نظر بگيرند؟ اين طور كه نيست. اين يك مشروعيتى لازم دارد و اين هم در حقيقت به اسلامى بودن حكومت برمى گردد.

حكومت اگر اسلامى شد، يعنى آن پايه اول حكومت را فقيه عادل بر مبناى فقاهت و عدل خودش پايه گذارى كرد، امور ديگر متفرع به اين امر است. اساسش اساس اسلامى است هر چند عملا نمى تواند و وقت اجازه نمى دهد كه در تمام جزئيات دخالت بكند. در زمان خود رسول الله (صلى الله عليه وآله) هم همين طور بود، مثلا ايشان وقتى مى خواستند جنگى را دستور بدهند كلياتى را دستور مى دادند اما خصوصيات آن را بايستى متخصصين و علاقه مندان به اين كار، خودشان تشخيص بدهند.

انديشه حكومت امام، مبتنى بر يك مسئله فقهى است كه به نظر ايشان بديهى و ضرورى و غير قابل مناقشه است، يعنى مسئله ولايت فقيه، مثل نماز جمعه نيست تا ببينيم آيا روايات بر وجوب عينى نماز جمعه دلالت مى كند يا بر وجوب تخييرى، يا به خيال بعضى بر تحريم نماز جمعه در عصر غيبت امام دلالت دارد.

حضرت مى فرمودند: در اين جنگ با فلان طايفه بجنگيد، حالا از كدام راه بروند، تابع نظر نماينده رسول الله (صلى الله عليه وآله) بود. لذا مسئله ولايت فقيه از فروع فقهى نيست تا ما بگوييم: فلان روايت دلالت دارد يا نه، كدام روايت سندش حجت است، كدام روايت سندش حجت نيست، اين يك مسئله عقلى و بديهى است. دين اسلام با جامعيت و كامليت و با نظرى كه به اجراى احكام خودش دارد، صرف تبليغ و تبيين احكام نيست، مى خواهد اين احكام در خارج پياده بشود و هيچ چاره اى جز تشكيل حكومت اسلامى با ولايت فقيه - به اين نحوى كه عرض كرديم - نداريم.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٦ - hamkelas


سیمای زیانکاران در قرآن کریم

                     زیانکاران در جهنم

در دنباله آيه 17 از سوره هود كه سخن از قرآن و رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلّم به ميان آمده آورده، آيات مورد بحث سرنوشت منكران، و نشانه‌ها، و پايان و عاقبت كارشان را تشريح مي‌كند خاسران و زیانکاران را معرفی مي‌نماید.

وَ مَنْ أَظلَمُ مِمَّنِ افْترَى عَلى اللَّهِ كذِباً أُولَئك يُعْرَضونَ عَلى رَبِّهِمْ وَ يَقُولُ الاَشهَادُ هَؤُلاءِ الَّذِينَ كَذَبُوا عَلى رَبِّهِمْ أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلى الظالِمِينَ * چه كسى ستمكارتر است از آنها كه بر خدا افترا مي‌بندند، آنان (روز رستاخيز) بر پروردگارشان عرضه مي‌شوند و شاهدان (پيامبران و فرشتگان) مي‌گويند اينان همانها هستند كه به پروردگار دروغ بستند. لعنت خدا بر ظالمان باد!

الَّذِينَ يَصدُّونَ عَن سبِيلِ اللهِ وَ يَبْغُونهَا عِوَجاً وَ هُم بِالاَخِرَةِ هُمْ كَافِرُونَ * همانها كه (مردم را) از راه خدا باز مي‌دارند و راه حق را كج و معوج نشان مي‌دهند و به سراى آخرت كافرند.

أُولَئك لَمْ يَكُونُوا مُعْجِزِينَ فى الاَرْضِ وَ مَا كانَ لهَُم مِّن دُونِ اللهِ مِنْ أَوْلِيَاءَ يُضاعَف لهَُمُ الْعَذَاب مَا كانُوا يَستَطِيعُونَ السمْعَ وَ مَا كانُوا يُبْصِرُونَ * آنها هيچگاه توانائى فرار در زمين ندارند و جز خدا دوستان و پشتيباناني نمي‌يابند. عذاب خدا براى آنها مضاعف خواهد بود (چرا كه هم گمراه بودند و هم ديگران را به گمراهي كشاندند)، آنها هرگز توانائي شنيدن (حق را) نداشتند و حقايق را) نمي‌ديدند.

أُولَئك الَّذِينَ خَسِرُوا أَنفُسهُمْ وَ ضلَّ عَنهُم مَّا كانُوا يَفْترُونَ * آنان كساني هستند كه سرمايه وجود خود را از دست دادند و تمام معبودهاي دروغين از نظرشان گم شدند.

لا جَرَمَ أَنهُمْ فى الاَخِرَةِ هُمُ الاَخْسرُونَ * به همين دليل آنها مسلما در سراى آخرت از همه زيانكارترند.

(آيات 18 – 22 سوره هود)

خاسرین همان كسانى هستند كه سرمايه وجود خود را از دست داده و ورشكست شدند. و اين بزرگترين خسارتى است كه ممكن است دامنگير انسانى شود كه موجوديت انسانى خويش را از دست دهد، سپس اضافه مي‌كند آنها به معبودهائى دروغين دل بسته بودند اما سرانجام تمام اين معبودهاى ساختگى گم شدند و از نظرشان محو گشتند.

 

و من اظلم ممن افتري علي الله كذبا ... خداوند به پیامبر اکرم می‌فرماید: تو بدان جهت كه داراي بينه‌اي از ناحيه پروردگارت هستي، نمي‌تواني و ممكن نيست ظالم باشي، حاشا بر تو كه در دعوتت به خداي تعالي افتراء بسته باشي، براي اين كه كسي به ساحت مقدس خداوند دروغ مي‌بندد که از ستمكارترين ستمكاران است، و چنين و چنان وبالي در برابر دروغشان دارند.

منظور از افتراي كذب بر خداي سبحان، توصيف خداي تعالي است به صفتي كه در او نيست، و يا نسبت دادن چيزي به ناحق، و يا بدون علم و مدرك به اوست. و افتراء از روشن‌ترين مصاديق ظلم و گناه است. و معلوم است كه ظلم نسبت به هر كسي يك حكم ندارد، هر قدر آن طرف كه مورد ظلم ما واقع شده بزرگتر باشد، ظلم ما نيز به همان نسبت بزرگتر خواهد بود، تا آنجا كه به بزرگترين مقام يعني به ساحت عظمت و كبريايي پروردگار منتهي شود كه افتراء و ظلم به او عظيم‌ترين ظلم خواهد بود. خداوند فرموده: اين شما هستيد كه با عقايد خرافي خود به خدا افتراء مي‌بنديد، براي او بدون هيچ علم و مدركي شريك اثبات مي‌كنيد، با اين كه او " الله " است و هيچ معبودي جز او نيست و شما هستيد كه از راه خدا جلوگيري مي‌كنيد. و معناي جمله اين است كه، راهي كه شما پيش گرفته‌ايد افتراء است، نه راه خدا، شما راه ديگري پيش گرفته و آن را سنت و روش زندگي خود كرديد كه اين خود دگرگون ساختن راه خداست، همان راهي كه فطرت و نبوت به سوي آن هدايت مي‌كند، و شما به آخرت كفر ورزيده آن را نفي كرديد، و اين اثبات مبدا بدون معاد معنايش نسبت دادن لغو و عمل باطل به خداي تعالي است كه خود افترايي ديگر است. اگر كسي معتقد باشد به اين كه معادي نيست، نسبت لغو به خدا داده؛ زيرا در اين صورت خلقت بيهوده و بي غرض خواهد بود. اعتقاد مشركين به غير دين و سنت خدا و گرويدن به عقايد باطل در مساله مبدا و معاد و در زندگي دنيايي و اجتماعي غير سنت الهي را سنت خود قرار دادن است و اين - با اين كه سنتي كه از ناحيه خدا آمده تنها سنت حق است و نزد خدا به جز دين حق هيچ سنتي نيست  افترايي است بر خدا ، كه به زودي در روزي كه بر پروردگارشان عرضه مي‌شوند گواهان عليه آنان شهادت خواهند داد .

شاهدان، در روز قیامت مي‌گويند: اينها آن كساني‌اند كه در دنيا به پروردگار خود دروغ بستند. این شهادتي است از آن گواهان عليه مشركين كه به خداي تعالي افتراء بستند كه در حقيقت از ناحيه شهادت، اشهاد عليه آنان مسجل مي‌شود كه آنان مفتري بودند؛ چون آنجا مکاني است که جز حق چيزي گفته نمي‌شود و كسي را نيز از گفتن حق و اعتراف و قبول حق چاره و مفري نيست .

اولئك يعرضون علي ربهم؛ "عرض" به معناي اظهار چيزي است تا طرف آن را ببيند و به موضع آن واقف گردد. در روز قيامت حجاب‌ها (ي ماديت و منيت و عادت و ملكات زشت ناشي از آنها و از غير آنها ) كه در دنيا بين مشركين و پروردگارشان حائل شده بود، به وسيله ظهور آيات الهي كنار مي‌رود و حق به طور صريح و بدون هيچ شاغلي كه آن را از يادها ببرد و انسان‌ها را مشغول به خود سازد روشن مي‌گردد، و انسان‌ها حاضر مي‌شوند، و چون اين حضور، حضوري اضطراري خواهد بود كه خود انسان‌ها در آن دخالتي ندارند، لذا در آيه مورد بحث از اين حضور تعبير به "عرضه شدن انسان‌ها به پروردگارشان " كرد. پس در آن روز ملائكه موكل بر مشركين، آنان را مي‌آورند و در موقفي قرار مي‌دهند كه بين آنان و پروردگارشان هيچ حجابي حايل نباشد تا خداي تعالي بين آنان داوري كند.

و يقول الاشهاد هؤلاء الذين كذبوا علي ربهم؛ كلمه "اشهاد" جمع شهيد (گواه) است، مانند كلمه "اشراف " كه جمع شريف است . بعضي گفته‌اند: جمع شاهد است، مانند اصحاب كه جمع صاحب است . مؤيد آن آيه شريفه زير است كه مي‌فرمايد: فكيف اذا جئنا من كل امه بشهيد (26)؛ چه خواهند كرد روزي كه از هر امتي شهيدي بياوريم. (سوره نساء، آيه 41 ) كه اين آيه نيز از روزي خبر مي‌دهد كه اشهاد قيام مي‌كنند، پس اشهاد همان شهيدهاي امت‌ها هستند، در نتيجه اين كلمه جمع شهيد است .

پس اگر لاعني در قيامت كسي را لعنت كند معنايش اين است كه او را از رحمت مخصوص به مؤمنين طرد نموده و عذاب را عليه او مسجل كند.

در اين كه شاهدان، فرشتگان الهى هستند؟ يا ماموران ضبط اعمال؟ و يا پيامبران؟ مفسران احتمالاتى داده‌اند، ولى با توجه به اين كه در آيات ديگر قرآن، پيامبران خدا به عنوان شاهدان اعمال معرفى شده‌اند ظاهر اين است كه در اينجا نيز منظور همان‌ها هستند و يا مفهوم وسيع‌ترى كه آنها و ساير شاهدان اعمال را در برگيرد.

شاهدان، در روز قیامت مي‌گويند: اينها آن كساني‌اند كه در دنيا به پروردگار خود دروغ بستند. این شهادتي است از آن گواهان عليه مشركين كه به خداي تعالي افتراء بستند كه در حقيقت از ناحيه شهادت اشهاد عليه آنان مسجل مي‌شود كه آنان مفتري بودند؛ چون آنجا مکاني است که جز حق چيزي گفته نمي‌شود و كسي را نيز از گفتن حق و اعتراف و قبول حق چاره و مفري نيست .

الا لعنة الله علي الظالمين. الذين يصدون عن سبيل الله ... . اين جمله تتمه كلام گواهان است؛ و اين كلام گواهان كه خداي تعالي آن را حكايت كرده تثبيت دوري از رحمت خدا از ناحيه گواهان است براي ستمكاران و مسجل كردن عذاب است براي آنان، نه اين كه نظير لعنت و رحمت دنيايي، صرف نفرين و دعا و مانند لعنتي باشد كه در آيه آمده، زیرا دنيا دار عمل است و قيامت روز جزاء. پس هر لعنت و رحمتي كه در قيامت باشد بروز آن است نه لفظ و آرزوي ما. لعنت در قيامت، رساندن عذابي است به ايشان كه برايشان ذخيره شده، و رحمت در آن روز رساندن پاداش ذخيره شده است . پس اگر لاعني در قيامت كسي را لعنت كند معنايش اين است كه او را از رحمت مخصوص به مؤمنين طرد نموده عذاب را عليه او مسجل كند .

خداي تعالي سپس ظالميني را كه مورد لعن گواهان بودند تفسير كرده به: الذين يصدون عن سبيل الله و يبغونها عوجا و هم بالاخره هم كافرون. 

آيه فوق صفات اين ظالمان را در ضمن سه جمله بيان مي‌كند:

نخست مي‌گويد: آنها كساني هستند كه مردم را با انواع وسائل از راه خدا باز مي‌دارند. اين كار يا از طريق القاء شبهه، و زمانى از طريق تهديد، و گاهى تطميع، و مانند آن، صورت مي‌گيرد كه هدف همه آنها يكى است و آن بازداشتن از راه خدا است.

ديگر اين كه آنها مخصوصا سعى دارند راه مستقيم الهى را كج و معوج نشان دهند. يعنى با انواع تحريف‌ها كم و زياد كردن، تفسير به راى و مخفى ساختن حقايق چنان مي‌كنند كه اين صراط مستقيم به صورت اصليش در نظرها جلوه‌گر نشود، تا مردم نتوانند از اين راه بروند، و افراد حق طلب جاده اصلى را پيدا نكنند .

و سومین خصوصیت اين كه آنها به قيامت و روز رستاخيز ايمان ندارند . و عدم ايمانشان به معاد سرچشمه ساير انحرافات و تبهكاري‌هاى آنان مي‌شود چرا كه ايمان به آن دادگاه بزرگ و عالم وسيع بعد از مرگ، روح و جان را تربيت مي‌كند.

جالب اين كه تمام اين مسائل در مفهوم ظلم جمع است زيرا مفهوم وسيع اين كلمه هر گونه انحراف و تغيير موضع واقعى اشياء و اعمال و صفات و عقائد را شامل مي‌شود. پس اين ستمكاران چه اين كه معتقد به صانعي باشند ولي دين فطرت را كه همان اسلام است رها كرده به سنت تحريف شده و منحرف كننده‌اي گرويده باشند، و چه اين كه اصلا به صانعي معتقد نباشند و از آنهايي باشند كه مي‌گويند: " جز اين زندگي دنيا زندگاني ديگري نيست و ما را جز روزگار كسي نمي‌ميراند" در هر حال ستمكار و مفتري بر خدا هستند و به خدا دروغ بسته‌اند .

منظور از افتراي كذب بر خداي سبحان، توصيف خداي تعالي است به صفتي كه در او نيست، و يا نسبت دادن چيزي به ناحق، و يا بدون علم و مدرك به اوست. و افتراء از روشن‌ترين مصاديق ظلم و گناه است.

اولئك لم يكونوا معجزين في الارض و ما كان لهم من دون الله من اولياء ... كلمه "اولئك، آنان" اشاره است به آن كساني كه بر خداي تعالي افتراء بسته بودند؛ كه در دو آيه قبل اوصافشان ذكر شد. مقامي كه آيه شريفه دارد دلالت مي‌كند بر اين كه منظور خداي تعالي كه فرمود: " آنان در زمين خداي را عاجز نمي‌كنند"، اين است كه در زندگي مادي و زميني خود نمي‌توانند به صرف خارج شدن از زي بندگي او را به ستوه بياورند، پس اگر با دست زدن به افتراء، دروغ به خداي تعالي مي‌بندند، و اگر راه خدا را به روي مردم سد مي‌كنند، و اگر آن راه را كج و معوج مي‌خواهند همه اينها بدان جهت نيست كه قدرت عاريتي آنان بر قدرت خداي سبحان فايق آمده، كه توانستند چنين كارهايي بكنند، و نيز براي آن نيست كه مشيت آنان بر مشيت خداي سبحان پيشي گرفته، و باز براي آن نيست كه آنان از تحت ولايت خداي تعالي بيرون آمده در ولايت كس ديگر داخل شده‌اند، و غير خدا را ولي خود گرفته‌اند كه يا بتها باشند و يا اسباب ظاهري كه دل بدان بسته‌اند، زيرا خود خداي تعالي فرموده: و ما كان لهم من دون الله من اولياء . پس نه قدرتشان بر قدرت خداي عزيز غالب آمده و نه شركايي كه براي خود گرفته و آنها را اولياي خود ناميده‌اند و در حقيقت ولايتي دارند و مدبر امور آنهايند، و نه آن اولياء خيالي، آنها را به اين كارهاي ناروا يعني بغي و ظلم واداشته‌اند، بلكه مدبر امورشان خداي تعالي است و اوست كه امر آنان را تدبير مي‌كند و در برابر سوء نيات و اعمال زشتشان كه سرانجامش سوء عذاب است كيفر مي‌دهد و آنان را از راهي كه خودشان متوجه نشوند استدراج مي‌كند. روایات فراوانى داريم كه هر كس سنت بدى بگذارد، وزر و گناه تمام كسانى كه به آن سنت بد عمل مي‌كنند، براى او نوشته مي‌شود همچنين هر كس سنت نيكي‌ بگذارد معادل پاداش كسانى كه به آن عمل مي‌كنند براى او ثبت مي‌گردد.

يضاعف لهم العذاب؛ خداي تعالي عذاب را براي آنان مضاعف مي‌كند و اين مضاعف كردن عذاب براي اين است كه آنها فاسق شدند، و سپس بر اين فسق و تباهي خود لجاجت و اصرار كردند. و يا براي اين است كه هم خودشان نافرماني خدا را كردند و هم ديگران را به معصيت خدا واداشتند؛ به اين جهت، هم عذاب معصيت خود را دارند و هم عذاب معصيتي كه ديگران به تحريك آنان مرتكب شدند. آيات بسياري دلالت مي‌كنند بر اين كه خداي تعالي عقل و چشم و گوش را از آنان سلب كرده که البته به اعتراف خودشان؛ نشنيدن و تعقل نكردن را گناه خود می‌شمارند، و در اينجا اين سؤال پيش مي‌آيد كه چگونه گناه خود شمردند با اين كه خدا عقل و گوش را از آنان سلب كرده؟ جوابش اين است كه همين خود دليل بر اين است كه خودشان در اين سرنوشت خود دخالت داشته‌اند و خود با ارتكاب گناهان باعث سلب اين نعمت‌ها از خويش شده‌اند.

اگر كسي معتقد باشد به اين كه معادي نيست، نسبت لغو به خدا داده؛ زيرا در اين صورت خلقت بيهوده و بي غرض خواهد بود.

 اولئك الذين خسروا انفسهم و ضل عنهم ما كانوا يفترون.

آيه فوق محصول تمام تلاش‌ها و كوشش‌هاى نادرست آنها را در يك جمله بيان مي‌كند و مي‌گويد: اينها همان كسانى هستند كه سرمايه وجود خود را از دست داده و ورشكست شدند. و اين بزرگترين خسارتى است كه ممكن است دامنگير انسانى شود كه موجوديت انسانى خويش را از دست دهد، سپس اضافه مي‌كند آنها به معبودهائى دروغين دل بسته بودند اما سرانجام تمام اين معبودهاى ساختگى گم شدند و از نظرشان محو گشتند.

اين آيه شريفه مشتمل بر دو نكته است: يكي اين كه مي‌فرمايد كفار نفس خود را خاسر كردند. دوم اين كه مي‌فرمايد افترايي كه يك عمر مرتكب آن شدند در آخرت اثري از آن نمي‌يابند. اما خسران آنان دليلش اين است كه آدمي مالك نيست مگر نفس خود را كه البته مالكيتش نسبت به نفس خودش استقلالي نيست، بلكه به تمليك خداي تعالي است و وقتي آدمي چيزي را براي نفس خود بخرد كه مايه هلاكتش باشد و سرمايه عمر و مال و هر چيز ديگر را بدهد و در مقابل كفر و معصيت را بخرد در اين معامله ضرر كرده و اين ضرر را خودش براي خود فراهم آورده است . پس خسران نفس كنايه است از هلاك كردن نفس؛ و اما ضلالت در افترايي كه بستند علتش اين است كه عقايد خرافي كه داشتند که دروغ بود، يعني وهمي بود كه در خارج واقعيت نداشت، خرافاتي بود كه هوا و هوس‌هاي دنيوي آن را در نظرشان جلوه داده بود، و با برچيده شدن زندگي دنيا و هيچ و پوچ شدن هوا و هوس‌ها، آن اوهام و خرافات نيز جلوه و رنگ خود را مي‌بازد، و معلوم مي‌شود چيزي جز دروغ و افتراء نبوده، در آن روز هر كسي مي‌فهمد كه حق مبين تنها خداي تعالي بوده و آنچه را حق مي‌پنداشتند چيزي جز خيال نبوده است.

لا جرم انهم في الاخره هم الاخسرون. از "فراء" نقل شده كه گفته است: كلمه "لا جرم" در اصل به معناي كلمات "لابد" و "لامحاله: بناچار " بوده و بعدا در معناي سوگند، استعمالي شايع يافته و به تدريج معناي كلمه "حقا" را به خود گرفته است، و به همين جهت در جواب آن، لام قسم آورده مي‌شود؛ يعني گفته مي‌شود: " لا جرم لا فعلن كذا؛ حقا اين كار را به يقين انجام مي‌دهم."

پس معناي آيه اينطور مي‌شود: حقا اين خرافه پرستان در آخرت زيانكارترين افراد خواهند بود. و وجه زيانكارتر بودنشان در آخرت - اگر فرض كنيم منظور ، زيانكارتر از ساير معصيت كاران باشند - اين است كه ساير گنهكاران اميد نجات دارند، اما اينها به خاطر كفر و عنادشان نفس خود را خاسر و ضايع و هلاك كردند، در نتيجه ديگر اميدي در نجاتشان از آتش آخرت نيست همانطور كه در دنيا با حفظ آن عنادي كه داشتند اميدي به رستگاري و برگشتن از كفر به سوي ايمان در آنان نبود. اگر فرض كنيم كه منظور از خاسرتر بودنشان اين است كه خسران آخرتشان بيش از خسران دنيايي آنان است در اين صورت وجه آن اين است كه اين كفار به خاطر كفرشان و به خاطر اين كه مردم را از راه خدا جلوگيري مي‌كردند و در سعادتي كه دين حق براي آنان فراهم نموده بود محروم مي‌ساختند، قهرا هم در دنيا زيانكار شدند و هم در آخرت، ليكن خسران آخرتشان شديدتر است، زيرا دايمي و جاوداني است، (براي اين كه باعث كفر و محروميت ديگران نيز شدند.) پس خسران دنياييشان در مقايسه با خسران آخرتيشان بسيار اندك است. علاوه بر اين، در آخرت اعمال از نظر نتايج، شديدتر و مضاعف مي‌گردد.

 

برگرفته از تفسیر المیزان و نمونه

سایت تبیان

مهری هدهدی

 

مطالب مرتبط :

چرا خداوند مردم را آزمایش می‌کند؟

سیمای مومنان در قرآن کریم

مختال فخور کیست؟

ویژگی‌های عباد در قرآن مجید

سیمای پرهیزکاران در قرآن مجید

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٦ - hamkelas


زندگي‌نامه‌ي علمي آيت الله العظمی فاضل لنکرانی

                                                        فاضل لنكراني
   تحصيل

آية الله العظمى حاج شيخ محمد فاضل موحدى لنكرانى در سال 1310 شمسي، مطابق با سال 1350 قمري در شهر قم ديده به جهان گشود.

پدر بزرگوارشان حضرت آية الله فاضل لنكرانى يكى از روحانيون جليل القدر و از محترم‌ترين بزرگان و اساتيد حوزه علميه قم به شمار مى رفت و ارتباط نزديكى با آية الله بروجردى داشت و يكى از اصحاب استفتاء ايشان و مورد اعتماد وى بود، همچنين از دوستان امام خمينى بود. وي در همان اوان با يكى از خاندان هاى اصيل وصلت كرده و از اين ازدواج فرزندان نيكوتبار به دنيا آمدند و آية الله حاج شيخ محمد فاضل موحدى لنكرانى، چهارمين فرزند آن خاندان و تنها فرزند روحانى پدر به شمار مى‌رود كه در خانواده علم و تقوى و روحانيت تولد يافت ايشان از همان سالهاى كودكى، سخت تحت تأثير جاذبه معنويت پدر قرار گرفته و دلباخته راه او شد و در آن عوالم پاك و بى آلايش كودكى تصميم گرفت راه و روش زندگى پدر را سرمشق خود قرار دهد و به عالم روحانيت بپيوندد.

آية الله العظمى حاج شيخ محمد فاضل موحدى لنكرانى در سال 1310 شمسي، مطابق با سال 1350 قمري در شهر قم ديده به جهان گشود

ايشان پس از پايان شش سالگى به مدرسه ابتدايى وارد شد و به محض آنكه دوره شش ساله تحصيل ابتدايى را به پايان برد، با آنكه در تحصيلات جديد، رشد و توفيق زيادى بدست آورد و هوش و استعداد فراوان از خود بروز داده بود، از ادامه تحصيل در مدارس جديد صرفنظر كرد و باتوجه به علاقه شديدش به تحصيل علوم دينى به جمع طلاب پيوست.

شروع دروس حوزوى ايشان زمانى بود كه 13 سال از عمرشان مى گذشت كه از يك سو شور و علاقه وافر ايشان به طلبگى و از سوى ديگر آشنايى و رفاقت ايشان با مرحوم آية الله حاج سيد مصطفى خمينى فرزند بزرگ امام راحل، زمينه‌اى را به وجود آورد تا سختى‌هاى اين راه را به خوبى پشت سر گذارد و به موفقيت دست‌يابد.

شور و علاقه بى‌حد ايشان نسبت به درسها موجب شد كه دوره هاى ادبيات و سطح را در مدت 6سال سپرى نمايد.

بدين ترتيب در حالى كه فقط 19 سال از عمر خود را پشت سر گذاشته بود وارد آخرين مرحله تحصيلات حوزه يعنى درس خارج گرديد.

ايشان با هوش و استعداد سرشارى كه داشتند بسيار زود به درجه اجتهاد رسيده و در حاليكه جوانى 30 ساله بودند، ديگر نياز به تقليد نداشتند

براى اولين بار در درس خارج فقه آية الله بروجردى شركت كرد و با شوق و علاقه تمام درس را از استاد مى گرفت و به منظور عدم فراموشى مطالب درس، و حفظ آنها، درس هر روز را در پايان روز به زبان عربى مى نوشت و اين نشان مى داد كه نه تنها درس را درك كرده است بلكه به مفاهيم آن نيز احاطه هم پيدا كرده است.

اين امر موجب تعجب استادشان، آيت الله بروجردى شده و مورد تشويق ايشان قرار مى گيرند

مدت حضور ايشان در درس آية الله بروجردى پانزده سال به طول انجاميد كه قسمت عمده آن بحث «صلاة» بود، همچنين بحث «خمس» نيز در اين مدت تدريس شد.

در همين زمان بود كه آشنايى و رفاقت ايشان با مرحوم آية الله حاج سيد مصطفى خمينى فرزند بزرگ امام راحل، زمينه‌اى را به وجود آورد تا سختى‌هاى اين راه را به خوبى پشت سر گذارد و به موفقيت دست‌يابد

ايشان علاوه بر درس هاى فقه و اصول، چند سال از عمر خود را در درس حكمت و فلسفه گذرانيد و با حضور در درس مرحوم علامه طباطبايى، مباحث منظومه سبزوارى و كتاب اسفار ملاصدرا را استفاده كردند.

البته در كنار اين دروس در مباحث ديگرى همچون مسائل عقيدتى و نيز درس اخلاق شركت مى كرده و از استادان ديگر هم به طور پراكنده كسب فيض مى‌نمودند.

آشنايى و رفاقت ايشان با مرحوم آية الله حاج سيد مصطفى خمينى فرزند بزرگ امام راحل، زمينه‌اى را به وجود آورد تا سختى‌هاى اين راه را به خوبى پشت سر گذارد و به موفقيت دست‌يابد

ايشان با هوش و استعداد سرشارى كه داشتند بسيار زود به درجه اجتهاد رسيده و در حاليكه جوانى 30 ساله بودند، ديگر نياز به تقليد نداشتند و پس از وفات آيت الله بروجردى، به استنباط خود متكى شده و غوامض امور و رموز مسائل دينى و مذهبى را به اجتهاد خويش از پيش پاى برداشت.

  

                                          فاضل لنكراني
   تدريس

آيت الله فاضل لنكرانى از نخستين سالهاى بعد از ورود به حوزه علميه قم، همواره در كنار تحصيل به تدريس پرداخته و به اين امر اهتمام خاصى داشتند.

ايشان در حاليكه هنوز بيش از 16 سال نداشتند و با شور خاصى مشغول تحصيل علم از محضر اساتيد بودند، خود نيز شاگردانى را پرورش مي‌دادند و تعليم و تعلم را همزمان پى مي‌گرفتند. بعد از سالها تدريس كتابهاى ادبيات، منطق و اصول و تربيت صدها نفر از فضلا، ايشان در رديف اساتيد سطح عالى حوزه قرار گرفته و به تدريس رسائل و مكاسب پرداختند. اين مدرس عالى‌مقام حوزه، پس از آنكه 5 دوره مكاسب را تدريس كردند به عنوان يكى از شناخته شده ترين اساتيد كفاية الاصول مورد مراجعه فضلاى حوزه علميه قم بودند. حوزه درس كفايه آية الله فاضل لنكرانى دربرگيرنده صدها طلبه فاضل و جوان بود كه تعداد آنها را تا 700 نفر نيز گفته‌اند.

ايشان علاوه بر درس هاى فقه و اصول، چند سال از عمر خود را در درس حكمت و فلسفه گذرانيد و با حضور در درس مرحوم علامه طباطبايى، مباحث منظومه سبزوارى و كتاب اسفار ملاصدرا را استفاده كردند

در اواخر دهه 1340 آيت الله فاضل لنكرانى به خواهش جمعى از شاگردان سطح عالى خود، درس خارج فقه را آغاز كردند و از آن پس تاكنون يعنى به مدت 3دهه به تدريس خارج فقه و اصول اشتغال دارند و شاگردان زيادى را كه بسيارى از آنها به درجه اجتهاد نائل شده اند تربيت كرده‌اند.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٦ - hamkelas


خاطرات آيت الله فاضل لنکرانی از آيت الله بروجردي و امام خمینی(ره)

                                                 آیت الله فاضل لنکرانی

مرحوم والد به مناسبت ايام فاطميه مجلس روضه اى در منزل ترتيب داده بودند كه مرحوم آية الله بروجردى روزى به عنوان شركت در روضه به آنجا تشريف آوردند، من مشغول پذيرايى از ميهمانان بودم همين كه مرحوم آية الله بروجردى مرا ديدند لبخندى زده و خطاب به مرحوم والد فرمودند: فلانى هم در درس شركت مى كند، تصور مى كنم كمى سن من باعث تعجب ايشان شده بود، پدرم كه متوجه اين نكته شده بود، به عرض رساندند كه نه تنها در درس شركت مى كند بلكه درسهاى شما را به عربى مى نويسد و شنيدن اين مطلب تعجب معظم له را بيشتر برانگيخته و فرمود: امكان دارد اين نوشته ها را ببينم؟ پدرم به من دستور داد تا آنها را آورده و به خدمت ايشان دادم، معظم له نسبت به مسائل علمى و به طلابى كه علاقمند به تحصيل بودند توجه خاصى از خود نشان مى دادند، بطورى كه اين كار از خصايص وجودى وى به شمار مى آمد، نوشته مرا حدود نيم ساعت بدون آنكه با كسى حرف بزند و يا به حرف كسى گوش بدهد ملاحظه فرمود و تنها در سند روايتى كه من از صاحب وسائل نقل كرده بودم، اشكال فرموده و گفتند اين روايت طى سند ديگرى غير از اين سند وارد شده كه اين اشكال در واقع متوجه صاحب وسايل مى شد.

امام بزرگوار به من فرمود: فلانى من تو را به منزله مصطفى مى دانم، رفتارى كه با مصطفى داشتم با تو دارم، و تعبير ايشان اين بود كه من تو را از كوچكى بزرگ كرده ام و همينطور هم بود.

پس از آن هم، همواره مرا مشمول عنايت خود قرار داده و با كلمات اعجاب انگيزى تشويق مى فرمودند و هر چند وقت يك بار نوشته مرا خواسته و پس از مرورى در آن به من پس مى دادند و پس از آن كه به چهار صد يا پانصد صفحه رسيد دستوردادند كه آن را چاپ كنم.»

اولين ديدار با آية الله بروجردى

مرحوم حضرت آية الله بروجردى تازه به قم تشريف آورده بودند كه روزى به وسيله يكى از آشنايان به يكى از آباديهاى اطراف قم دعوت شدند در اين سفر من هم به همراه مرحوم والد كه از نزديكان ايشان بودند، حضور داشتم. در آن روزها من مطول مى خواندم حضرت آية الله، شعرى از مطول عنوان فرموده و سئوالاتى در رابطه با نكات ادبى آن نمودند و من بلافاصله جواب دادم وايشان مبلغ پنجاه تومان كه در آن زمان مبلغ معتنابهى به حساب مى آمد به من جايزه دادند واين پيش آمد و تشويق آن مرجع بزرگ در روحيه وعلاقه من نسبت به درس واعمال دقت هرچه بيشتر در آن، تأثير شگفت انگيزى بجاى گذاشت.

حافظه قوى آية الله بروجردى

روزهاى پنجشنبه و جمعه، اول آفتاب، بنده به همراه مرحوم آقا ميرزاحسن نورى، آقا سيد جعفر احمدى - داماد آية الله بروجردى -، آقا سيد محمد حسن - پسر آية الله بروجردى -، و مرحوم آقا ميرزا مهدى صادقى، به خدمت ايشان مى رفتيم. آية الله بروجردى در باره رجال واسانيد، مطالبى را به صورت رمز نوشته بودند؛ ايشان اين رمزها را توضيح مى دادند و اين گروه، به صورت تفصيلى، آنها را در فيش هائى يادداشت مى كردند.

يكى از روزها در باره يك راوى، داستان مفصلى نقل كردند. اين داستان، با تمام جزئيات، حدود نيم ساعت طول كشيد. طبع نقل به گونه اى بود كه به ذهن من آمد، حتماً ديشب در باره اين راوى، تصادفا، مطالعه اى داشته اند، ولى داستان كه به پايان رسيد، فرمودند: من، اين جريان را چهل و دو سال قبل، در فلان كتاب، مطالعه كرده ام. همه تعجب كرديم از اين حافظه قوى. معمولاً افرادى كه حافظه قوى دارند، استعدادشان قوى نيست، ولى ايشان از كسانى بود كه بين استعداد و حافظه قوى جمع كرده بود.

رعايت ادب

معمول اين بود كه وقتى خدمت آية الله بروجردى مى رسيديم، دست ايشان را مى بوسيديم، ولى گاهى اوقات، مانع مى شدند كه دستشان را ببوسيم. هر چند هم اصرار مى كرديم فايده اى نداشت. گاهى اوقات، نه تنها مانع نمى شدند كه دستشان را جلو هم مى آوردند.

اين مسأله براى من تا مدتى، سئوال انگيز شده بود كه سرِّ اين كار چيست؟ تا اين كه به خاطر تكرار، سرِّ قضيه را فهميدم و معلوم شد: آن گاه كه ما خودمان، به اختيار، خدمت ايشان مى رسيم، مانع از دست بوسيدن ما نمى شوند، ولى آن گاه كه ايشان ما را به خاطر كارى كه دارند احضار مى كنند، به هيچ وجه اجازه نمى دهند دستشان را ببوسيم، زيرا اين را بر خلاف ادب مى دانستند كه فردى را احضار كنند وبعد به او اجازه بدهند دستشان را هم ببوسد. اين دقت ايشان در رعايت ادب براى من بسيار اعجاب آور بود.

آشنايى و ارتباط با امام خمينى

ما از دو طريق با حضرت امام ارتباط و آشنايى داشتيم. از همان دوران كودكى در دوره دبستان بنده با شهيد بزرگوار حضرت آية الله حاج آقا مصطفى همدرس بودم و پدرم با حضرت امام رفاقت بسيار نزديكى داشتند وبه علت همين رفاقت و ارتباطى كه پدرم با حضرت امام داشتند، ايشان مكرر به منزل ما تشريف مى آوردند و متقابلا پدرم به منزل ايشان مى رفتند من از دوران بچگى تشخيص داده بودم كه حضرت امام با ساير دوستان پدرم تفاوت خاص دارند چون كه در ايشان جاذبه مخصوصى وجود داشت و ما را جذب كرده بود و با ديده احترام فوق العاده كه منحصراً اين معنا در ايشان وجود داشت به ايشان نگاه مى كردم.

آن گاه كه ايشان ما را به خاطر كارى كه دارند احضار مى كنند، به هيچ وجه اجازه نمى دهند دستشان را ببوسيم، زيرا اين را بر خلاف ادب مى دانستند كه فردى را احضار كنند وبعد به او اجازه بدهند دستشان را هم ببوسد

كم كم دوران دبستان را پشت سر گذاشتيم با شادروان حاج آقا مصطفى وارد حوزه شديم. به واسطه درس و بحثى كه با يكديگر داشتيم ارتباط ما با امام خيلى نزديك بود، به طورى كه گاهى اوقات حضرت ايشان وضعيت درسى حاج آقا مصطفى را از من مى پرسيدند مثلاً سئوال مى كردند: درس مى خواند؟ نزد چه كسى درس مى خواند؟

امام، جامع علوم

امام بزرگوار، در مقام علمى يك فرد جامع به تمام معنا بود. فقيه كامل، اصولى متبحر، فيلسوف بى نظير، عارف به تمام معنى الكلمه، متخصص در علم اخلاق و تربيتهاى علمى اخلاقى و همينطور جهات مختلف ديگر و حتى در شعر هم داراى يك سهم بسيار چشم گيرى بودند.

تقيّد امام به مسائل اخلاقى

يك خاطره اى كه تقيد امام را به مسائل اخلاقى روشن مى كند مربوط به دوران طلبگى ما مى شود. امام آن موقع در مدرسه فيضيه تدريس داشتند، طلبه ها به درس ايشان مى آمدند، يك روزى هنگام درس امام بود مشاهده كرديم كه ايشان وارد مدرس شدند و بلافاصله برگشتند. ما تعجب كرديم كه چرا ايشان درس نگفتند، بعداً معلوم شد كه ايشان وقتى وارد مدرس شدند ديدند چند تا طلبه در آنجا در حال درس و بحث هستند وقتى كه از حضرت امام سئوال كرديم كه چرا درس نگفتيد وبرگشتيد فرمودند ما با آنها چه فرقى داريم ! همه ما طلبه ايم ما مى خواستيم درس بگوييم آنها زودتر از ما آمدند، حق آنهاست كه امروز در آنجا مشغول درس و بحث باشند. فردا ما مى آييم اگر آنها باز هم بودند درس نخواهيم گفت.از بستر خواب بيرون آمدم براى ديدن شما.

در سال شهادت مرحوم حاج آقا مصطفى، در ماه رجب همان سال من توفيق زيارت عتبات عاليات را پيدا كردم. شب نيمه رجب بود واين معنا روشن است كه شب نيمه رجب يكى از ايام وليالى زيارت مخصوص امام حسين (عليه السلام) است. حدود 2 ساعت از شب مى گذشت كه من وارد كربلا شدم.

البته همان سفرهاى 8 روزه كه از طريق اوقاف ترتيب داده مى شد به يك مناسبتى ما هم راه پيدا كرديم و خواستيم ضمن زيارت عتبات عاليات، خدمت امام مشرف شده و ديدارى با مرحوم آقاى حاج آقا مصطفى داشته باشيم، كه تصادفاً اين همان آخرين ديدار ما بود و پس از چند ماه مرحوم حاج آقا مصطفى به شهادت رسيد.

بر طبق برنامه اى كه براى مسافرين ترتيب داده شده بود، ما را به يك هتلى هدايت كرده و ما وارد آن هتل شديم. به علت اينكه يك مقدار وقت دير شده بود، صاحب هتل گفت: قبل از اينكه به اتاقهايتان برويد، در سالن غذاخورى اجتماع پيدا كنيد، غذا را بخوريد، بعد به اتاقهايتان برويد.

ما به سالن غذاخورى رفته ومشغول خوردن غذا شديم، اواسط خوردن غذا بود كه من ديدم مدير هتل با صداى بلند گفت كه آقاى فاضل كيست؟ گفتم: من هستم. گفت : كسى دم در ايستاده و منتظر شماست. من فورى شام را تمام كردم و به عجله آمدم. ديدم آقاى دعايى كه الآن مسئول روزنامه اطلاعات و وكيل مجلس شوراى اسلامى هستند، دم در هتل ايستاده اند. پس از مصافحه و سلام و عليك واحوال پرسى فرمودند: من از طرف حاج آقا مصطفى آمده ام و پيغامى براى شما دارم. - معمولا امام در مواقع زيارتى از نجف به كربلا مى آمدند و در آنجا منزلى در اختيار ايشان گذاشته شده بود و در آن منزل، يكى دو روز مى ماندند - حاج آقا مصطفى پيغام دادند كه همين الآن شما بايد پيش ايشان برويد. من تعجب كردم اولاً از اينكه ايشان از ورود ما به كربلا از چه راهى اطلاع پيدا كرده و ثانياً وقت گذشته بود. شب دير شده بود، گفتم در اين موقعيت شايد مناسب نباشد. گفتند: ايشان اصرار كردند كه با هم به آنجا برويم. رفتيم آنجا. چند لحظه اى بعد امام بزرگوار وارد شدند، فرمودند: «من براى خواب مهيا شده بودم وبه رختخواب رفته بودم، ولى چون به من اطلاع دادند كه شما آمديد فكر كردم كه اگر تا صبح بخواهم صبر بكنم و شما را ببينم دير است، لذا از بستر خواب بيرون آمدم براى ديدن شما.» امام در باره مسائل ايران سئوالاتى كردند، توضيحاتى دادم. امام شديداً اظهار تأثر و ناراحتى كردند. بعد از چند دقيقه حاج آقا مصطفى تشريف آوردند و ما از امام خواهش كرديم كه تشريف ببرند به اندرون... فرداى آن روز بر حسب دعوتى كه امام توسط مرحوم آقاى اشراقى از من كردند، ناهار را آنجا رفتيم و تا ساعت 5 يا 6 بعدازظهر خدمت ايشان و خدمت حاج آقا مصطفى بوديم، و مسائل مختلفى آنجا مطرح شد.

شما را به منزله مصطفى مى دانم

ارتباط ما - با امام خمينى - مثل ارتباط يك خانواده بود، ويك عواطف خاصى نسبت به من داشتند و من نسبت به ايشان، حتى يادم هست در يك جريانى كه من خدمت امام رسيدم و راجع به يك موضوعى كه خود من ناراحت شده بودم وبعد هم معلوم شد كه بى جهت ناراحت شده ام، امام بزرگوار به من فرمود: فلانى من تو را به منزله مصطفى مى دانم، رفتارى كه با مصطفى داشتم با تو دارم، و تعبير ايشان اين بود كه من تو را از كوچكى بزرگ كرده ام و همينطور هم بود.

تعبد و تقدس امام

يكى از ويژگيهاى امام بزرگوار كه تا اين حد در كمتر كسى تحقق داشته و دارد، تعبد و تقيّد ايشان به تمام احكام الهى است، حتى آنهايى كه از نظر ما پيش پا افتاده است و خيلى مورد اهميت نيست. اما امام بزرگوار عملاً به اين معنا خيلى مقيّد و معتقد بودند. مسأله نماز شب را كه عمرى موفق بودند، حتى در همان ايّام كسالت آن طورى كه سيماى جمهورى اسلامى حالات امام را در آن شبهاى آخر نشان مى داد، كسى كه در آن درجه از فشار درد و ناراحتى بود، به طوريكه من شنيدم در همان روزها كسى از ايشان سئوال كرد كه مثلا كجاى شما درد مى كند، ايشان جواب داده بودند: سر تا پاى بدنم ؛ مع ذلك با آن حالت نماز شب كه تصويرش بدون توجه ايشان گرفته شده بود.

امام بزرگوار به من فرمود: فلانى من تو را به منزله مصطفى مى دانم، رفتارى كه با مصطفى داشتم با تو دارم، و تعبير ايشان اين بود كه من تو را از كوچكى بزرگ كرده ام و همينطور هم بود.

در همان حال ايشان مقيد بود كه عمامه به سر داشته باشد، «تحت الحنك» انداخته باشد، مستحبات را رعايت كند، قرائت قرآن كند، اينها سطحى نيست، ولو اينكه انسان مى بيند كه خيلى شايد به عمقش توجه نكنند، انسان يك مختصر سر درد پيدا مى كند، نه تنها ديگر حال مطالعه ندارد، حال يك آية قرآن خواندن را هم ندارد، انسان حوصله ندارد بنشيند در حال كسالت قرآن بخواند، اما كسى كه در آن درجه از فشار، ناراحتى، درد و ضعف است، مع ذلك مى بينيم دست مى برد و قرآن را بر مى دارد و آن مقدارى كه مى بايست قرآن بخواند مى خواند.

سه بار قرائت قرآن در روز

در همين رابطه يكى از برادران كه اكثراً در خدمت امام بود، به من گفت و من تعجب كردم، گفت: فلانى شما مى دانيد امام در شبانه روز چند نوبت قرآن مى خواند، گفتم: نه، خوب معمولاً در شبانه روز انسان يك نوبت قرآن مى خواند، اگر اهل قرائت قرآن باشد. ايشان خنده اى كرد گفت: نه، در شبانه روز حداقل سه نوبت ايشان مقيد به خواندن قرآن است. حالا چه موقع ودر چه شرائطى؟ كسى كه در حقيقت، نظام اسلامى به او قوام دارد، كسى كه قدرتها اين مقدار مشكلات براى كشور او و براى اسلام به وجود آورده اند، كسى كه تمام قدرتها عليه كوبيدن او و كوبيدن نظامى كه او به وجود آورده بود، تجهيز شده بود كه الآن هم اين تجهيز به قوت خودش باقى است، مع ذلك اين قدر مقيد به مستحبات است، اينقدر در رابطه با خدا خودش را موظف مى بيند كه در شبانه روز سه نوبت كتاب خدا را قرائت مى كند. اينها براى من و شما درس است، اينها سبب مى شود كه ما بيشتر نسبت به رعايت احكام خدا اهتمام داشته باشيم.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٦ - hamkelas


بیاد سید شهیدان اهل قم شهید مرتضی آوینی

امروز 20 فروردين ماه؛ مصادف با چهاردهمين سال‌روز شهادت سيد مرتضي آويني است.  آويني در شهريور سال 1326 در شهر ري متولد شد. تحصيلات ابتدايي و متوسطه‌ي خود را در شهرهاي زنجان، كرمان و تهران به پايان رساند و سپس به عنوان دانشجوي معماري وارد دانشكده‌ي هنرهاي زيبا دانشگاه تهران شد. او از كودكي با هنر انس داشت؛ شعر مي‌سرود. داستان و مقاله مي‌نوشت و نقاشي مي‌كرد. تحصيلات دانشگاهي‌اش را نيز در رشته‌اي به انجام رساند كه با طبع هنري او سازگار بود، ولي بعد از پيروزي انقلاب اسلامي معماري را كنار گذاشت و به اقتضاي ضرورت‌هاي انقلاب به فيلم‌سازي پرداخت.


آويني به روايت آويني

«حقير داراي فوق ليسانس معماري از دانشكده‌ي هنرهاي زيبا هستم، اما كاري را كه اكنون انجام مي‌دهم نبايد با تحصيلاتم مربوط دانست. حقير هر چه آموخته‌ام از خارج دانشگاه است. بنده با يقين كامل مي‌گويم كه تخصص حقيقي در سايه‌ي تعهد اسلامي به دست مي‌آيد و لاغير. قبل از انقلاب بنده فيلم نمي‌ساخته‌ام، اگر چه با سينما آشنايي داشته‌ام. اشتغال اساسي حقير قبل از انقلاب ادبيات بوده است. با شروع انقلاب تمام نوشته‌هاي خويش را اعم از تراوشات فلسفي داستان‌هاي كوتاه، اشعار و ... در چند گوني ريختم و سوزاندم و تصميم گرفتم كه ديگر چيزي كه «‌حديث نفس» باشد ننويسم و ديگر از « خودم» سخني به ميان نياورم... سعي كردم كه « خودم» را از ميان بردارم تا هر چه هست خدا باشد و خدا را شكر بر اين تصميم وفادار مانده‌ام. البته آن چه كه انسان مي‌نويسد هميشه تراوشات دروني خود اوست. همه‌ي هنرها اين چنين هستند. كسي هم كه فيلم مي‌سازد، اثر تراوشات دروني خود اوست. اما اگر انسان خود رادر خدا فاني كند، آن گاه اين خداست كه در آثار او جلوه‌گر مي‌شود. حقير اين چنين ادعايي ندارم ولي سعي‌ام بر اين بوده است.»

شهيد آويني فيلم‌سازي را در اوايل پيروزي انقلاب اسلامي با ساختن چند مجموعه درباره‌ي غائله‌ي گنبد ( مجموعه‌ي شش روز در تركمن صحرا)، سيل خوزستان و ظلم خوانين ( مجموعه‌ي مستندخان گزيده‌ها) آغاز كرد.

آويني: « با شروع كار جهاد سازندگي در سال 58 به روستاها رفتيم كه براي خدا بيل بزنيم. بعدها ضرورت‌هاي موجود رفته رفته ما را به فيلم‌سازي كشاند... ما از ابتدا در گروه جهاد نيتمان اين بود كه نسبت به همه‌ي وقايعي كه براي انقلاب اسلامي و نظام پيش مي‌آيد عكس آلعمل نشان بدهيم. مثلا سيل خوزستان كه واقع شد،‌همان گروهي كه بعدها مجموعه حقيقت را ساختيم، به خوزستان رفتيم و يك گزارش مفصل تهيه كرديم. آن گزارش در واقع جزو اولين كارهايمان در گروه جهاد بود. بعد، غائله‌ي خسرو و ناصر قشقايي پيش آمد و ما به فيروزآباد، آباده و مناطق درگيري رفتيم... وقتي فيروزآباد در محاصره بود، ما با مشكلات زيادي از خط محاصره گذشتيم و خودمان را به فيروزآباد رسانديم. در واقع اولين صحنه‌هاي جنگ را ما در آن جا، در جنگ با خوانين گرفتيم.

گروه جهاد اولين گروهي بود كه بلافاصله بعد از شروع جنگ به جبهه رفت. دو تن از اعضاي گروه در همان روزهاي اول جنگ در قصر شيرين اسير شدند و نفر سوم، در حالي كه تير به شانه‌اش خورده بود، از حلقه‌ي محاصره گريخت. گروه بار ديگر تشكل يافت و در روزهاي محاصره‌ي خرمشهر براي تهيه‌ي فيلم وارد اين شهر شد. وقتي به خرمشهر رسيديم هنوز خونين شهر نشده بود. شهرهنوز سر پا بود. اگر چه احساس نمي‌شد كه اين حالت زياد پر دوام باشد، و زياد هم دوام نياورد. ما به تهران بازگشتيم و شبانه‌روز پاي ميز موويلا كار كرديم تا اولين فيلم مستند جنگي درباره‌ي خرمشهر از تلويزيون پخش شد؛ فتح خون.

مجموعه‌ي يازده قسمتي « حقيقت» كار بعدي گروه محسوب مي‌شد كه يكي از هدف‌هاي آن ترسيم علل سقوط خرمشهر بود؛ يك هفته‌اي نگذشته بود كه خرمشهر سقوط كرد و ما در جست وجوي « حقيقت» ماجرا به آبادان رفتيم كه سخت در محاصره بود. توليد مجموعه‌ي حقيقت اين گونه آغاز شد.

كار گروه جهاد در جبهه‌ها ادامه يافت و با شروع عمليات والفجر هشت، شكل كاملا منسجم و به هم پيوسته‌اي پيدا كرد. آغاز تهيه‌ي مجموعه‌ي زيبا و ماندگار روايت فتح كه بعد از اين عمليات تا پايان جنگ به طور منظم از تلويزيون پخش شد، به همان ايام باز ميـ‌گردد.»

شهيد آويني همچنين درباره‌ي انگيزه‌ي گروه جهاد در ساختن اين مجموعه كه نزديك به هفتاد برنامه است چنين گفته است: «انگيزش دروني هنرمنداني كه در واحد تلويزيوني جهاد سازندگي جمع آمده بودند آنها را به جبهه‌هاي دفاع مقدس مي‌كشاند نه وظايف و تعهدات اداري. روح كارمندي نمي‌توانست در اين عرصه منشا فعل و اثر باشد. گروه‌هاي فيلمبرداري ما با همان انگيزه‌هايي كه رزم‌آوران را به جبهه كشانده بود كار مي‌كردند، داوطلبانه و بدون چشم داشت مالي، در كمال قناعت و شجاعت و آماده براي شهادت. اين جا عرصه‌اي نبود كه فقط پاي تكنيك و يا هنر در ميان باشد... بچه‌هاي ما تا سال 1367 كه به ناگزير تسليم سيستم‌هاي برآورد مالي و فني تلويزيون شديم جز حقوق ماهيانه‌ي جهاد سازندگي و يا سپاه پاسداران كه از هفت هزار تومان بالاتر نمي‌كشيد، چيزي دريافت نمي‌كردند. نمي‌دانم چطور شده بود كه اين اواخر، يعني سال 1366 بنياد فارابي به ياد ما افتاده بود و نود هزار تومان به واحد تلويزيوني جهاد سازندگي هديه كرده بود. همين مختصر را نيز بچه‌ها غالبا به خانواده‌ي شهدايمان هديه كردند.

اولين شهيدي كه داديم علي طالبي بود كه در عمليات طريق‌المقدس به شهادت رسيده و آخرينشان مهدي فلاح‌پور است كه همين امسال [1371] در لبنان شهيد شد ... و خوب، ديگر چيزي براي گفتن نمانده است، جز آن كه ما خسته نشده‌ايم و اگر باز جنگي پيش بيايد كه پاي انقلاب اسلامي در ميان باشد، ما حاضريم. مي‌دانيد! زنده‌ترين روزهاي زندگي يك «مرد» آن روزهايي است كه در مبارزه مي‌گذراند، زندگي در تقابل با مرگ است كه خودش را نشان مي‌دهد.»

اواخر سال 1370 « موسسه‌ي فرهنگي روايت فتح» به فرمان مقام معظم رهبري تاسيس شد تا به كار فيلم‌سازي مستند و سينمايي درباره‌ي دفاع مقدس بپردازد و تهيه‌ي مجموعه‌ي روايت فتح را كه بعد از پذيرش قطع نامه رها شده بود ادامه دهد. شهيد آويني و گروه فيلمبرداران روايت فتح سفر به مناطق جنگي را از سر گرفتند و طي مدتي كم‌تر از يك سال كار تهيه‌ي شش برنامه از مجموعه‌ي ده قسمتي « شهري در آسمان» را به پايان رساندند و مقدمات تهيه‌ي مجموعه‌هاي ديگري را درباره‌ي آبادان، سوسنگرد، هويزه و فكه تدارك ديدند. شهري در آسمان كه به واقعه‌ي محاصره، سقوط و باز پس‌گيري خرمشهر مي‌پرداخت. در ماه‌هاي آخر حيات زميني شهيد آويني از تلويزيون پخش شد. اما برنامه وي براي تكميل اين مجموعه و ساختن مجموعه‌هاي ديگر با شهادتش در روز جمعه بيستم فروردين 1372 در قتلگاه فكه ناتمام ماند.

شهيد آويني فعاليتها ي مطبوعاتي خود را در اواخر سال 1362، هم زمان با مشاركت در جبهه‌ها و تهيه‌ي فيلم‌هاي مستند درباره‌ي جنگ، با نگارش مقالاتي در ماهنامه‌ي « اعتصام»، ارگان انجمن اسلامي آغاز كرد. اين مقالات طيف وسيعي از موضوعات سياسي، حكمي، اعتقادي و عبادي را در برمي‌گرفت. او طي يك مجموعه مقاله درباره‌ي « مباني حاكميت ساسي در اسلام» آرا و انديشه‌هاي رايج در مورد دموكراسي، راي اكثريت، آزادي عقيده و برابري و مساوات رادر نسبت با تفكر سياسي ماخوذ از وحي و نهج‌البلاغه و آراي سياسي حضرت امام (ره) مورد تجزيه و تحليل و نقد قرار داد. مقالاتي نيز در تبيين حكومت اسلامي و ولايت فقيه در ربط و نسبت با حكومت الهي حضرت رسول (ص) در مدينه وخلافت امير مومنان (ع) نوشت و اتصال انقلاب اسلامي را با نهضت انبيا عليهم السلام و جايگاه آن با جنگ‌هاي صدر اسلام و قيام عاشورا و وجوه تمايز آن از جنگ‌هايي كه به خصوص در قرون اخير واقع شده‌اند، و نيز بركات ظاهري و غيبي جنگي و ويژگي رزم‌آوران و بسيجيان، در زمره‌ي مطالبي بود كه در « اعتصا» منتشر شد.

در مضامين اعتقادي و عبادي نيز تحقيق و تفكر مي‌كرد و حاصل كار خويش را به صورت مقالاتي چون « اشك، چشمه‌ي تكامل»، «تحقيقي در معني صلوات» و « حج، تمثيل سلوك جمعي بشر» به چاپ مي‌سپرد.

در كنار نگارش اين قبيل مقالات، مجموعه مقالاتي نيز با عنوان كلي « تحقيقي مكتبي در باب توسعه و مباني تمدن غرب» براي ماهنامه‌ي «جهاد»، ارگان جهاد سازندگي، نوشت. « بهشت زميني»، « ميمون برهنه!»، « تمدن اسراف و تبذير»، « ديكتاتوري اقتصاد»، « از ديكتاتوري پول تا اقتصاد صلواتي»، « نظام آموزش و آرمان توسعه يافتگي»،‌« ترقي يا تكامل؟» و ... از جمله مقالات آن مجموعه است. اين مقالات بعد از شهادت او با عنوان « توسعه و مباني تمدن غرب» به چاپ رسيد. اين دوره از كار نويسندگي شهيد تا سال 1365 ا دامه يافت.

مقارن با همين سالها شهيد آويني علاو بر كارگرداني و مونتاژ مجموعه‌ي « روايت فتح» نگارش متن آن را بر عهده داشت كه بعدها قالب كتابي گرفت با عنوان « گنجينه‌ي آسماني» او در ماه محرم سال 1366 نگارش كتاب « فتح خون» (روايت محرم) را آغاز كرد و نه فصل از فصول ده گانه‌ي آن را نوشت. اما در حالي كه كار تحقيق در مورد وقايع روز عاشورا و شهادت بني‌هاشم را انجام داده و نگارش فصل آخر را آغاز كرده بود به دلايلي كار را ناتمام گذاشت.

او در سال 1367 يك ترم درمجتمع دانشگاهي هنر تدريس كرد. ولي چون مفاد مورد نظرش براي تدريس با طرح دانشگاه هم خواني نداشت، از ادامه‌ي تدريس صرف نظر كرد. مجموعه‌ي مباحثي كه براي تدريس فراهم شده بود، با بسط و شرح و تفسير بيش‌تر در مقاله‌ي بلندي به نام « تاملاتي در ماهيت سينما» كه در فصلنامه‌ي « فارابي» به چاپ رسيد و بعد در مقالاتي با عناوين « جذابيت در سينما»،‌« آينه‌ي جادو» ،

«قاب تصوير وزبان سينما» و ... كه از فروردين سال 1368 در ماهنامه‌ي هنري « سوره» منتشر شد، تفصيل پيدا كرد. مجموعه‌ي اين مقالات در كتاب « آينه‌ي جادو» كه جلد اول از مجموعه‌ي مقالات و نقدهاي سينمايي اوست. جمع‌آوري و به چاپ سپرده شد.

سالهاي 1368 تا 1372 دوران اوج فعاليت مطبوعاتي شهيد آويني است. آثار او در طي اين دوره نيز موضوعات بسيار متنوعي را شامل مي‌شود. هر چند آشنايي با سينما در طول مدتي بيش از ده سال مستندسازي و تجارب او در زمينه‌ي كارگرداني مستند و به خصوص مونتاژ باعث شد كه قبل از هر چيز به سينما بپردازد. ولي اين مسئله موجب بي‌اعتنايي او نسبت به ساير هنرها نشد. او دركنار تاليف مقالات تئوريك درباره‌ي ماهيت سينما و نقد سينماي ايران و جهان، مقالات متعددي در مورد حقيقت هنر، هنر و عرفان، هنر جديد اعم از رمان، نقاشي، گرافيك و تئاتر، هنر ديني و سنتي، هنر انقلاب و ...تاليف كرد كه در ماهنامه‌ي « سوره» به چاپ رسيد. طي همين دوران در خصوص مباني سياسي، اعتقادي نظام اسلامي و ولايت فقيه، فرهنگ انقلاب در مواجهه با فرهنگ واحد جهاني و تهاجم فرهنگي غرب، غرب‌زدگي و روشنفكري، تجدد و تحجر و موضوعات ديگر تحقيق كرد و مقالاتي منتشر نمود.

مجموعه‌ي آثار شهيد آويني در اين دوره هم از حيث كميت، هم از جهت تنوع موضوعات و هم از نظر عميق معنا و اصالت تفكر و شيوايي بيان اعجاب‌آور است. در حالي كه سرچشمه‌ي اصلي تفكر او به قرآن، نهج‌البلاغه، كلمات معصومين عليهم‌السلام و آثار و گفتار حضرت امام (ره) باز مي‌گشت. با تفكر فلسفي غرب و آرا و نظريات متفكران غربي نيز آشنايي داشت و با يقيني برآمده از نور حكمت، آنها را نقد و بررسي مي‌كرد.

او شناخت مباني فلسفي و سير تاريخي فرهنگ و تمدن جديد را از لوازم مقابله با تهاجم فرهنگي مي‌دانست چرا كه اين شناخت زمينه‌ي خروج از عالم غربي و غرب‌زده‌ي كنوني را فراهم مي‌كند و به بسط و گسترش فرهنگ و تفكر الهي مدد مي‌رساند. او بر اين باور بود كه با وقوع انقلاب اسلامي و ظهور انسان كاملي چون امام خميني (ره) بشر وارد عهد تاريخي جديدي شده است كه آن را «‌عصر توبه‌ي بشريت» مي‌ناميد. عصري كه به انقلاب جهاني امام عصر ( عج) و ظهور « دولت پايدار حق» منتهي خواهد شد.

به گزارش ايسنا، شهيد سيد مرتضي آويني ايجاد تحول عميق دروني در مخاطبان را ‌رسالت اصلي خويش مي‌دانست كه اين امر جز از طريق فطرت، امكان ندارد.

وي در جايي مطرح كرده است: «برنامه "روايت فتح" با زبان فطرت با مخاطبان خود سخن گفت، تلاش

بر آن بود كه انسانها به فطرت الهي‌شان بازگردند تا در آن صورت برنامه به‌هدف اصلي خود كه رهنمون ساختن انسانها به سوي حقيقت است برسد. «روايت فتح» حكايت عاشقاني بود كه عشق قلبشان را تا آنجا انباشته كه ترس از مرگ، جايي براي ماندن، نمي‌ديد. من در روايت فتح، رو در بايستي را كنار گذاشتم و آنگاه حرف زدن را آغاز كردم كه عجب شجاعتي مي‌خواهد و با عقل انديشي و ژورناليسم جور در نمي‌آيد. اما من بايد عالم بسيجياني را روايت مي‌كردم كه عاشق بودند و با قلبشان در عالم مي‌زيستند و عالم آنان عالم ظاهر نبود، آنان اهل باطن و حقيقت و معنا بودند.»

همچنين ابراهيم حاتمي‌كيا هم در جايي از آشنايي با "روايت فتح "‌اينگونه ياد كرده است: «وقتي با روايت فتح، آشنا شدم به يكباره دل سپردم به آدمهايي كه نيمه شب برمي‌خاستند، نماز شب مي‌خواندند و اشك مي‌ريختند. تشكيلات و گروه روايت فتح را كساني بنيان نهاده بودند كه به اعتقاد شهيد آويني، خودشان با جنگ پيوند داشتند و بر حقايق جنگ پافشاري مي‌كردند.»

حاتمي كيا همچنين گفته است: « ‌آويني به من مي‌گفت براي ساختن مستند، بايد رابطه قلبي با فضا داشته باشي اگر آن فضا و شرايط را باور نداشته باشي، تصاوير به سراغ تو نخواهند آمد. تو بايد خود را مهيا كني آنگاه به جبهه بروي و ...؟ در آن فضا باشي. وقتي شرايط دروني تو فراهم شد آن موقع تصاوير سراغ تو مي‌آيند و در "كادرت" قرار مي‌گيرند.»

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٦ - hamkelas


خالق دوربین سرخ جنگ

دوشنبه 20 فروردین‌ماه چهاردهمین سالگرد شهادت سیدمرتضی آوینی است؛ کسی که سید شهیدان اهل قلم نام گرفت، ولی مفاهیم متأثر از او محدود به این عنوان باقی نمی‌ماند.
سیدمرتضی آوینی در شهریورماه سال 1326 در شهر ری متولد شد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه‌ را در شهرهای زنجان، کرمان و تهران به پایان رساند و سپس به عنوان دانشجو معماری وارد دانشکده‌ هنرهای زیبای دانشگاه تهران شد. او از کودکی با هنر انس داشت، شعر می‌سرود، داستان و مقاله می‌نوشت و نقاشی می‌کرد. تحصیلات دانشگاهی‌ را نیز در رشته‌ای به انجام رساند که به طبع هنری او سازگار بود. ولی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی معماری را کنار گذاشت و به اقتضای ضرورت ‌های انقلاب به فیلمسازی پرداخت.سیدمرتضی آوینی فیلمسازی را اوایل پیروزی انقلاب با ساخت چند مجموعه درباره‌ غائله‌ گنبد (مجموعه‌ "شش روز در ترکمن صحرا")، سیل خوزستان و ظلم خوانین (مجموعه‌ مستند "خان گزیده‌ها") آغاز کرد. گروه جهاد که آوینی هم عضو آن بود، اولین گروهی به شمار می رفت که بلافاصله بعد از شروع جنگ به جبهه رفت. مجموعه‌ یازده قسمتی "حقیقت" کار بعدی این گروه محسوب می ‌شد که یکی از هدف ‌های آن ترسیم علل سقوط خرمشهر بود.

کار گروه جهاد در جبهه‌ ادامه یافت و با شروع عملیات والفجر 8، شکل کاملاً منسجم و به هم پیوسته ‌ای پیدا کرد. آغاز تهیه‌ مجموعه‌ زیبا و ماندگار "روایت فتح" که بعد از این عملیات تا پایان جنگ به طور منظم از تلویزیون پخش شد، به همان ایام بازمی‌گردد.

اواخر سال 1370 "موسسه‌ فرهنگی روایت فتح" به فرمان مقام معظم رهبری تأسیس شد تا به کار فیلمسازی مستند و سینمایی درباره‌ دفاع مقدس بپردازد و تهیه‌ مجموعه‌ "روایت فتح" را که بعد از پذیرش قطعنامه رها شده بود ادامه دهد. شهید آوینی و گروه فیلمبرداران "روایت فتح" سفر به مناطق جنگی را از سر گرفتند و در مدتی کمتر از یک سال، کار تهیه‌ شش برنامه از مجموعه‌ 10 قسمتی "شهری در آسمان" را به پایان رساندند و مقدمات تهیه مجموعه ‌های دیگری را درباره‌ آبادان، سوسنگرد، هویزه و فکّه تدارک دیدند.

 

"شهری در آسمان" که به واقعه‌ محاصره، سقوط و باز پس ‌گیری خرمشهر می‌پرداخت، در ماههای آخر حیات زمینی سیدمرتضی آوینی از تلویزیون پخش شد، اما برنامه‌ وی برای تکمیل این مجموعه و ساختن مجموعه های دیگر با شهادتش در روز جمعه بیستم فروردین 1372 در قتلگاه فکّه ناتمام ماند.

شهید سیدمرتضی آوینی فعالیت‌های مطبوعاتی خود را اواخر سال 1362، همزمان با مشارکت در جبهه‌ و تهیه‌ فیلم‌های مستند درباره‌ جنگ، با نگارش مقالاتی در ماهنامه "اعتصام" ارگان انجمن اسلامی آغاز کرد. او طی یک مجموعه مقاله درباره‌ "مبانی حاکمیت سیاسی در اسلام" آرا و اندیشه‌های رایج در مورد دموکراسی، رأی اکثریت، آزادی عقیده، برابری و مساوات را در نسبت با تفکر سیاسی مأخوذ از وحی، نهج ‌البلاغه و آراء سیاسی حضرت امام (ره) مورد تجزیه و تحلیل و نقد قرار داد.

او همچنین مقالاتی در تبیین حکومت اسلامی و ولایت فقیه در ربط و نسبت با حکومت الهی حضرت رسول (ص) در مدینه و خلافت امیر مؤمنان (ع) نوشت که در "اعتصام" منتشر شد. آوینی در مضامین اعتقادی و عبادی نیز تحقیق و تفکر می‌کرد و حاصل کار خویش را به صورت مقالاتی چون "اشک، چشمه‌ تکامل"، "تحقیقی در معنی صلوات" و "حج، تمثیل سلوک جمعی بشر" به چاپ می‌سپرد.

این مقالات بعد از شهادت او با عنوان "توسعه و مبانی تمدن غرب" به چاپ رسید. این دوره از کار نویسندگی او تا سال 1365 ادامه یافت. مقارن با همین سال‌ها شهید آوینی علاوه بر کارگردانی و مونتاژ مجموعه‌ "روایت فتح" نگارش متن آن را بر عهده داشت که بعدها قالب کتابی گرفت با عنوان "گنجینه‌ آسمانی". او در ماه محرم سال 1366 نگارش کتاب "فتح خون" (روایت محرم) را آغاز کرد و 9 فصل از فصول 10‌ گانه آن را نوشت. اما در حالی که کار تحقیق در مورد وقایع روز عاشورا و شهادت بنی هاشم را انجام داده و نگارش فصل آخر را آغاز کرده بود، به دلایلی کار را ناتمام گذاشت.

او در سال 1367 یک ترم در مجتمع دانشگاهی هنر تدریس کرد، ولی چون مفاد مورد نظرش برای تدریس با طرح دانشگاه همخوانی نداشت، از ادامه‌ تدریس صرفنظر کرد. مجموعه‌ مباحثی که برای تدریس فراهم شده بود، با بسط، شرح و تفسیر بیشتر در مقاله‌ ای بلند به نام "تأملاتی در ماهیت سینما" در فصلنامه "فارابی" به چاپ رسید و بعد در مقالاتی با عناوین "جذابیت در سینما"، "آینه‌ جادو"، "قاب تصویر و زبان سینما" و ... که از فروردین سال 1368 در ماهنامه‌ هنری "سوره" منتشر شد، تفصیل پیدا کرد. مجموعه‌ این مقالات در کتاب "آینه‌ جادو" که جلد اول از مجموعه مقالات و نقدهای سینمایی اوست جمع‌آوری و به چاپ سپرده شد.

سال‌های 1368 تا 1372 دوران اوج فعالیت مطبوعاتی شهید آوینی است. آثار او در طی این دوره نیز موضوعات بسیار متنوعی را شامل می‌شود. هر چند آشنایی با سینما در طول مدتی بیش از 10 سال مستندسازی و تجارب او در زمینه کارگردانی مستند و به خصوص مونتاژ باعث شد که قبل از هرچیز به سینما بپردازد، ولی این مسئله موجب بی‌اعتنایی او به سایر هنرها نشد.

او در کنار تالیف مقالات تئوریک درباره ماهیت سینما و نقد سینمای ایران و جهان، مقالات متعددی در مورد حقیقت هنر، هنر و عرفان، هنر جدید اعم از رمان، نقاشی، گرافیک و تئاتر، هنر دینی و سنتی، هنر انقلاب و ... تألیف کرد که در ماهنامه‌ "سوره" به چاپ رسید.مجموعه‌ آثار شهید آوینی در این دوره هم از حیث کمیت، هم از جهت تنوع موضوعات و هم از نظر عمق معنا و اصالت تفکر و شیوایی بیان اعجاب‌آور است. در حالی که سرچشمه‌ اصلی تفکر او به قرآن، نهج‌البلاغه، کلمات معصومین علیهم‌السلام و آثار و گفتار حضرت امام (ره) بازمی‌گشت، با تفکر فلسفی غرب، آرا و نظریات متفکران غربی نیز آشنایی داشت و با یقینی برآمده از نور حکمت، آنها را نقد و بررسی می‌کرد.او شناخت مبانی فلسفی و سیر تاریخی فرهنگ و تمدن جدید را از لوازم مقابله با تهاجم فرهنگی می‌دانست چرا که این شناخت زمینه‌ خروج از عالم غربی و غربزده‌ کنونی را فراهم می‌کند و به بسط و گسترش فرهنگ و تفکر الهی مدد می‌رساند. او بر این باور بود که با وقوع انقلاب اسلامی و ظهور انسان کاملی چون امام خمینی (ره)، بشر وارد عهد تاریخی جدیدی شده که آن را "عصر توبه‌ بشریت" می‌نامید. عصری که به انقلاب جهانی امام عصر (عج) و ظهور "دولت پایدار حق" منتهی خواهد شد.

شاید امروز به یاد آوردن یک مجموعه قدیمی در زمان پخش یک امتیاز محسوب نشود، در حالی که نوار، سی دی و ... همه اتفاقات دور گذشته را قابل دسترس می کنند. ولی اگر آن مجموعه، مستند "روایت فتح" باشد که در سال های اوج جنگ ایران و عراق تا پایان گرفتن آن از تلویزیون پخش می شد و فضا، قالب و تأثیرگذاری خاصی داشت، طبعاً مشاهده امروز نمی تواند با تجربه دیدار آن سال ها برابری کند.

زمانی که صدای گوینده رادیو که اخبار مربوط به عملیات مختلف جنگی را اعلام می کرد، نوای آشنا و کابوسی مشابه پیام اعلام حمله هوایی بود "شنوندگان عزیز توجه فرمائید، شنوندگان عزیز توجه فرمائید، دلیر مردان ایران در عملیات ... موفق به فتح مواضع دشمن شدند."، زمانی که در هر کوی و برزن حجله های رنگین، شهادت یک جوان را که شاید همین دیروز از کنارت عبور کرده یادآور می شد، زمانی که یکی از تکالیف مهم دانش آموزان مدرسه ای نوشتن نامه ای فرضی به رزمندگانی بود که در حال دفاع از مرز و بوم کشور بودند، زمانی که ...

در چنین زمانی است که هر پنجشنبه شب، نشستن مقابل تلویزیون و انتخاب از میان دو شبکه تلویزیونی سیما، بی اختیار متأثر از صدای آرام گوینده ای بود که مخاطب دور از فضای جبهه را که فقط وصف جنگ  را شنیده بود، وادار به انتخاب این برنامه می کرد. مستندی که به زوایایی ناپیدا از جنگ تحمیل شده به ایران، مردان مرد این عرصه و آناتی خاص می پرداخت تا مخاطب خود را دور از موقعیت و فضا حس نکند و به نوعی شریک درونی این ایثارگری ها شود.

آوینی با ادبیات خاصی که در نگارش متن و لحن حماسی منحصر بفردی که برای روایت مستند انتخاب می کرد، به تبع نیاز زمان خود به نگاه حماسی به ارزش های دفاع مقدس دامن می زد. او با استفاده از مولفه هایی برخاسته از موقعیت مانند نوحه های آشنای آن زمان، کارکرد آنها را ارتقا داده و ماندگاری اش را صدچندان کرده و مخاطب را آنچنان درگیر فضا، مکان، موقعیت و آدم ها می کرد که به نوعی ناخودآگاه بود. می توان نوحه معروف آهنگران را در تیتراژ پایانی یکی از قسمت ها که با تصاویر و حرف های رزمندها در آن قسمت به همخوانی خاصی رسیده بود، از یاد برد؟

مرا اسب سپیدی بود روزی

شهادت را امیدی بود روزی

اگر آه تو از جنس نیاز است

در باغ شهادت باز باز است

در میخانه را گیرم که بستند

کلیدش را چرا یا رب شکستند

آدم هایی که شاید هنگام پخش مستند، شهید شده بودند و حضور جسمی نداشتند یا در همان لحظات مقابل دوربین سرخ او به شهادت می رسیدند. آوینی خالق دوربین سرخ جنگ بود، دوربینی که تنها شهادت را ثبت نمی کرد بلکه سرخی خون را به عمق میدان دید مخاطب انعکاس می داد و نمایی به گستردگی جنگ هشت ساله ایران را به شناسنامه تصویری دفاع مقدس اضافه کرد. یک نمای طولانی که هنوز هم تمام نشده است. یادش گرامی ...

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٦ - hamkelas


سالگرد شهادت امیر سرلشگر صیاد شیرازی

 

زندگي نامه

شهيد در سال 1323، در شهرستان درگز ديده به جهان گشود و در سال 1346، موفق به اخذ درجه كارشناسي از دانشگاه افسري شد و سپس در بخش هاي مختلف ارتش، به ويژه در غرب كشور به وظيفه ي پاسداراي از كشور پرداخت. وي پس از طي دوره ي تخصص توپخانه به عنوان استاد، در مركز آموزش توپخانه اصفهان، مشغول به تدريس شد. شهيد صياد شيرازي در سازماندهي نيروهاي انقلابي ارتش نقش بسزايي داشت. و پس از پيروزي انقلاب، در بحبوحه ي غائله سال 1358 ضد انقلاب در كردستان، به فرماندهي عمليات شمال غرب كشور برگزيده شد و در پاكسازي كردستان به همراه شهيد دكتر چمران و ديگر رزمندگان غيور اسلام نقش مهمي ايفا نمود. پس از خلع بني صدر، براي پايان دادن به ناهماهنگي ارتش و سپاه، قرارگاه مشترك عملياتي سپاه و ارتش را راه اندازي كرد.

حكم انتصاب به فرماندهي نيروي زميني

پس از شهادت سرلشكرولي الله فلاحي، امير متعهد، شجاع و فداكار ارتش، كه پس از پيروزي انقلاب اسلامي نقش ارزنده اي در حفظ انسجام نيروي زميني ارتش و نيز سازماندهي واحدهاي آن داشت و تا هنگام شهادت در جهت حفظ روحيه و توان رزمي نيروهاي تحت فرماندهي خود از كردستان تا خوزستان لحظه اي نياسود؛ در 9 مهر 1360، زنده ياد سرلشكر ظهيرنژاد (فرمانده ي وقت نيروي زميني) به سمت رييس ستاد مشترك ارتش منصوب و امير شهيد سپهبد صياد شيرازي ( با درجه سرهنگي) با حكم امام خميني? قدس سره? به عنوان فرمانده ي نيروي زميني ارتش منصوب شد.   

  درخواست انتصاب شهيد صياد شيرازي با پيشنهاد رييس شوراي عالي دفاع به شرح زير صورت گرفت:

محضر شريف فرماندهي كل حضرت امام خميني مدظله العالي. با توجه به انتصاب تيمسار ظهيرنژاد به سمت رياست ستاد مشترك ارتش جمهوري اسلامي ايران به موجب مصوبه شوراي عالي دفاع در جلسه ي فوق العاده نهم مهرماه 1360 بر اساس بند ?د? اصل 110 قانون اساسي، جناب سركار سرهنگ علي صياد شيرازي، فرمانده عمليات شمال غرب به عنوان فرمانده نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي ايران خدمت حضرتعالي پيشنهاد مي گردد.?

رييس شوراي عالي دفاع: اكبر هاشمي رفسنجاني ? نهم مهرماه 1360

امام خميني قدس سره موافقت خود را به شرح زير اعلام فرمودند:بسمه تعالي

موافقت مي شود.

روح الله الموسوي الخميني

شهيد صياد شيرازي، امير سرفراز ارتش اسلام با تواني شگفت و روحيه اي كم نظير در سلسله عمليات پيروزمند ثامن الائمه، طريق القدس، فتح المبين، بيت المقدس، رمضان، مسلم بن عقيل، مطلع الفجر، محرم، والفجر 1، 2، 3، 4، ... خيبر و بدر فرماندهي نيروهاي ارتش را بر عهده داشت و در 23 تير 1365، به فرمان امام خميني قدس سره به عضويت شوراي عالي دفاع منصوب شد.

در متن حكم امام خطاب به آن شهيد گرانقدر چنين آمده بود:

?براي فعال كردن هر چه بيشتر و بهتر قواي مسلح كشور ضرورت دارد از تجربه ي اشخاصي كه در متن مسايل جنگ بوده اند، استفاده هر چه بيشتر بشود؛ بدين سبب سركار سرهنگ صياد شيرازي، و وزير سپاه پاسداران انقلاب اسلامي را تا پايان جنگ به عضويت شوراي عالي دفاع منصوب مي نمايم.?

با توجه به مسؤوليت خطير شهيد صياد شيرازي در شوراي عالي دفاع، بنا به درخواست رياست آن شورا و موافقت امام خميني قدس سره، شهيد بزرگوار (در مرداد 1365) در شوراي عالي دفاع مشغول انجام وظيفه شد و مسؤوليت فرماندهي نيروي زميني ارتش به سرتيپ حسني سعدي واگذار گرديد.

حضرت امام خميني قدس سره در حكم فرمانده جديد نيروي زميني ارتش پيرامون خدمات شهيد سرافراز ارتش چنين فرمودند:

? با تقدير از زحمت هاي طاقت فرساي سركار سرهنگ صيادشيرازي كه با تعهد كامل به اسلام و جمهوري اسلامي، در طول دفاع مقدس از هيچ گونه خدمتي به كشور اسلامي خودداري نكرده و اميد است در آينده  نيز در هر مقامي باشد، موفق به ادامه ي خدمت هاي ارزنده خود بشود...?

شهيد سپهبد صياد شيرازي در 18 ارديبهشت 1366، از سوي امام قدس سره به دريافت درجه ي سرتيپي نايل آمد. امير شجاع ارتش اسلام در مهر 1368، بنا به درخواست رييس ستاد كل نيروهاي مسلح، و با موافقت و حكم فرماندهي معظم كل قوا به سمت معاونت بازرسي ستاد كل و در شهريور 1372 به سمت جانشين رياست ستاد كل نيروهاي مسلح منصوب شد.

شهيد شجاع و ارجمند ارتش جمهوري اسلامي ايران، در 16 فروردين 1378، همزمان با عيد خجسته ي غديرخم به درجه سرلشكري نايل آمد و چند روز بعد، با افتخار شهادت، به درجه ي سپهبدي ارتقا يافت.

شهيد صياد شيرازي پس از دريافت درجه ي سرلشكري خطاب به خانواده اش مي گويد:

?بسيار شاد و خرسندم؛ البته نه به خاطر دريافت اين درجه، بلكه به خاطر رضايتي كه اميد دارم امام زمان(عج) و مقام معظم رهبري از من داشته باشند. مقام، درجه و اسم و رسم در نظر من هيچ جايگاهي ندارد.

قسمت هايي از وصيت نامه ي شهيد سپهبد صياد شيرازي

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و سلم.

انالله و انا اليه راجعون

هذا ما وعدنا الله و رسوله و صدق الله و رسوله. اللهم زدنا ايماناً و ارحمنا. اشهد ان لااله الا الله وحده لا شريك له و أن محمّداً عبده و رسوله ارسله بالهدي و دين الحق و ان الصديقة الطاهرة فاطمة الزهرا، سيدة نساء العالمين و أن علياً أميرالمؤمنين  و الحسن و الحسين و علي بن الحسين و محمّد بن علي و جعفر بن محمّد و موسي بن جعفر و علي بن موسي و محمّد بن علي و علي بن محمّد و الحسن بن علي و الحجة القائم المنتظر صلواة الله و سلامه عليهم ائمتي و سادتي و موالي بهم اتولي و من اعدائهم اتبرء و أن الموت و النشور حق و الساعة آتية لا ريب فيها و أن الجنة و النار حق.

اللهم أدخلنا جنتك برحمتك و جنّبنا و احفظنا من عذابك بلطفك و احسانك يا لطيفاً بعباده يا أرحم الراحمين.

خداوندا! اين تو هستي كه قلبم را مالامال از عشق به راهت، اسلامت، نظامت و ولايت قرار دادي؛

خدايا! تو خود مي داني كه همواره آماده بوده ام آن چه را كه تو خود به من دادي در راه عشقي كه به راهت دارم نثار كنم. اگر جز اين نبودم آن هم خواست تو بود.

پروردگارا رفتن در دست توست، من نمي دانم چه موقع خواهم رفت ولي مي دانم كه از تو بايد بخواهم مرا در ركاب امام زمانم قرار دهي و آن قدر با دشمنان قسم خورده دينت بجنگم تا به فيض شهادت برسم.

خداوندا ولي امرت حضرت آيت الله خامنه اي را تا ظهور حضرت مهدي(عج)، زنده، پاينده و موفق بدار. آمين يا رب العالمين ? من الله التوفيق

علي صياد شيرازي، 19 دي ماه 1371 ? 15 رجب 1413

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٦ - hamkelas


ناگفته‌هايي از عمليات بيت‌المقدس(شهيدصياد شيرازي)

فقط مانده بود خونين‌شهر. از شمال تا منطقه‌ي طلاييه جلو رفته بوديم و در موشک به جاده‌ي زيد حسينيه رسيده بوديم و الحاق انجام شده بود. جاده‌ي اهواز به خونين‌شهر هم کاملاً باز شده بود. پادگان حميد هم آزاد شده بود و سه قرارگاه روي يک خط قرار داشتند. در اينجا، نقص ما وضعيت دشمن در خونين‌شهر بود. بين خونين‌شهر و شلمچه، دشمن مثل يک غده‌ي سرطاني هنوز وجود داشت. يکي از مهمترين حوادثي که رخ داد و من سعي مي‌کنم اين حادثه را خوب تشريح کنم، مرحله آخر عمليات ماست. از عقب جبهه‌ گزارش مي‌شد، مردم با اينکه مي‌دانند حدود 5000 کيلومتر آزاد شده و حدود 5000 نفر هم اسير گرفته‌ايم وعمده‌‌ي استان خوزستان آزاد شده، ولي مرتب تکرار مي‌شود. خونين‌شهر چه شد؟ يعني تمام عمليات يک طرف، آزادي خونين‌شهر طرف ديگر. براي خودمان هم اين مطلب مهم بود که به خونين‌شهر دست پيدا کنيم. مي‌دانستيم اگر خونين‌شهر را نگيريم، دشمن همان‌طور که در شمال شهر اقدام به حفر سنگر کرده، در محور ارتباطي خونين‌شهر به شلمچه هم اقدام به حفر سنگرهاي سخت مي‌کند و ما ديگر نمي‌توانيم به اين سادگي به اين هدف برسيم. چندين شور عملياتي با فرماندهان و اعضاي ستادمان انجام داديم. قرارگاه کربلا اداره کننده‌ي منطقه بود. نتيجه که نگرفته بوديم هيچ، مطالبي که فرماندهان از وضع يگان‌هايشان مي‌گفتند، نمايان مي‌ساخت که بايد به سرعت نيروها را بازسازي کنيم. يعني بايد عمليات را متوقف مي‌کرديم و مي‌رفتيم بازسازي کنيم؛ چون توان و رمقي براي واحدها باقي نمانده بود. حتي يکي از فرماندهان ارتشي مي‌گفت: ما اين‌قدر وضع‌مان خراب است چون با تفنگ‌ ژ- ت نگهداري مي‌‌خواهد. اگر بعد از تيراندازي و مقداري کار پاک نشود، گير مي‌کند- که تفنگ‌هايمان تيراندازي نمي‌کند. چون سربازها نرسيده‌اند تفنگ‌هايشان را پاک کنند. رفتيم به اتاق جنگ، اعضاي ستادمان رفتند و من و فرمانده‌ي سپاه تنها شديم. دوتايي حالت عجيبي پيدا کرده بوديم، از بس فشار روحي و رواني به ما وارد شده بود. لشکرهايي که در اختيار داشتيم، اسم‌شان لکشر بود ولي از رمق افتاده بودند. در اينجا، خداوند يک امداد عظيم نصيب ما دو نفر کرد. براي من، اين امداد از عظيم‌ترين امدادهايي است که در سراسر مدتي که در جبهه بودم، از آن بالاتر را احساس نکردم. در اين امداد، به يک طرح رسيديم. وقتي که با هم درميان گذاشتيم، بين ما يک ذره بحث در نگرفت که نقطه نظر مختلفي داشته باشيم. اصلاً دو مسوولي بوديم که يک فکر و يک طرح واحد داشتيم. صحبت که مي‌کرديم، نشان مي‌‌داد اين ياري خداوند است که نصيب‌مان شده است؛ البته به برکت سعي و اخلاص رزمندگان اسلام. چون ما پشت سرآنها بوديم و جلويشان نبوديم. دوتايي با هم صحبت کرديم. مشکل کار در اين بود که اين طرح را چطور به فرماندهان ابلاغ کنيم. با آنان بحث‌هاي ديگري کرده بوديم و حالا يکدفعه اين طرح را مطرح مي‌کرديم. در ذهن‌مان بود که مي‌گويند مشورت‌هايمان چطور شد؟ مخصوصاً بچه‌هاي سپاه، اهل بحث و مشورت و اين چيزها بودند و فکر مي‌کرديم اگر يک موقع چيزي را في‌البداهه بگوييم، ممکن است برايشان سنگين باشد. خداوند ياري کرد و گفتم: من اين را ابلاغ مي‌کنم. يعني مسئووليت ابلاغش را به عهده گرفتم. آقاي محسن رضايي هم قبول کرد و گفت اشکالي ندارد. از طرف من هم شما به سپاه و ارتش ابلاغ کنيد. از قرارگاه‌مان که در شرق کارون بود، آمديم به طرف غرب کارون و خودمان را رسانديم به قرارگاه جلويي که نزديکي‌هاي خرمشهر بود. قرارگاه موقتي بود. به فرماندهان ابلاغ کرديم که سريع بيايند و جمع شوند. آمدند و جمع شدند. اين جلسه، از تاريخ‌ترين جلسات است. از نظر نظامي، چون آشنا بودم، مي‌دانستم که براي ارتشي‌ها مشکل نيست. منتها بچه‌هاي سپاه، چون نظامي‌هاي انقلابي جديد بودند، بايد ملاحظه آنها مي‌شد. براي اينکه آنها هم کنترل شوند، مقدمه را طوري گفتم که احساس کنند فرصتي براي بحث نيست و به عبارت ديگر، دستور ابلاغ مي‌شود و بايد فقط براي اجرا بروند. چون وقت کم بود و اگر مي‌خواست فاصله بين عمليات بيفتد اين طرح خراب مي‌شد. گفتم: «من ماموريت دارم- اين‌طور گفتم که خودم را هم به عنوان مامور قلمداد کنم- که تصميم فرماندهي قرارگاه کربلا را به شما ابلاغ کنم. خواهش مي‌کنم خوب گوش کنيد و اگر سوال داشتيد بپرسيد تا روشن‌تر توضيح بدهم، ماموريت را بگيريد و سريع برويد براي اجرا». ماموريت چه بود؟ آن مساله فرعي است. حالت جلسه مهم بود. محکم ماموريت را ابلاغ کردم. در يک لحظه‌، همه به هم نگاه کردند و آن حالتي که فکر مي‌کرديم، پيش آمد. اولين کسي که صحبت کرد، برادر شهيدمان0 که ان‌شالله جزو ذخيره‌ها مانده باشد- احمد متوسليان بود، فرمانده تيپ 27 حضرت رسول(ص). ايشان در اين چيزها خيلي جسور بود. گفت: چه جوري شد؟! نفهميديم اين طرح از کجا آمد؟ منظورش اين بود که اصلاً بحثي نشده، يک‌دفعه شما تصميم گرفتيد و طرح را ابلاغ کرديد، من گفتم: «همين‌طور که عرض کردم که دستور است و جاي بحث ندارد.» تا آمديم از ايشان فارغ شويم، شهيد خرازي صحبت کرد- احتمالاً احمد کاظمي هم صحبت کرد- من يک خرده تندتر شدم و گفتم: «مثل اينکه متوجه نيستيد. ما دستور ابلاغ کرديم، نه بحث را.» از آن ته ديدم آقاي رحيم صفوي با علامت دارد حرف مي‌زند. توصيه به آرامش مي‌کرد. خودش هم لبخندي بر لب داشت و به اصطلاح مي‌گفت مساله‌اي نيست. هم متوجه بود که اين طور بايد گفت و هم متوجه بود که اين صحنه طبيعي است، بايد تحملش کرد. من که غافل شده بودم، در اثر برخورد رواني برادر رحيم صفوي، يکه خوردم و تحمل خودم را بيشتر کردم. داشتم نااميد مي‌شدم و فکر مي‌کردم اين جلسه به کجا مي‌انجامد. به خودم گفتم: در نهايت، به تندي دستور را ابلاغ مي‌کنم. بالاخره بايد اجرا شود. ميدان جنگ است و بايستي يک خرده روح و روان هم آماده باشد. خداوند متعال مي‌فرمايد: «فان مع‌العسر يسرا» (سوره‌ي الانشراح- آيه‌ي 4) او ما را کشاند تا نقطه اوج سختي و يکدفعه آساني را نازل کرد؛ بدون اينکه خودمان نقش زيادي داشته باشيم. جريان جلسه يکدفعه برگشت. برادر حمد متوسليان گفت: من خيلي عذر مي‌خواهم که اين مطلب را بيان کردم. ما تابع دستور هستيم و الان مي‌رويم به دنبال اجرا، هيچ نگران نباشيد. برادر خرازي هم همين‌طور؛ همه‌شان با هم هماهنگ کردند و شروع کردند به تقويت فرماندهي براي اجراي دستور، اين‌طور که شد، گفتم: «بسيار خوب، اين‌قدر هم وقت داريد سريع برويد براي عمليات آماده شويد و اعلام آمادگي کنيد.» طرح چه بود؟ آن طرحي که به عنوان جرقه‌ي اميد و امداد الهي در ذهن خود احساس کرديم اين بود که گفتيم درست است ما 25روز است در حال جنگيم و فرماندهان مي‌گويند که بريده‌‌ايم و نيروهايمان بايد بازسازي شوند، ولي اين را نمي‌توانيم ناديده بگيريم که اگر قرار باشد خونين‌شهر آزاد شود، الان بايد آزاد شود. اين را هم مي‌دانيم که نيرويش را نداريم که آزادش کنيم ولي حداقل مي‌توانيم خونين‌شهر را محاصره کنيم. يعني از يک جايي برويم بين‌ خونين‌شهر و شلمچه. آن دفعه که نتوانستيم از شلمچه برويم، حالا از يک جاي ديگر مي‌رويم که آسانتر باشد و اعلام کنيم خونين‌شهر را محاصره کرده‌ايم. همين باعث مي‌شود که نيروها بيشتر و زودتر به جبهه بيايند و ما تقويت شويم. شب، عمليات شروع شد. از همان اول شب، محور سمت راست به سرعت پريد و رفت جلو. شکاف را ايجاد کرد و رفت جلو ولي آنقدر جلو رفت که دادش درآمد. مي‌گفت: هنوز سمت چپ من آزاد است. من دارم، هم از راست مي‌خورم و هم از سمت چپ. برادر احمد متوسليان داد و بيداد مي‌کرد. دو محور ديگر جلو نمي‌رفتند. ما داشتيم نااميد مي‌شديم. تا صبح هر چه راهنمايي و هدايت شدند، پيش نرفتند. حدود نماز صبح بود. يادم هست که بچه‌ها همه از حال رفته بودند و از خستگي افتاده بودند. تعداد قليلي توي اتاق جنگ بوديم. نماز را خواندم. حالم گرفته شده. چشمهايم باز نمي‌شدند. گفتم بخوابم. ولي دلم نمي‌آمد از کنار بيسيم کنار بروم. در همان اتاق جنگ، زير نورافکن، ملحفه‌اي پهن کردم. گفتم دراز بکشم، يک مقدار آرامش پيدا کنم. بلافاصله خواب سيدعاليقدري را ديدم که با عمامه‌ي مشکي آمد داخل قرارگاه، اما صورتش را گرفته بود. چهره‌اش گرفته و غمناک بود. آمد و نگاهي به همه‌مان کرد. همه با احترام بلند شديم و يکپارچه احترام‌مان برانگيخته شد. ايشان، مثل اينکه کارش را انجام داده باشد و کار ديگري نداشته باشد- براي من هم طبيعي بود- گفت: «مي‌خواهم بروم، کسي نيست مرا راهنمايي کند.» بلافاصله دويدم جلو و گفتم: من آمادگي دارم. آمدم ايشان را راهنمايي کردم تا از قرارگاه بيرون بروند، از آنجا هم خارج شديم. يکدفعه به نظرم اين‌طور آمد که حيف است اين سيد عاليقدر راه برود، بهتر است که ايشان را بغل کنم و روي دست خودم بگيرم. همان کار را کردم و ايشان را روي دست گرفتم تا راه نرود. همان‌طوري که روي دست‌هاي من بودند، با حالت تبسم، به من نگاه کردند. اظهار محبت کردند. اين اظهار محبت، خيلي من را متاثر کرد و به گريه افتادم. گريه‌ام آنقدر شدت داشت که از خواب پريدم. بيست دقيقه از زماني که خوابيده بودم، گذشته بود ولي انگار اصلاً خوابم نمي‌آمد. حالت خاصي را احساس کردم. همان موقع، توي بيسيم داشتند تکبير مي‌گفتند. تکبير چه بود، دو محور که گير کرده بود، باز شده و رسيده بودند به اروند. يعني سه محور با هم رسيده بودند به اروند. تمام مشکلات ما در پيشروي حل شده بود. خدا ان‌شا‌الله با بزرگان بهشت محشورشان کند، برادر خرازي باکد و رمز اطلاع داد وضعيت ما خوب است و گفت: «توانسته‌ايم حدود هفتصد نفر از نيروها را متمرکز کنيم. اگر اجازه بدهيد، از اينجايي که دشمن خط محکمي ندارد، بزنم به خط دشمن، توي خونين‌شهر.» ريسک بزرگي بود. هفتصد نفر چي بود که ما مي‌خواستيم به خونين‌شهر حمله کنيم؟ بعدش چي؟ حالا خوب هم در آمد ولي... حالت خاصي بر دنياي ما حاکم شده بود. زياد خودمان را پايبند مقررات و فرمول‌هاي جنگ نمي‌کرديم که اين کار بشود يا نشود. گفتم: بزنيد. ايشان زد؛ يک ساعت هم طول نکشيد. ساعت هشت صبح بود که که داد و بيداد و فرياد آنها بلند شد. گفتند: «ما زديم خوب هم گرفته. عراقي‌ها جلوي ما دست‌ها را بالا برده‌اند ولي تعداد آنها دست ما نيست.» بايد احتياط مي‌کردند و کند به طرف‌شان مي‌رفتند. يک هليکوپتر214 فرستاديم بالا که ببينيم وضعيت چه جور است. خلبان فرياد زد: « تا چشمم کار مي‌کند، توي خيابان‌ها و کوچه‌هاي خرمشهر، عراقي‌ها صف بسته‌اند و دست‌ها را بالا برده‌اند.» يعني قابل شمارش نبودند. واقعاً مطلب عجيبي بود. نمي‌شد به عراقي‌ها بگوييم شما برويد توي سنگر ما نيرو نداريم! بالاخره بايد کارشان را تمام مي‌کرديم. باز خداوند ياري کرد و تدابيري اتخاذ شد که جالب هم بود. به نيروهايي که در خط داشتيم، گفتيم به صورت دشتبان، به صورت صف، يک طرفشان- يعني طرف غرب- بايستند. منظورمان اين بود که اينها را هدايت کنيم بيايند روي جاده و از طريف جاده بروند به طرف اهواز، گفتم: فعلاً پياده بروند به طرف اهواز! تا اهواز 165 کيلومتر راه بود. ماشين هم نداشتيم که آنها را سوار کنيم. نيروها با دست اشاره مي‌کردند که برويد توي جاده. مگر تمام مي‌شدند! آمدن‌شان تا بعداز ظهر طول کشيد. هر چه مي‌رفتند، تمام نمي‌شدند. عصر بود، پرسيدم : «بالاخره اين اسرار چه شدند؟» گفتند: «ديگر نمي‌آيند.» رفتيم توي خرمشهر و خرمشهر را گرفتيم. آماري که به ما دادند، حدود چهارده‌ هزاروپانصد نفر در شهر اسير شده بودند. حالا داخل اين سنگرها، چقدر امکانات و مهمات و وسايل و تجهيزات و غذا بود، جاي خودش. خداوند متعال در اين نمايش قدرت، نشان داد که چه وحشت و رعبي در دل اينها انداخت. آنها با اينکه هنوز عقبه‌شان قطع نشده بود. و با اينکه توي سنگرهاي مستحکم بودند و با اينکه اگر باز هم به آنها امکانات نمي‌رسيد، اقلاً ده پانزده روز ديگر مي‌توانستند مقاومت کنند، ولي خداوند رعبي به دل آنها انداخت که حتي يک ساعت هم مقاومت نکردند. ساعت پنج صبح نيروها به اروند رسيدند و ساعت هفت صبح برادر خرازي پرسيد که من بزنم؟ و هشت صبح بود که ما به عراقي‌ها گفتيم دست‌ها بالا، چهارده هزاروپانصد نفر اسير اينجا داشتيم و حدود پنج هزار نفر هم قبلاً داشتيم. اسراي بيت‌المقدس نوزده هزار و سيصد وهفتاد نفر شدند. حدود يک ماه طول کشيد تا تک تک سنگرها از فشنگ و مهمات و وسايل و خواروبار خالي شد. بگذريم که در همان فاصله‌اي که ارتباط شلمچه را با خرمشهر قطع کرده بوديم، دشمن مانورهاي زيادي توي بيسيم مي‌‌داد. مرتب مي‌گفتند واحد فلان مي‌آيد، مقاومت کنيد و هيچ‌کس حق ندارد عقب بيايد. از طرف ديگر، متوجه شديم که تعدادي از سربازها مي‌خواستند از طريق رودخانه قرار کنند. دعوايشان مي‌شود. توي قايق جا نمي‌شده‌اند. دستور از بالا مي‌آيد هيچ‌کس حق ندارد عقب بيايد که ارتباط قطع مي‌شود و همه‌شان اسير مي‌شوند.


پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٦ - hamkelas


‌ورودي خرمشهر، ميدان مقاومت‌

 

شهيد محمد جهان آرا بر اين ميدان نامي شايسته نهاده‌اند، اما آنان كه ياد آن مقاومت عظيم را در دل محفوظ داشته‌اند پير شده‌اند و پيرتر. كودكان مي‌انگارند كه فرصتي پايان‌ناپذير براي زيستن دارند، اما چنين نيست و بر همين شيوه، ده‌ها هزار سال است كه از عمر عالم گذشته است. يعني بقا و جاودانگي را در اينجا نمي‌توان جست و هر كس جز يك بار فرصت گوش سپردن به اين سخن را نمي‌يابد. كودكان مي‌پندارند كه فرصتي پايان‌ناپذير براي زيستن دارند، اما فرصت زيستن، چه در صلح و چه در جنگ، كوتاه است، به كوتاهي آنچه اكنون از گذشته‌هاي خويش به ياد مي‌آوريم
يك روز آتش جنگ ناگاه جسم شهر را در خود گرفت. آن روزها گذشت، اما اين آتش كه چنگ در جسم ما افكنده جز با مرگ خاموشي نمي‌گيرد. رسول و بهنام سيزده‌ساله اكنون به سرچشمه‌ي جاودانگي رسيده‌اند. آنان خوب دريافتند در جايي كه هيچ چيز جز لمحه‌اي كوتاه نمي‌پايد، براي جاودان ماندن چه بايد كرد. سخن عشق نه فقط پير و جوان نمي‌شناسد، بل جوانان كه نسبت به ملكوت جديد العهدند و هنوز به اعماق اين چاه فرو نيفتاده‌اند و ثقل خاك زمين‌گيرشان نكرده است، گوش و چشمي گشوده‌تر دارند.

‌‌آيا سيزده‌سالگان امروز خرمشهر مي‌دانند كه در زير سقف مدرسه‌هايشان چه گذشته است؟ شهيد تقي محسني‌فر روح آب را به نظاره مي‌خواند.

شهيد محمد جهان‌آرا در سال ١٣٥٩ واقعه‌ي مقر مدرسه را چنين باز گفته بود:
 ... ))
و خاطره‌ي مهمي كه مي‌تونم اينجا مطرح كنم همون شبي بود كه بچه‌ها تو مقر خوابيده بودند. نزديك ساعت دو، من خودم اتاق جنگ بودم. به من خبر دادند كه يه توپ ١٣٥ ميليمتري تو مقر خورده و عده‌اي از بچه‌ها شهيد شدن. وقتي وارد مقر شدم، هيچ‌كس نبود. بچه‌ها بيش‌ترشون زخمي شده بودند و برده بودنشون بيمارستان. وقتي چراغ قوه‌اي كه دستم بود رو روشن كردم، مواجه شدم با بدن پاره پاره‌ي هشت تا از بچه‌هاي پاسدار خرمشهري و آغاجاري و ماهشهري كه واقعاً از يه طرف آدم صحنه‌ي كربلا يادش مياد با اون تيكه تيكه شدن بچه‌ها در خواب خوش و بعد، چراغ قوه رو كه اطراف انداختم ديدم تيكه تيكه دست و پاي بچه‌ها و تن پاره‌ي اونا بود كه وقتي من اومدم بيرون، يكي از بچه‌هاي سرگروه اومد طرفم. گريه مي‌كرد، مي‌گفت: «محمد ما چي‌كار كنيم، ما هيچ‌كس رو نداريم، بچه‌ها دارن از بين ميرن.» من بغلش كردم، گفتم: «نه، ما خدا رو داريم، ما امامو داريم. مطمئن باشيد كه ما پيروزيم. مسئله اين نيست كه بچه‌ها از بين برن، مسئله‌ اينه كه مكتب باقي بمونه. اگه مكتب باقي موند، همه چيز ما باقي مي‌مونه، ولي اگه مكتب ضربه‌اي ببينه، اون وقته كه ما هيچ‌چي نداريم.» اينو كه گفتمش راحت شد. گريه مي‌كرد، گرفتمش بغل و آوردمش. گفتمش بيا بريم. بايستي خودمونو آماده كنيم براي فردا  (( .

شادي روح شهداي عمليات بيت المقدس صلوات

 

رودخانه‌ي خرمشهر آن‌روزها هم بي‌وقفه مي‌گذشته است و امروز نيز از گذشتن باز نايستاده است. يك روز ناگهان از آسمان آتش باريد و حيات معمول شهر متوقف شد. كشتي‌ها به گل نشستند، اتومبيل‌ها گريختند و شهر خالي شد. چنين رفتني كه رودخانه دارد، ماندن است. رودخانه ماند و نظاره كرد كه چگونه حيات حقيقي مردان خدا، ققنوس‌وار از ميان خاكسترِ نخل‌هاي نيم‌سوخته، خانه‌هاي ويران، اتومبيل‌هاي آتش‌گرفته و كشتي‌هاي به گِل‌نشسته سر بر آورد و بعثتي ديگر آغاز شد. عجب از اين عقل باژگونه كه ما را در جست و جوي شهدا به قبرستان‌ها مي‌كشاند! عجب از اين چشم‌هاي كور و گوش‌هاي كر كه شهر آسماني خرمشهر را نمي‌بينند و زمزمه‌ي ارواح جاويدان را نمي‌شنوند! شور زندگي يك بار ديگر مردمان را به خرمشهر كشانده است. شايد آنان در نيابند، اما شهر در پناه شهداست و اين حقيقت را بر لوح محفوظ آب نگاشته‌اند.

                                        سيد شهيدان اهل قلم

                                             آقا سيد مرتضي آويني

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٦ - hamkelas


حـجــــابـــــــ

گاه گفته مي‌شود مسأله‌ي پوشش كه درباره‌ي زن طرح شده و تأكيد و توصيه فراوان بر آن مي‌شود به معناي آن است كه زن جز هويت جنسي شخصيتي ديگر ندارد و زماني مي‌تواند به هويت واقعي خود برسد كه هويت‌ جنسي‌اش را با پوشش حفظ كند.

در سخن برخي نقادان چنين مي‌خوانيم:

“... به طور خلاصه مي‌توان گفت تأكيد وسواس‌گونه‌ي حكومت‌گزاران كنوني بر حجاب زن، تنها ناشي از يك اعتقاد مذهبي نيست، بلكه در حال حاضر حجاب نمادي است كه هم‌چون اهرمي سياسي در خدمت حفظ مباني زير قرار گرفته است:

برداشت و تعريف از زن و هويت او به مثابه موجودي تماماً جنسي؛ يعني جنسيت اگر هم تماميت او نباشد، بر ساير ابعاد انساني او غلبه دارد و در نتيجه همواره ظرفيت فتنه، وسوسه‌ي شيطاني و به خطر افكندن تقوي (هم تقواي خود و هم تقواي مرد) را به همراه دارد. لذا تا آن‌جا كه مي‌توان، زن را بايد پوشاند و از حضورش در كنار مرد جلوگيري كرد.

ممكن است اين ديدگاه، برداشت نادرستي از برخي گفته‌هاي طرفداران حجاب باشد كه گفته‌اند:

“خواهران عزيز دانشگاهي توجه دارند كه پوشش كاملاً اسلامي، در عين حال كه يك تكليف مقدس الهي و اطاعت از آن واجب است، نشانگر شخصيت وجودي زن مسلمان است و شعار استقامت و هويت اصلي او و حصن حصين و موجب صيانت وي از وساوس شيطاني است.

برخي ديگر گفته‌اند:

“پوشش زنان بايد از سر تا قدم، برجستگي‌ها را كاملاً بپوشاند و به گونه‌اي باشد كه شخصيت و منزلت زن را حفظ كرده و موجب تبرج و جلوه‌گري نشود.

در پاسخ بايد گفت: اولاً اين برداشت از حجاب با متون ديني ناسازگار است. هيچ‌گاه در قرآن و سنت با اين تلقي بر حجاب تأكيد نشده است. حجاب و پوشش تنها يك تكليف است و نشانه‌ي يك خصلت انساني يعني عفاف. در كنار اين خصلت، ارزش‌هاي انساني ديگري از قبيل: دانش، خيرخواهي براي ديگران، اقامه‌ي قسط و عدل، بندگي و عبوديت پروردگار و ... وجود دارد كه براي زن و مرد يكسان است و شخصيت زن و مرد با همه‌ي اين‌ها شكل مي‌گيرد و ساخته‌ مي‌شود. اگر زني پوشش كامل داشت، ولي از آگاهي و دانش بي‌بهره بود، يا به انسان‌ها خيانت مي‌ورزيد و يا تسليم حق و حقيقت نبوده و يا از مسير عدالت كناره مي‌گرفت و يا ... آيا شخصيت كامل انساني خود را به دست آورده است؟ قطعاً چنين نيست.

قرآن كريم همسر فرعون را مي‌ستايد زيرا از كاخ فرعوني و ستمگري او بيزاري مي‌جويد و از خداوند خانه‌اي در بهشت مي‌طلبد.

“و خداي براي كساني كه ايمان آورده‌اند، زن فرعون را مثل مي‌زند آن‌گاه كه گفت: اي پروردگار من، براي من در بهشت نزد خود خانه‌اي بنا كن و مرا از فرعون و عملش نجات ده و مرا از مردم ستمكار برهان.

و نيز مريم را مي‌ستايد چون عفيف بود و ديانت پروردگار را تصديق مي‌كرد و در برابر خداوند فرمان‌بردار بود.

“و مريم دختر عمران را كه شرمگاه خويش را از زنا نگه‌ داشت و ما از روح خود در آن دميديم و او كلمات پروردگار خود و كتاب‌هايش را تصديق كرد و او از فرمان‌برداران بود.

هرآن‌چه در قرآن از ارزش‌هاي انساني و ديني ياد شده چون جهاد، دانش، هجرت، سبقت در ايمان، ايمان و عمل صالح و ... براي زنان و مردان يكسان است. بنابراين اگر كسي پوشش و حجاب را تمام شخصيت زن بداند به خطا رفته است و ارزشي را جانشين همه‌ي ارزش‌هاي ديني ساخته است. البته اين بدان معنا نيست كه از حجاب و پوشش صرف‌نظر شود، بلكه بدان معناست كه آن را در جايگاه خود بشناسيم.

بنابراين، اين‌گونه ديدگاه‌هاي افراطي نبايد سبب شود يك تئوري زير سؤال رود يا ناديده انگاشته شود.

ثانياً در مقام تبليغ و ترويج از يك امر، براي جلب توجه بدان، اين اندازه مبالغه متعارف است. در غرب و كشور خودمان شاهديم كه براي بهداشت خانواده، مسواك زدن، ترك سيگار، رنگ لباس و... چقدر تبليغ مي‌شود و از چه واژگان و چه شيوه‌هايي بهره گرفته مي‌شود. آيا وقتي كه از مسواك زدن تبليغ مي‌شود و براي آن فوايد بي‌شمار بيان مي‌شود، معنايش آن است كه انسان فقط دندان است؟ و يا اين‌كه تنها عامل سعادت، بهداشت خانواده است؟ وقطعاً چنين نيست و گوينده و طراحان نيز، اين عقيده را ندارند. بلكه تبليغ از يك ايده و جا انداختن آن، چنين اقتضايي دارد.

از آن گذشته تأكيد اسلام بر پوشش زن به معناي محدود دانستن هويت او در هويت جنسي نيست. همان‌گونه كه تأكيد بر پرهيز مردان از نگاه آلوده به معناي هويت جنسي مردان نيست، به جرأت مي‌توان گفت همان‌ اندازه كه بر پوشش زنان تأكيد شده، به همان اندازه بر چشم‌پوشي مردان توصيه شده است و هيچ‌كدام نشان‌دهنده‌ي انحصار كمال مرد و زن در اين خصلت نيست. چنان‌كه وقتي به احاديث و روايات بخش تعليم و تعلم يا عبادت و بندگي يا عدالت و انصاف رجوع شود، بيش از آن‌ تأكيد ديده مي‌شود. شايد در شريعت اسلامي بيش‌ترين تأكيد بر دانش، جهاد، عبوديت، عدالت و انصاف شده است. چرا گفته نمي‌شود هويت انسان را اين ها تشكيل مي‌دهد؟ به تعبير ديگر، از اين ايراد و ايرادهاي مشابه سلامت نفس و رعايت انصاف، استشمام نمي‌شود؛ بلكه غرض‌ورزي و لجاجت بيش‌تر در آن ديده مي‌شود.

بنابراين شريعت اسلامي چنين تلقي از انسان ندارد. كتاب و سنت، فلسفه و عرفان هيچ‌كدام آدمي را در خصلتي خاص محدود نساخته، بلكه آدمي را داراي استعدادها و قابليت‌هاي بي‌شمار مي‌دانند. او را تا مرز خداگونه شدن فرا خوانده‌اند و اسباب و طرق آن را فقط پوشش و ترك نگاه آلوده ندانسته‌اند. بلكه مفاهيم بسياري كه به برخي از آن اشاره شد، در رسيدن انسان به آن كمال مطلق نقش ندارد.

حاصل آن‌كه اسلام آدمي را موجودي داراي ابعاد و استعدادهاي گوناگون مي‌بيند و كمال او را در فعليت يافتن همه‌ي استعدادها مي‌داند و عفاف يكي از استعدادها است، نه همه‌ي آن و اگر كسي جز اين پندارد يا عرضه كند به خطا رفته است.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٦ - hamkelas


ایـثــار

از ایثار، ما بسیار شنیده بودیم اما جز نمونه هایی چند آن هم در صدر اسلام، کمتر تجسمی و نمودی عینی از آن در دست داشتیم.
رفتار پیامبر(ص) و معصومین(ع) و معدود یارانشان سرمشقی بود از ایثار بر صفحه تاریخ و صفحه سفید مانده بود تا بحال، جز سیاه مشقی چند و پراکنده.
تا شما آمدید و هر روزبر این لوح، خطی از ایثار زیباتر از هر روز قلم زدید و لحظه به لحظه به آن سرمشق های خدایی تقرب جستید. انگار آمده بودید که گرد از آن سرمشق های الهی ایثار بزدایید و پیکر نیمه جان و رو به موت شهامت را حیات و طراوت ببخشید.


اعلام کردند که :

 " طعمه ای می باید براي دشمن در جبهه ای، تا بدان سرگرم شود و عزیزانی دیگر از دیگر سوی به آنان حمله ور گردند. از آنجا که شهادت، سرنوشت محتوم این حمله ناگزیر است پس هر کس را نشاید و فقط داوطلب می طلبد."
غلغله افتاد در میان جمع.
کدام
عاشق صادق دلباخته ایست که از آغوش معشوق بگریزد؟
کدام واله و شیدا و مشتاقی است که دستهای محبوب را گشاده ببیند و به دامنش نگریزد؟
برای اینکه از شمار داوطلبان کاسته گردد، چنین گفته شد :
" دل خوش نکنید، شهادتی از آن دست که تصور می کنید نیست، به عبور از میدان مین نمی ماند که بی درنگ دیدار حسین را بدنبال داشته باشد."
چنین نیست که شهادت در دوقدمی انتظار بکشد،اینجا معطل کردن دشمن مطرح است.
هر چه طولانی تر جان دادن و دشمن را به خود مشغول کردن مهم است.
اینجا زخم برداشتن و دویدن، تیر خوردن و نیفتادن ،قطره قطره خون را در خشاب کردن و لحظه لحظه و با تأنی ماشه چکاندن، حتی تن مجروح را به اسارت دشمن سپردن، اینجا شهادت را جرعه جرعه نوشیدن ارزشمند است.
به نظرمی رسید این ترفند کارساز بیفتد و هجوم داوطلبان را مانع شود و از التهاب بکاهد.
گمان می رفت که این کلام، حتی داوطلبان شهادت را غربال کند و ازمیان صادق ترین عاشقان نیز دست به گلچینی بزند.
اما آنچه گفته آمد هر چند بر تحیر ما افزود، اما ازشمار
عاشقان، هیچ کم نکرد. تحیر، خاص ما بود که زمینی بودیم و درآن فضا به رعایت استنشاق می کردیم. کوه دل هیچکدام نه تنها از جای نجنبید که همگان را اشتیاق لحظه دیدار شدت گرفت و نور پدیدار مدهوششان کرد و بی خودیشان بخشید.
درهای بهشت با تمام وسعت، تنگی می کرد و هر کس در این تلاش بود که خود را به درون خانه، راهی بگشاید. اما این در مدخل همگان نبود، مرکب محدود بود و سوارانی محدود می طلبید.
انتخابی می بایست و جز خدا هیچکس شایسته این گزینش نبود،در آن رونق بازار شهادت و جز به فتوای خدا هم کسی سر نمی سپرد و تن در نمی داد.
بی تردید منتخبین را خدا برگزید، با دست های خودش.
یکی می گفت تو بزرگتری،تو همیشه گذشت می کردی، این بار هم جایت را به من واگذار و بگذر.
و پاسخ می شنید که همه برای اینجا بود! اما ایثار در اینجا را نمی توانم،خودخواهی هم اگر هست باشد! خودخواهی شیرینی است!
دیگری می گفت : خدا اگر از تو بپرسید که چرا نوبتت را به من ندادی مسئولی و پاسخی برای گفتن نداری و پاسخ می شنید که : آنجا آنقدر حرف برای گفتن هست که نوبت به این سئوال ها نمی رسد. خیالم راحت است.
سی مرغ ازمیان این پرندگان حرم در آمدند که هر یک سیمرغی بودند به تنهایی و منفرد.
ابتدای این مسیر جانسوز فراق را وداعی می بایست.
وداعی می بایست که بغضهای در گلو مانده را به گریه بنشاند و اشک اشتیاق یکی را به اشک حسرت دیگری درآمیزد.
اینجا قلم را از شرم پنهان باید کرد و در اقیانوس بی انتهای معنویت گم باید شد.
سنگینی هر کوله باری ــ حتی قلم  ــ را بر زمین باید گذاشت تا پرواز در آبی آسمان عشق میسر گردد.
اینجا فقط گریه می تواند راه دل بگشاید.
یکی به
شهیدان رفته سلام می رساند، دیگری تقاضای شفاعت می کند و سومی التماس دعای شهادت دارد.
اینان چگونه و کی دل از دنیا کنده اند که هیچ کلام زمینی ندارند، پیغامی...سفارشی...اینها باید بسیار پیش از اینها دنیا را وداع گفته باشند که وداعی اینچنین را بتوانند. ماندن و نگریستن، تنها حسرت قلم را بر می انگیزد و اعتراف به عجزش را.
خود را گم باید کرد در این دریای پر تلاطم اشک.
ملائکه آنگاه که به پیشواز این
شهیدان می آیند بی شک پرو بالشان از اشکهای این وداع تر خواهد بود، اگر که آتش این عشق به پرو بالشان نگرفته باشد.

چه زيبا فرمود آن مردي كه امامش او را سيد شهيدان اهل قلم نام نهاد :

"بسيجي عاشق كربلاست و كربلا را تو مپندار كه شهري است در ميان شهرها و نامي است در ميان نامها، نه. كربلا حرم حق است و هيچ كس را جز ياوران امام حسين(ع) راهي به سوي حقيقت نيست. "

" حرم عشق كربلاست و چگونه در بند خاك بماند آنكه پرواز آموخته است و راه كربلا ميشناسد و چگونه از جان نگذرد آنكس كه ميداند جان بهاي ديدار است. "

" كربلا ما را نيز در خيل كربلائيان بپذير "

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٦ - hamkelas


 

بسیجیان چه می خورند؟

دوشنبه ها و پنجشنبه ها معمولاً روزه می گرفت و روز هایی که روزه
نمی گرفت آنقدر در حال فعالیت و تلاش بود که یادش می رفت ناهار  بخورد  و  اغلب ما یادآوری می کردیم. یک روز در« حاج عمران» در  قرارگاهی بودیم. ناهار مرغ بود.  آقا مهدی باکری ظهر با قیافه ای خسته و  خاک آلود که حاکی از گرسنگی و تشنگی شدید او بود وارد شد. ناهار جلوی ما گذاشتند و هنوز شروع به خوردن نکرده بودیم یکی از برادران به آقا مهدی گفت: « بخور! گرسنه ای صبحانه هم که نخوردی.» آقا مهدی گفت: « آیا بسیجی ها هم الان مرغ می خورند؟» وقتی با سکوت ما مواجه شد مرغ را کنار گذاشت و به دو سه قاشق برنج خالی اکتفا کردند. 

 

**************************************************

من یک بسیجی ام

خودشان را همیشه بسیجی قلمداد می کردند و واقعاً هم بسیجی بودند. حقوق بسیجی می گرفتند و معتقد بودند ، حتی می ترسیدند که مبادا در تعریف کردن و گفتن اين گونه مسائل ،  غرور آنی تمام اجر های ایشان را از بین ببرد. حتی نزدیکترین افراد لشکر نیز نمی دانستند که او مهندس است. پیوسته خود را به کم کاری و تقصیر شماتت می کردند. ناراحتی کتف مزاحم دائمی برای آقا مهدی بود. جایی که قبلاً مورد اصابت تیر قرار گرفته بود. روی این حساب نمی توانستند بارهای سنگین حمل کنند. یک روز تصمیم می گیرد برای سرکشی و کسب اطلاع از کمبودهای انبار بازدید به عمل آورد. مسئول انبار حاج امر الله بود. پیر مردی با محاسن سفید و چهره ای گشاده. وقتی آقا مهدی به آن قسمتی رسید حاج امر الله و هشت بسیجی جوان در حال خالی کردن بار کامیونی بودند که تازه از راه رسیده بود و آذوقه آورده بود. حاج امرالله که از قیافه  آقا مهدی را  نمی شناخته است وقتی می بیند ایشان در کناری ایستاده و آنها را تماشا می کند داد می زند: «جوان! چرا همین طور کناری ایستاده ای و بر ما را نگاه می کنی؟ تا حالا ندیده ای از کامیون بار خالی کنند؟ بیا بابا! بیا این گونی ها را تا انبار ببریم! آمدی اینجا که کار کنی! یادت باشد! از حالا باید پا به پای این هشت نفر این بارها را خالی کنی! فهمیدی؟» و آقا مهدی با معصومیتی صمیمی پاسخ می دهد:« بله، چشم»  با آنکه حمل گونی هایی به آن سنگینی روی کتف مجروح بسیار مشکل است آقا مهدی بدون اینکه حتی ناله ای کند چابک و تند گونیها را خالی می کند. نزدیکیهای ظهر طیب ( يكي از رزمندگان ) برای دادن آمار به حاج امر الله آنجا می آید. بعد از سلام و احوالپرسی حاج امر الله به او می گوید: « یک بسیجی پرکار امروز به ما کمک می دهد. نمی دانم از کدام قسمت است. می خواهم بروم و از بصیرتی بخواهم او را به قسمت ما منتقل کند.» طیب     می پرسد: «حاج امر الله کدام بسیجی؟» و حاج امر الله آقا مهدی را نشان می دهد. طیب متعجب می شود و به سرعت به طرف آقا مهدی می دود و گونی را از روی شانه های او بر می دارد و بعد با ناراحتی به حاج امر الله می گوید: 

« هیچ می دانی این شخص کیست؟» ..... آقا مهدی است آقا مهدی باکری فرمانده مان! حاج امر الله و هشت بسیجی دیگر با تعجبی بغض آلود جلو می آیند. آقا مهدی بدون اینکه بگذارد آنها حرفی بزنند صورتشان را می بوسند و می گوید:

 حاج امر الله من یک بسیجی ام

شور فداکاری

نبرد به شدت ادامه داشت و حدود یک ساعت و نیم همچنان در جای خود افتاده بوده، در حالی که با نیروهای عراقی اندکی فاصله داشتم. آرام آرام ضعف و تشنگی بر من غلبه کرد، سراسر بدنم خیس خون بود و احساس می کردم، لحظات آخر را سپری می کنم. در چنین لحظاتی بناگاه تجلایی را دیدم که بالای سرم ایستاده است. او مسئول عملیات تیپ بود آمده بود که از نزدیک شرایط و موقعیت جنگ را بررسی کند. من و او در نزدیکترین فاصله دشمن بودیم. در تاریکی شب  که از هر طرف گلوله می بارید، مرا دید و شناخت وقتی فهمید، قادر به حرکت نیستم مرا کول کرد و می خواست به عقب منتفل کند در آن حال که مرا به زحمت به عقب می کشید، پایش می لنگید و احتمال می دادم که زخمی شده است. اصرار می کردم که مرا بگذار و خودت برو ... تجلایی مرا به یک سنگر تانک که قدری عقب تر بود، انتقال داد. مجید خانلو، حبیب پاشایی، سعیدقهرمان نیا و آقا مهدی نیز در آن سنگر بودند، آقا مهدی از همان سنگر عملیات را هدایت می کرد و تجلایی در کنارش بود.

صدای تیر بارهای دشمن یک لحظه قطع نمی شد. پی ام پی دشمن کارمی کرد، ناگهان گلوله پی ام پی به داخل سنگر ما اصابت کرد و منفجر شد که تعدادی از مجروحان و دیگر برادران زخمی شدند، من هم دوباره زخمی شدم. تجلایی با مختصر وسایل پانسمانی که داشت، زخمهای مجروحان را می بست. چفیه اش را هم به کار برد و دیگر چیزی نداشت که زخمها را ببندد، پیراهنش را در آورد ...

در این حال ضعف و عطش به شدت بر من غلبه می کرد. آنچنان که گاه از هوش می رفتم و دوباره به هوش می آمدم، صدای تیر بارها و انفجار خمپاره ها به گوش  می رسید.

آخرین بار که چشمانم را باز کردم، تجلایی را دیدم که عریان بود و با پیراهنش، زخم رزمنده ای را می بست... 

 

 

 قسمتی از وصیت نامه آقا مهدی باکری

 

ای عاشقان ابا عبدالله !

 

 

بايستي شهادت را در آغوش گرفت ، گونه ها بايستي از

 

حرارت و شوقش سرخ شود و ضربان قلب تند تر بزند .

 

************************************

 

مراد اظهار ارادت به محضر شهدا است ولا غير.....

 

 

شاید مقبول بیافتد!

 

 

************************

 

"  خالي از لطف نخواهد بود مطالعه سيره شهدا  "

 

 

پس یا علي ...

 

 

 

حضرت امام خمینی  رحمه الله علیه مي فرماید:

 

 

این وصيت نامه هايي كه این عزیزان مي نويسند مطالعه كنيد 

 

، پنجاه سال عبادت كرديد خدا قبول كند يك روز هم يكي از

 

این وصيت نامه ها را بگيريد و مطالعه كنيد و فكر كنيد .

اخلاق دولت مردان

 

 

                                             

 

پس اين وزیر دفاع (شهيد چمران) چي شد ؟!

 

     ناهار اشرافی داشتیم : ماست ! سفره را انداخته و نينداخته دکتر( چمران ) رسید ، دعوتش كرديم بماند. دست هايش را شست و نشست سر همان سفره ، وسط غذا يكي پرسید: اين وزیر دفاع كه گفتن قراره بیاد سركشي جبهه ، چي شد پس ؟ بقیه خندیدند  و........ 1

 

*****************************

 

همه را بوسید !

 

        پل زده بودیم با بتون ، دکتر ( شهيد چمران )آمد و با کامیون و جيپ از روي پل ما رد شد تا آن را امتحان كند ، بعد برگشت و بچه ها را يكي يكي بوسید . شصت و پنج نفر بودیم یا شصت و هفت نفر، درست   یادم نیست ، اما همه را بوسید ..... 2

 

**************************

...... ور شکست مي شوم .

 

        نیمه شب كه مصطفی (چمران )  براي   نماز شب  بیدار مي شد ، من  طاقت نمي آوردم ،     مي گفتم : بسه دیگه ، كمي استراحت كن ، خسته شدی ، و مصطفی جواب مي داد :

تاجر اگر سرمایه اش را خرج كند ، بالاخره ورشکست مي شود ، باید سود در بياورد كه زندگیش بگذرد .   ما اگر قرار باشد نماز شب نخوانیم ، ورشکست مي شويم .  3

 

1و2و3- از ويژه نامه يادياران  7( عطش ) خرداد 84

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - hamkelas


مي برمت حسينيه

علي خيلي دوست داشت وقتي مردم مي آمدند حسينيه، او هم با امام برود. بار اول كه رفته بود گمان مي كرد مردم بخاطر او آمده اند.وقتي به خانه برگشت، به من گفت: « من كه رفته بودم حسينيه، مردم شعار مي دادند. تازه، آقا هم با من آمده بود. » امام وقتي علاقه علي را به حسينيه مي ديدند، شب ها به علي مي گفتند:

علي! بخواب صبح مي برمت حسينيه.

و علي آن قدر خوشحال مي شد كه گاهي نيمه شب بيدار مي شد و مي پرسيد: « آقا پا نشدند؟ پس چرا صبح نمي شود؟ »

من مي گفتم « نه، هنوز صبح نشده، بگير بخواب! »

يك روزكه همه دور هم در اتاق جمع بوديم، علي گفت: « من مي شوم امام، مادر هم سخنراني كند و آقا هم بشوند مردم.» علي از من خواست كه سخنراني كنم. من كمي صحبت كردم و بعد به آقا اشاره كرد كه شعار بده. آقا هم، همان طور كه نشسته بودند، شعار دادند. علي گفت: «نه، بايد بلند بشويد. مردم كه نشسته شعار نمي دهند.» بعد آقا هم بلند شدند و شعار دادند.

                                                                                           نقل از:خانم طباطبايي(عروس حضرت امام)

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - hamkelas


سيره عملي امام خميني(ره) در نماز

امام را به راستي مي‌توان انسان کاملي دانست؛ چرا که به ابعاد وجودي انسان توجه داشته و در هر عرصه‌اي که وارد مي‌شدند؛ براي ديگران به الگويي قابل اعتماد تبديل مي‌شدند. عبادات در منظر امام از مقام ويژه‌اي برخوردار بود. امام به نماز بسيار اهميت مي‌دادند؛ لذا در اين مطلب سيره امام عزيز را نسبت به توجه ايشان به نماز را جمع نموده‌ايم تا چراغي جهت روشنايي راهمان قرار گيرد.

 خويشاوندان ايشان مي‌گفتند: از پانزده سالگي ايشان كه ما در خمين بوديم، آقا يك چراغ موشي كوچك مي‌گرفتند و مي‌رفتند به يك قسمت ديگر كه هيچ كسي بيدار نشود و نماز شب مي‌خواندند.

احياي مساجد

امام در يكي از سفرهايشان كه مصادف با ماه رمضان بود، در مسجدي دور افتاده، متروك و بسيار كوچك- كه بيش از يك اتاق گلي نداشت- به اقامه نماز جماعت مي‌پرداختند. اين در حالي بود كه عده‌اي از علماء به ايشان پيشنهاد كردند كه در مسجد جامع شهر اقامه جماعت كنند. اما آن بزرگوار قبول نكردند و فرمودند: «در مسجد جامع كسي هست كه اقامه جماعت كند، ولي در اين مسجد كسي نيست كه اقامه جماعت كند از اين رو مسجد را بايد احيا كرد.»

 امام خميني رحمة الله عليه هميشه هنگام نماز از عطر و بوي خوش استفاده مي‌كردند و شايد بدون بوي خوش به نماز نايستاده باشند، حتي در نجف هم كه نماز شب را در پشت بام منزل مي‌خواندند شيشه عطري همراه خود مي‌بردند.

نماز شب در نوجواني

در خاطرات مربوط به نماز امام خميني رحمة الله عليه مي‌خوانيم: خويشاوندان ايشان مي‌گفتند: از پانزده سالگي ايشان كه ما در خمين بوديم، آقا يك چراغ موشي كوچك مي‌گرفتند و مي‌رفتند به يك قسمت ديگر كه هيچ كسي بيدار نشود و نماز شب مي‌خواندند. همسر امام رحمة الله عليه مي گويند: «تا حالا نشده كه من از نماز شب ايشان بيدار شوم. چون چراغ را مطلقا روشن نمي‌كردند. نه چراغ اتاق را روشن مي كردند، نه چراغ راهرو را و نه حتي چراغ دستشويي را و از يك چراغ قوه كوچك كه تنها جلوي پايشان را روشن مي‌كرد، استفاده مي‌كردند. و براي اين كه كسي بيدار نشود، هنگام وضوي نماز شب، يك ابر زير شير مي‌گذاشتند كه آب چكه نكند و صداي آن كسي را بيدار نكند.»

معناي سبك شمردن نماز

داماد حضرت امام خميني رحمة الله عليه مي‌گويد: مساله ديگر، نماز اول وقت بود كه ايشان خيلي به آن اهميت مي‌دادند. روايتي از امام جعفر صادق عليه السلام نقل مي‌كردند كه «اگر كسي نمازش را سبك بشمارد، از شفاعتشان محروم مي‌شود.» من يك بار به ايشان عرض كردم: «سبك شمردن نماز شايد به اين معني باشد كه شخص، نمازش را يك وقت بخواند و يك وقت نخواند.» گفتند: نه، اين كه خلاف شرع است. منظور امام صادق عليه السلام اين بوده است كه وقتي ظهر مي‌شود و فرد در اول وقت نماز نمي‌خواند، در واقع به چيز ديگري رجحان داده است.

 نمازي كه امام در بيابان‌هاي بين كويت و عراق با چند تن از ياران خود خواند، با نمازي كه در جماران همراه چند رئيس جمهوري و سران كشورهاي اسلامي خواند و آخرين نمازهايي كه ايشان در بيمارستان خواند، از لحاظ توجه و اخلاص،‌ يكسان بود.

دو ركعت عشق

دختر امام خميني رحمة الله عليه درباره يكي از خاطرات زمان دستگيري ايشان مي‌گويد: امام براي من تعريف كردند: توي راه من گفتم كه نماز نخوانده‌ام، يك جايي نگه داريد كه من وضو بگيرم. گفتند:«ما اجازه نداريم.» گفتم: شما كه مسلح هستيد و من كه اسلحه اي ندارم. به علاوه شما همه با هم هستيد و من يك نفرم، كاري كه نمي توانم بكنم. گفتند:« ما اجازه نداريم .» فهميدم كه فايده‌اي ندارد و اينها نگه نمي‌دارند. گفتم: خوب، اقلا ً نگه داريد تا من تيمم كنم. اين را گوش كردند و ماشين را نگه داشتند، اما اجازه پياده شدن به من ندادند. من همين طور كه توي ماشين نشسته بودم، از توي ماشين خم شدم و دست خود را به زمين زدم و تيمم كردم. نمازي كه خواندم، پشت به قبله بود. چرا كه از قم به تهران مي‌رفتيم و قبله در جنوب بود. نماز با تيمم و پشت به قبله و ماشين در حال حركت! اين طور نماز صبح خود را خواندم. شايد همين دو ركعت نماز من مورد رضاي خدا واقع شود.

 يكي از استادان حوزه علميه قمي مي‌گويند: از مرحوم آيت الله حاج آقا مصطفي خميني (قدس سره) شنيدم كه فرمودند: ديدم آقا امام خميني رحمة الله عليه در اتاق خود هستند و صداي گريه ايشان بلند است. از مادرم پرسيدم: چه شده كه آقا گريه مي‌كنند؟ مادرم فرمودند: ايشان در شبي كه موفق به نماز شب و راز و نياز به خدا نشود روز آن، چنين حالي را دارد.

نمازهاي معطر

امام خميني رحمة الله عليه هميشه هنگام نماز از عطر و بوي خوش استفاده مي‌كردند و شايد بدون بوي خوش به نماز نايستاده باشند، حتي در نجف هم كه نماز شب را در پشت بام منزل مي‌خواندند شيشه عطري همراه خود مي‌بردند.

يكي از پزشكان مي‌گويد: در ايامي كه امام خميني رحمة الله عليه در بيمارستان تحت معالجه و عمل جراحي بودند، لوله تنفس در تراشه ايشان بود وقتي اين لوله در مجراي تنفسي قرار مي‌گيرد، شخصي نمي‌تواند صحبت كند اما امام با اين كه لوله به ايشان وصل بود نماز ظهر و عصر آن روز را به همان وضع ادا نمودند و حتي نماز شب خود را ترك نكردند.

اهميت به نماز جماعت

امام خميني رحمة الله عليه حتي در روزي كه فرزند عزيزش آقا مصطفي خميني رحمة الله عليه به شهادت رسيده بود و منزل ايشان در نجف پر از جمعيتي بود كه براي عرض تسليت آمده بودند، هنگام ظهر به مسجد رفت و نماز جماعت را ترك نكرد.

نماز شب

حجت الاسلام علي انصاري كرماني مي‌گويد: مدت پنجاه سال است كه به هيچ وجه نماز شب امام خميني رحمة الله عليه ترك نشده است. حضرت امام در بيماري، در صحت، در زندان، در خلاصي، و در تبعيد و حتي بر روي تخت بيمارستان قلب هم نماز شب مي‌خواندند.

يك روز در قم، حضرت امام بيمار شدند. به دستور اطباء مي‌بايست به تهران منتقل شوند. هوا بسيار سرد بود و برف مي‌باريد. يخبندان عجيبي در جاده‌ها وجود داشت. حضرت امام با اين كه چندين ساعت در آمبولانس بودند اما به مجرد اين كه به بيمارستان قلب منتقل شدند، باز هم نماز شب خواندند.

اخلاص در نماز

يكي از علماي معاصر درباره نمازهاي امام خميني رحمة الله عليه مي‌گويد:

نمازي كه امام در بيابان‌هاي بين كويت و عراق با چند تن از ياران خود خواند، با نمازي كه در جماران همراه چند رئيس جمهوري و سران كشورهاي اسلامي خواند و آخرين نمازهايي كه ايشان در بيمارستان خواند، از لحاظ توجه و اخلاص،‌ يكسان بود.

شكستن يخ‌ها

مرحوم آيت الله سيد مصطفي خوانساري، از استادان حوزه علميه قم و يكي از دوستان امام خميني رحمة الله عليه مي گويند: « در اينجا صحنه‌اي از عبادت ايشان (امام) را كه مشهود خودم بوده است، نقل مي‌كنم: يك سال در قم خيلي برف آمده بود قريب پنج - شش ذرع كه سيل، نصف قم را برد. در همان موقع و در همان وضعيت، ايشان نصف شب از دارالشفاء مي‌آمد مدرسه فيضيه و به هر زحمتي بود يخ حوض را مي‌شكست و وضو مي‌گرفت و مي‌رفت زير مدرس مدرسه و در تاريكي مشغول تهجد مي‌شد. حالا چه حالي داشت؟ نمي‌توانم بازگو كنم. با حالت خوشي تا اذان صبح مشغول تهجد مي‌شد. هنگام اذان مي‌آمد مسجد بالاسر آقاي حاج ميرزا جواد ملكي به نماز مي‌ايستاد و بعد برمي‌گشت و مشغول مباحثاتش مي‌شد. مي‌توانم بگويم كه ايشان در امر عبادت و تهجد، اگر در بين علما بي نظير نبود، يقينا كم نظير بود.

چرا صدايم نزدي؟

حجت الاسلام علي انصاري مي‌گويد: امام خميني رحمة الله عليه در يكي از روزهاي آخر عمرشان مي‌خواستند بخوابند به من گفتند: اگر خوابيدم، اول وقت نماز بيدارم كن. گفتم: چَشم. ديدم اول وقت شد و امام خوابيده‌اند و حيفم آمد كه صدايشان بزنم، عمل جراحي، سُرم به دست، گفتم صدايشان نزنم. چند دقيقه‌اي از اذان گذشت و امام چشم‌هايشان را باز كردند و گفتند. وقت نماز شده است؟ گفتم بله امام فرمودند: چرا صدايم نزدي؟ گفتم: ده دقيقه بيشتر از وقت نگذشته است فرمودند مگر به شما نگفتم؟ ايشان سپس فرزندشان را صدا زدند كه: احمد بيا و فرمودند: ناراحتم، از اول عمر تا حال، نمازم را اول وقت خواندم چرا الان كه پايم لب گور است ده دقيقه تاخير

افتاد؟

تهجد و ناله

يكي از استادان قم نقل مي‌كرد: شبي مهمان حاج آقا مصطفي بودم ايشان خانه جداگانه‌اي نداشتند و در منزل امام بودند. نصف شب از خواب بيدار شدم و صداي آه و ناله‌اي شنيدم، نگران شدم كه در خانه چه اتفاقي افتاده است؛ حاج آقا مصطفي را بيدار كردم و گفتم: ببين در خانه تان چه خبر است؟ ايشان نشست و گوش فرا داد و گفت: صداي آقا امام خميني رحمة الله عليه است كه مشغول تهجد و عبادت است.

صداي گريه

يكي از استادان حوزه علميه قمي مي‌گويند: از مرحوم آيت الله حاج آقا مصطفي خميني (قدس سره) شنيدم كه فرمودند: ديدم آقا امام خميني رحمة الله عليه در اتاق خود هستند و صداي گريه ايشان بلند است. از مادرم پرسيدم: چه شده كه آقا گريه مي‌كنند؟ مادرم فرمودند: ايشان در شبي كه موفق به نماز شب و راز و نياز به خدا نشود روز آن، چنين حالي را دارد.

لينک مقالات مرتبط:

- امام خمينى از نگاه انديشمندان خارجى

- قناعت و زهد امام خميني (ره)

- عطوفت و مهربانى حضرت امام (ره)

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - hamkelas


امام خمينى از نگاه انديشمندان خارجى

دكتر « فرانسيسكو اسكودرو بداته‏ » ، رئيس فدراسيون جوامع اسلامى اسپانيا: « چهره حيات بخش امام خمينى در جهان اسلام ، امرى غير قابل اغماض مى‏باشد و ايشان يكى از بزرگترين شخصيت هاى قرن حاضر محسوب مى‏شوند. وى افزود : انقلاب اسلامى ايران ، به رهبرى امام خمينى سبب بروز تحولات و دگرگونيهاى عظيم در جهان اسلام شد و وى چهره جديدى از اسلام را ارائه كرد. انقلاب ايران ، درس مبارزه عليه بى عدالتى و مقابله با حكومتهاى ديكتاتورى و غير انسانى را آموخت. » (1)

احمد جبرئيل ، دبير كل جبهه خلق ، آزادی فلسطين :

امام خمينى ، كرامت و عزت را به مسلمانان بازگرداند.

امام خمينى (ره) با انقلاب اسلامى خود ، روحيه انقلابى را به اسلام و عزت و كرامت را به مسلمانان بازگرداند.

بنيانگذار جمهورى اسلامى ، اسلام را از انزوا نجات داد . ديدگاه مرتجعانه ، نسبت ‏به اين دين مبين را كه دشمنان در طول صدها سال ارائه كرده بودند ، از ميان برد و مقوله ی " دين افيون ملت ها " را منسوخ كرد و اسلام را در سطح بين المللى به عنوان يك نياز انسانى در زمينه‏هاى سياسى، اقتصادى، اجتماعى، مادى و معنوى، مطرح كرد.

امام خمينى (ره) توانست جهان اسلام را از خواب بيدار كند ، به مسلمانان حيات جديدى ببخشد.

امام راحل ثابت كرد كه اسلام قادر است ملت هاى مستضعف و محروم را آزاد كرده ، آنان را در برابر كشورهاى استكبارى و طغيانگر به حركت درآورد .

امام خمينى ، نشان داد كه اسلام در زمان كنونى ، يك عنصراصلى در تحرك و مقابله مردمى با حكومت هاى ستمگر و فاسد است. (2) 

مفتى قزاقستان :

امام خمينى به همه جهانيان تعلق داشت. ‏ ايشان نه به ايران و دنياى اسلام ، بلكه به كليه ی جهان تعلق داشت .

وقتى عالمى مى‏ ميرد، در واقع جهانى مرده است . (3)

وی امام خمينى (ره) را يك چهره ی برجسته دينى و سياسى جهان دانست و گفت : دنيا به نيك از وى ياد كرده و خواهد كرد ؛ زيرا او را نه تنها دنياى اسلام ، بلكه تمام جهان مى‏شناسند . من نيز به عنوان يك انسان و روحانى دينى ، براى او ارزش و احترام فوق العاده ای قائلم .

وى يادآور شد : مؤمنان مانند قطعات يك ساختمان هستند كه يكديگر را نگه مى‏دارند و امام خمينى يك چهره برجسته ی  سياسى - مذهبى درتاريخ بود كه براى وحدت مسلمانان بسيار كوشيد.

مفتى قزاقستان يادآور شد ، دنيا امام خمينى (ره) را مى‏شناسد و پيام وى به گورباچف ، كه فرمود كمونيست را بايد در موزه ديد ، همچنان در گوشها طنين انداز است. او مبارزه با دين را شكست ‏خورده دانست و اكنون نظاره‏ گر عمق پيام او هستيم.

دكتر محمد تاجيك :

قبل از انقلاب اسلامى ، رويكرد انديشمندان ما براى تعريف كلمات ظريفى همچون آزادى ، اخلاق و ورود به عرصه سياست ، به سوى مكاتب فكرى سوسياليسم و ليبراليسم سوق مى ‏كرد.

امام خمينى (ره) ، معادلات رايج غربى را بر هم ريخت و با استفاده از كلمات رقيق و لطيف منحصر به فرد ، واژه‏هاى دور از ذهن را تعريف كرد و براى بيان ايده‏ها، آرزوها و حرفهاى ملتش، از فرهنگ ويژه خويش استفاده كرد .

امام با تعريف جديد از مقوله ی قدرت و تكيه بر چهره اخلاقى آن ، موفق شد نيروهاى مردمى را جذب كند و با اين تعريف جديد ، حكومت پهلوى را زير سؤال ببرد. (4)

يك نويسنده روس:

امام خمينى (ره) برخلاف رهبران سياسى قرن حاضر كه هر يك داراى استعدادى خاص در يكى از زمينه‏هاى اقتصادى، سياسى، علمى، فرهنگى، دينى يا حقوقى بوده اند ، توانايى سازماندهى امور در همه حوزه‏ها را داشت.

پروفسور «ميخاييل لمشف‏» افزود: امام خمينى (ره) سياست را بخش لاينفك دين مى‏دانست و با اراده دينى و الهى عليه ستمگران بپاخاست.

امام راحل ، در تمامى سطوح حيات اجتماعى و سياسى جامعه ، اسلام را به عنوان عامل تعيين كننده در تحولات انقلابى و حمايت كننده ارزش هاى انسانى مطرح كرد . (5) 

امام جماعت ‏بزرگترين مسجد مادريد:

امام خمينى ، هدايت كننده و روشنگر جامعه بود ، امام جماعت ‏بزرگترين مسجد مسلمانان در مادريد ، پايتخت اسپانيا، تلاشها و مجاهدت هاى امام خمينى (ره) را براى سربلندى اسلام و عزت مسلمان در جهان ستود.

امام خمينى ، شخصيتى نادر در دنياى اسلام است كه از توانمندى و قابليت هاى فراوانى براى هدايت و روشنگرى برخوردار بوده است.

امام خمينى (ره) توانست احساسات مذهبى و اعتقادى را گسترش ‏بخشد و اقدامات و تلاشهاى ايشان، ثابت كرد كه تنها همين عامل مى ‏تواند در افراد تغيير به وجود آورد . (6)

نلسون ماندلا :

رهبرى منحصر به فرد امام (ره) بود كه توانست ‏با دست‏خالى ، انقلاب اسلامى ايران را به پيروزى برساند .

رئيس جمهورى سابق آفريقاى جنوبى ، ضمن تمجيد از شخصيت استثنايى امام خمينى تأكيد نمود : «من با دقت آن روزهاى حساس را دنبال مى‏كردم‏». (7)

شاعر تاجيكستانى:

 امام خمينى از شخصيتهاى برجسته و ماندگار تاريخ بشرى است‏ .

 يكى از ويژگيهاى منحصر به فرد انقلاب اسلامى ، حضور رهبرى امام خمينى به عنوان پشتوانه الهى اين انقلاب است . امام خمينى يكى از شخصيتهاى برجسته و ماندگار تاريخ بشرى هستند كه داراى ويژگيهاى انسانى ، الهى و ملكوتى خاص بودند . اين شخصيت الهى در تمام جهان آنجا كه قلبى ، الهى و ملكوتى خاص بودند. اين شخصيت الهى در تمام جهان ، آنجا كه قلبى براى عشق و حقيقت مى‏تپد ، حضور دارد و زنده است و ماندگار.

سراسر جهان اسلام و مستضعفين به حضور چنين رهبرى افتخار مى‏كنند ، بوسيدن دست آن حضرت ،  ديروز و بوسيدن خاك حرم آن حضرت امروز، آرزويى است كه بسيارى از مسلمانان جهان آن را با خويشتن خويش نجوا مى‏كنند. (8) 

معاون وزير فرهنگ قرقيزستان :

امام خمينى ، آخرين پديده ی بزرگ قرن ماست . يعنى درست در زمانی كه آمريكا و شوروى جهان را به دو قطب بزرگ تقسيم كرده بودند و خطر هيچ قدرتى را تصور نمى‏كردند ، امام خمينى ظهوركرد و اين حركتى بسيار جسورانه است. شگفتى در اينجاست كه وى نزد هر ملتى محترم است و اين از تيزهوشى و نبوغ اوست كه توانست چنين تأثيرى در جهان معاصر باقى بگذارد.

امام خمينى ، رهبرى مقتدر و دورانديش، انسانى والا و منزه ، برخوردار از باطنى شفاف و زلال و طبعى غنى و سرشار بوده است. به نظر من، رهبرى  و رهنمودهاى او ، چه در خصوص مسائل ملل اسلامى و چه درباره ی معضلات جهانى ، هديه‏اى الهى بوده است. وى به باطن انسان ها نظر دارد و انسان را به زبانى ساده به آن سرچشمه‏هاى ازلى و ارتباط با مبدأ وجود دعوت مى‏كند و اين هدف غايى زندگى است. معنى زندگى  و نهايت تمدن ، رسيدن به همين منظور است. وى به اين نكته توجه خاصى دارد و همه ی انسان ها را با همين ملاك ، يعنى انسان بودن ارزيابى مى ‏كند و اين در هر شرايطى ارزشمند است. فكر مى‏كنم ، رمز تمامى پيروزي ها و دستاوردهاى انقلاب اسلامى نيز در همين است . اين يك واقعيت است كه هر رهبرى كه در كوران مبارزات قرار مى‏گيرد ، در گردابى از مشكلات غوطه مى‏زند ، اما او مسير درستى را مشخص كرد و اين ديگر با آيندگان است كه راه او را تا حصول نتايجش پيگيرى كنند. (9)

حسين افندی اسمائيچ مفتی سارايوو:

امام خمينى مسلمانان جهان را به هويت اصلى‏شان بازگرداند ، مفتى شهر سارايوو( مركز بوسنى هرزگوين ) گفت: امام خمينى (ره) توانست‏ با انقلاب اسلامى در ايران ، مسلمانان جهان را به اسلام و هويت اصلى شان بازگرداند.

انقلاب اسلامى ايران به رهبرى امام خمينى (ره) ، در زمانى شكل گرفت كه مسلمانان در اقصى نقاط دنيا ، با غفلت ، از اسلام فاصله گرفته بودند و اين انقلاب آنان را بيدار كرد.

آنچه امام خمينى (ره) در ايران انجام داد ، در قرن فعلى بى ‏نظير بود و اين كار بزرگ مى‏تواند پيام و سرمشقى براى كسانى باشد كه خواستار دين اسلام هستند . (10)

پی نوشتها:

1- روزنامه جمهوری اسلامی، 5/7/78

2- روزنامه جمهوری اسلامی، 12/7/78

3- روزنامه جمهوری اسلامی ، 7/7/78

4- روزنامه جمهوری اسلامی، 18/7/78

5- روزنامه جمهوری اسلامی، 18/7/81

6- روزنامه جمهوری اسلامی، 4/7/78

7- روزنامه جمهوری اسلامی، 6/7/78

8- امام خمينی و جهان معاصر، ج2، تهران : مؤسسه چاپ و نشر عروج، 1376

9- امام خمينی و جهان معاصر، ج1.

10- روزنامه جمهورى اسلامى ، 5/7/78.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - hamkelas


امام خمينی (ره)ازتولدتارحلت

در روز بيستم جمادى الثانى 1320 هجرى قمرى مطابق با 30 شهريـور 1281 هجرى شمسى ( 21 سپتامپر 1902 ميلادى) در شهرستان خمين از توابع استان مركزى ايران در خانواده اى اهل علـم و هجرت و جهاد و در خـانـدانـى از سلاله زهـراى اطـهـر سلام الله عليها, روح الـلـه المـوسـوى الخمينـى پـاى بـر خـاكدان طبيعت نهاد .او وارث سجاياى آباء و اجدادى بـود كه نسل در نسل در كار هـدايـت مردم وكسب مـعارف الهى كـوشيـده انـد. پـدر بزرگـوار امام خمينـى مرحوم آيه الـله سيد مصطفى مـوسـوى از معاصريـن مرحـوم آيه الـلـه العظمـى ميرزاى شيـرازى (رض), پـس از آنكه ساليانـى چنـد در نجف اشـرف علـوم و معارف اسلامـى را فـرا گرفته و به درجه اجتهـاد نايل آمـده بـود بـه ايـران بازگشت و در خمـيـن ملجاء مردم و هادى آنان در امـور دينـى بـود. در حـالـيكه بيـش از 5 مـاه ولادت روح الـلـه نمى گذشت, طاغوتيان و خوانين تحت حمايت عمال حكومت وقت نداى حق طلبـى پـدر را كه در برابر زورگـوئـيهايشان بـه مقاومت بـر خاسته بـود, با گلـوله پاسـخ گفـتـنـد و در مـسير خمـيـن به اراك وى را بـه شهادت رسانـدنـد. بستگان شهيـد بـراى اجراى حكـم الهى قصاص به .تهران (دار الحكـومه وقت) رهـسـپار شـدند و بر اجراى عـدالت اصـرار ورزيدند تا قاتل قصاص گرديد.بديـن ترتبيب امام خـميـنى از اوان كـودكى با رنج يـتـيـمىآشـنا و با مفهوم شهادت روبرو گرديد. وى دوران كـودكـى و نـوجـوانى را تحت سرپرستى مادر مـومـنـه اش (بانـو هاجر) كه خـود از خاندان علـم و تقـوا و از نـوادگان مـرحـوم آيـه الـلـه خـوانسـارى ( صاحب زبـده التصانيف ) بوده است. همچنيـن نزد عمه مـكـرمه اش ( صاحبـه خانم ) كه بانـويى شجاع و حقجـو بـود سپرى كرد اما در سـن 15 سالگى از نعمت وجـود آن دو عزيز نيز محـروم گـرديد .
    
    هجرت به قـم, تحصيل دروس تكميلى وتدريس علوم اسلامى
    
    اندكـى پـس از هجرت آيه الله العظمـى حاج شيخ عبد الكريـم حايرى يزدى ـ رحـمه الله عليه ـ ( نـوروز 1300 هـجـرى شمسـى, مـطابق بـا رجب المـرجب 1340 هجـرى قمـرى ) امام خمينى نيز رهـسپار حـوزه علميه قـم گرديد و به سرعت مراحل تحصيلات تكميلى علوم حـوزوى را نزد اسـاتيد حـوزه قـم طـى كرد. كه مـى تـوان از فرا گرفتـن تـتـمـه مباحث كـتاب مطـول ( در علـم معانى و بيان ) نزد مرحوم آقا مـيـرزا محمـد علـى اديب تهرانـى و تكميل دروس سطح نزد مرحـوم آيه الـله سيد محمد تقـى خـوانسارى, و بيشتر نزد مرحـوم آيه الـله سـيـد عـلى يثربى كاشانى و دروس فـقـه و اصـول نزد زعيـم حـوزه قـم آيـه الـله العظمى حاج شيخ عبدالكريـم حايرى يزدى ـ رضـوان الـلـه عليهـم نام برد .
    پـس از رحلت آيه الله العظمـى حـايـرى يزدى تلاش امـام خمينـى به همراه جمعى ديگر از مجتهديـن حـوزه علميه قـم به نـتيچـه رسـيـد و آيه الله العظمـى(رض) به عنـوان زعـيـم حـوزه عـلمـيـه عازم قـــم گـرديـد. در اين زمان, امام خمينـى به عـنـوان يـكـى از مـدرسيـن و مجتهديـن صـاحب راءى در فـقـه و اصـول و فلسفه و عرفــان و اخلاق شناخته مى شد . حضرت امام طى سالهاى طولانى در حوزه علميه قـم به تدريـس چنديـن دوره فقه, اصـول, فلسفه و عرفان و اخـلاق اسـلامى در فيضيه, مسجـد اعظم, مسجـد محمـديه, مـدرسه حـاج ملاصـادق, مسجد سلماسى, و ... همت گماشت و در حـوزه علميه نجف نيز قريب 14 سال در مسجـد شيخ اعطـم انصــــارى (ره) معارف اهل بـيت و فـقـه را در عاليترين سطـوح تدريـس نمود و در نجف بـود كه بـراى نخـستـيـن بار .مبانـى نظرى حكـومت اسلامـى را در سلسله درسهاى ولايت فـقيه بازگـو نمود.
    
    امـام خمينـى در سنگـر مبـارزه و قيــام
    
    روحيه مبارزه و جهاد در راه خـدا ريـشـه در بينـش اعـتـقـادى و تربـيت و محيط خانـوادگى و شرايط سـيـاسى و اجـتماعى طـول دوران زندگى آن حضرت داشـتـه است. مـبارزات ايـشان از آغاز نـوجـوانـى آغـاز و سـيـر تكاملى آن به مـوازات تكـامـل ابـعاد روحى و عـلمى ايـشان از يكـسـو و اوضاع و احـوال سياسـى و اجتماعى ايـران و جـوامع اسـلامـى از سـوى ديگـر در اشكـال مخـتـلف ادامـه يـافـته است و در ســـال 1340 و 41 ماجراى انجمـنهاى ايالـتى و ولايـتى فرصـتـى پـديـد آورد تا ايـشان در رهبـريت قـيام و روحـانيـت ايـفاى نقـش كنـد و بـديـن تـرتـيـب قـيـام سراسرى روحانيت و ملت ايـران در 15 خـرداد سال 1342 با دو ويـژگـى برجستـه يعنى رهـبرى واحد امام خمـيـنى و اسلامـى بـودن انگـيـزه ها, و شعارها و هدفهـاى قيام, سرآغـازى شـد بر فـصـل نـويـن مـبارزات مـلـت ايران كه بـعد ها تحت نام انقلاب اسلامى در جهان شناخـتـه و معرفـى شـد امام خمـيـنـى خاطـره خـويـش از جنـگ بيـن المـلل اول را در حاليكه نـوجـوانى 12 ساله بـوده چنين ياد مـى كند : مـن هـر دو جـنـگ بـيـن المللـى را يادم هست ... مـن كـوچـك بـودم لكـن مـدرسـه مى رفـتـم و سربازهاى شـوروى را در هـمان مركزى كه ما داشـتـيـم در خـمـيـن, مـن آنجا آنهـا را مى ديـدم و ما مـورد تاخت و تاز واقع مى شـديـم در جـنـگ بيـن المـلـل اول. حضـرت امام در جايى ديگر با ياد آورى اسامى بـرخى از خوانيـن واشـرار سـتمگر كه در پناه حكـومت مـركـزى بـه غـارت اموال و نواميـس مردم مى پرداختند مى فـرمايد : مـن از بچگى در جـنـگ بـودم ... ما مـورد زلقـى هـا بـوديـم, مـورد هـجـوم رجـبعلـيـهـا بــوديـم و خـودمان تفنگ داشتيـم و مـن در عيـن حالى كه تـقـريـبا شـايـد اوايـل بلوغم بود, بـچـه بودم, دور ايـن سنگـرهايى كه بـسـتـه بـود نـد در مـحل ما و اينها مى خـواسـتند هجـوم كـنند و غـارت كـنند, آنجا مى رفـتـيــم سنگرها را سركشـى مى كرديـم كـودتاى رضا خان در سـوم اسفـند 1299 شمسـى كه بنابر گـواهـى اسـناد و مدارك تاريخـى و غـير قابـل خـدشـه بـوسيله انگليـسها حـمايت و سازمانـدهـى شـده بـود هـر چـنـد كـه بـه سلطنت قاجاريه پايان بخشيد و تا حـدودى حكـومت مـلوك الطـوايـفـى خـوانيـن و اشـرار پـاركنـده را محمـدود سـاخت اما درعـوض آنچـنـان ديكتاتـورى پديد آورد كه در سايـه آن هـزار فامـيـل بر سرنـوشـت مـلـت مظلـوم ايـران حاكـم شدند ودودمان پهـلـوى به تنهايى عهـده دار نقـش سابق خوانين و اشرار گرديد .
    در چنينـى شرايطـى روحانيت ايران كه پـس از وقايع نهـضـت مشروطيت در تنگناى هجـوم بى وقـفـه دولتهـاى وقت و عـمال انگليسى از يكـسو و دشمـنيهاى غرب باختگان روشنفـكر مـآب از سـوى ديگر قـرار داشت براى دفاع از اسـلام و حـفـظ موجـوديت خـويـش بـه تكاپـو افـتاد. آيه الـلـه العظمى حاج شيخ عـبدالـكريـم حايرى بـه دعـوت علماى وقت قـم از اراك به ايـن شهـر هجرت كرد واندكـى پـس از آن امـام خـميـنى كه با بـهـره گيرى از استعداد فـوق العاده خـويـش دروس مقـدماتى و سطـوح حـوزه علميه را در خـميـن و ارا ك با سـرعـت طى كرده بود به قـم هجرت كـرد و عملا در تـحكيـم موقعيت حـوزه نـو تاسيـس قـم مـشاركـتى فعال داشت.زمان چندانـى نگذشت كه آن حضرت در اعداد فضلاى برجـسته اين حـوزه در عرفـان و فلسفه و فقه و اصـول شنـاخته شـد.پـس از رحلت آيـه اللـه العظمى حايرى ( 10 بهمـن 1315 ه-ش ) حـوزه علميه قـم را خطر انحلال تهـديد مى كرد. عـلماى مـتـعهـد به چاره جويى برخاستند. مدت هشت سال سرپرستى حـوزه علمـيـه قـم را آيات عـظـام :سيد محمد حجت, سيد صدر الديـن صدر و سيـد محـمـد تقـى خـوانسارى -رضوان الـلـه عليهـم ـ بر عهده گرفتند. در ايـن فاصله و بـخصـوص پـس از سقوط رضاخان, شرايط براى تحقق مرجعيت عظمى فراهـم گرديد. آيه الله العظمى بروجردى شخصيت علمى برجسته اى بـود كـه مـى تـوانست جانشين مناسبـى براى مـرحوم حايرى و حفـظ كيان حـوزه بـاشـد. ايـن پيشنهاد از سـوى شاگردان آيـه الـلـه حايرى و از جمله امام خـمـيـنـى به سرعت تعقيب شـد. شخص امام در دعـوت از آيـه الـلـه بـروجردى براى هجرت به قـم و پذيرش مسئوليت خطـير زعامت حـوزه مجدانه تلاش كرد.امام خمينـى كه با دقـت شـرايط سياسـى جامعه و وضعـيـت حـوزه ها را زير نظر داشت و اطـلاعات خـويش را از طريق مطالـعه مـستمر كتب تاريخ معاصـر و مجلات و روزنـامـه هاى وقـت و رفـت و آمـد بـه تهـران و درك محضر بزرگانى همچون آيـه الـلـه مـدرس تكـميل مى كرد دريافـته بـود كه تـنها نقـطـه امـيـد بـه رهـايـى و نجات از شـرايط ذلت بارى كه پـس از شكست مشروطيت و بخصـوص پـس از روى كار آوردن رضا خان پديد آمده است, بيدارى حوزه هاى عـلمـيـه و پيش از آن تضـميـن حيات حوزه ها و ارتبـاط معنـوى مـردم بـا روحـانيت مـى بـاشـد.
    امام خمينى در تعقيب هدفهاى ارزشمند خويش در سال 1328 طرح اصلاح اساس ساختار حـوزه علميه را با هـمـكارى آيـه الـلـه مـرتضـى حايـرى تهـيـه كرد و بـه آيـه الـلـه بـروجردى ( ره) پـيشـنهاد داد. ايـن طرح از سوى شاگردان امام و طلاب روشـن ضمير حـوزه مـورد اسـتقبال و حمايت قرار گرفت .اما رژيـم در محاسباتـش اشـتـبـاه كرده بـود. لايحه انجـمـنـهاى ايالتى و ولايتى كـه به مـوجـب آن شـرط مسـلمان بودن, سوگـند به قرآن كريـم و مرد بـودن انـتخاب كـنـنـدگان و كانديـداها تغيير مـى يافت در 16 مهـر 1341 ه - ش به تصـويب كـابـيـنـه اميـر اسـد الـلـه علـم رسيـد. آزادى انتخابات زنان پـوششـى براى مخفى نگـه داشـتـن هـدفـهاى ديگر بـود.حذف و تغيير دو شـرط نخـست دقـيـقا بـه منظور قانـونـى كـردن حضـور عناصر بهايـى در مصـادر كـشـور انتخاب شـده بـود. چـنانكه قـبـلا نـيـز اشاره شد پـشتـيـبـانى شـاه از رژيـم صهـيـونيـستـى در تـوسعه مناسبات ايران و اسرائـيل شرط حمايـتهاى آمـريـكـا از شـاه بـود. نـفـوذ پـيـروان مـسـلك استعـمـارى بهـائـيت در قـواى سه گانه ايران ايـن شرط را تحقق مـى بخشيد. امام خمـيـنـى به هـمراه عـلماى بزرگ قـم و تهـران به محض انتشار خبر تصويب لايحه مـزبور پـس از تبادل نـظـر دسـت به اعـتـراضات همه جانبه زدند .
    نقـش حضرت امام در روشـن ساختـن اهداف واقعى رژيـم شـاه و گوشـزد كـردن رسالت خطير علما و حـوزه هاى علمـيـه در ايـن شـرايـط بـسيـار مـوثـر وكارساز بـود. تلگرافـهـا و نامـه هـا سرگـشـاده اعـتـراض آمـيز علما به شاه و اسـد الـلـه علـم مـوجى از حـمايـت را در اقـشار مخـتلف مردم برانگيخت. لحـن تلگرافـهـاى امام خمـيـنـى به شاه و نخست وزير تند و هشـدار دهنده بود. در يكـى از ايـن تلگرافها آمده بـود :اينجانب مجددا به شما نصيحت مى كنـم كه بـه اطاعت خـداوند مـتعـال و قانـون اساسـى گردن نهيد واز عواقب وخـيـمـه تخلف از قـرآن و احـكام علماى ملت و زعماى مسلميـن و تخـلف از قانـون اساس بـترسيد وعـمـدا و بـدون مـوجب مـمـلكت را به خطـر نـيـنـدازيد و الا علماى اسلام درباره شمـا از اظهار عقيـده خـوددارى نخـواهنـد كـرد .بديـن ترتـيـب ماجراى انجـمنهاى ايـالـتى و ولايـتـى تجربـه اى پيروز و گرانقدر براى ملت ايران بـويژه از آنجهـت بـود كـه طى آن ويـژگـيـهـاى شخصيتـى را شناخـتـنـد كه از هر جهـت براى رهـبـرى امت اسلام شايسته بـود. باو جـود شكست شـاه در ماجـراى انجـمـنها, فـشـار آمريكـا بـراى انجـام اصلاحـات مـورد نظر ادامـه يافت. شـاه در ديـماه 1341 هجـرى شمسى اصـول ششگانه اصلاحات خويـش را بر شمرد و خـواستار رفـراندوم شد . امام خمينى بار ديگـر مراجع و عـلمـاى قـم را بـه نـشـست و چاره جويى دوباره فراخواند .با پيشنهاد امام خمينى عـيـد باسـتانـى نـوروز سـال 1342 در اعـتراض به اقدامات رژيم تحريـم شد. در اعلامـيه حضـرت امام از انـقـلاب سـفـيـد شاه بـه انقـلاب سـيـاه تعـبـيـر و هـمـسـويـى شـاه بـا اهـداف آمريكا و اسرائيل افـشا شده بود . از سـوى ديگـر, شـاه در مـورد آمادگى جامـعـه ايـران بـراى انجام اصلاحات آمـريكا به مـقامات واشـنگـتـن اطـمـيـنان داده بـود و نام اصـلاحات را انقـلاب سـفـيـد نهاده بـود. مخالـفت عـلما براى وى بسيار گران مى آمد .امام خمـيـنى در اجـتماع مردم, بى پروا از شخـص شـاه به عنـوان عـامل اصلـى جنايات و هـمـپـيـمان بـا اسـرائـيـل ياد مـى كـرد و مـردم را بـه قـيام فرا مـى خـوانـد. او در سـخـنـرانى خـود در روز دوازده فـرورديـن 1342 شديـدا از سـكـوت عـلماى قـم و نجف و ديگر بلاد اسلامى در مقابل جنايات تازه رژيـم انـتـقـاد كرد و فـرمـود : امـروز سكـوت هـمـراهى بـا دستگـاه جبـار است حضـرت امـام روز بعد ( 13 فرورديـن 42 ) اعلامـيـه معروف خـود را تحت عنـوان شاه دوستى يعنى غارتگرى منـتـشر ساخت .راز تاثير شگـفت پـيـام امام و كـلام امـام در روان مخاطـبـيـنـش كه تا مرز جانـبازى پيـش مـى رفت را بايـد در هـمـيـن اصـالت انـديشه, صلابت راى و صـداقت بـى شـائبه اش بـا مـردم جستجـو كـرد .سال 1342 با تحريـم مراسـم عـيـد نوروز آغـاز و با خـون مظـلـوميـن فيضيه خـونرنگ شد. شـاه بر انجام اصـلاحات مـورد نظـر آمـريكـا اصـرار مـى ورزيـد و امام خـمـيـنى بر آگاه كردن مردم و قـيـام آنـان در بـرابـر دخـالتهاى آمـريكـا و خيـانـتهاى شاه پـافـشـارى داشـت. در چهـارده فرورديـن 1342 آيـه الله العظمـى حكيـم از نجف طـى تلگـرافـهـايى بـه علما و مراجع ايران خـواستار آن شد كـه همگـى به طـور دسـتـه جمـعى به نجف هجرت كنند. اين پيشنهاد براى حفـظ جان عـلما و كيان حـوزه ها مطرح شده بود .حضرت امام بـدون اعـتـنا بـه ايـن تهـديـدها, پاسخ تلگـراف آيـه الـلـه العـظـمى حكيـم را ارسال نمـوده و در آن تاكيـد كرده بـود كـه هـجـرت دسـتـه جمـعى علما و خالـى كـردن حـوزه علميه قـم به مصلحت نيست .امام خميـنـى در پيامـى( بـه تايخ 12 / 2 / 1342 ) بـمناسـبـت چهـلـم فاجعـه فـيـضـيـه بـر همـراهـى عـلما و مـلت ايران در رويارويـى سـران ممـالك اسلامـى و دول عربـى بـا اسـرائيل غاصب تـاكيد ورزيد وپيمانهاى شـاه و اسـرائيل را محكـوم كرد .
    
    قيام 15 خرداد
    
    ماه محرم 1342 كه مـصادف با خرداد بـود فـرا رسـيد. امام خمينى از ايـن فـرصت نهـايت اسـتفاده را در تحـريك مردم بـه قيام عـليـه رژيـم مستبد شاه بعمل آورد .امام خمينى در عـصـر عاشـوراى سال 1383 هجرى قمـى( 13 خرداد 1342شمسى ) در مـدرسه فيضـيـه نطق تاريخـى خـويـش را كه آغازى بر قيام 15 خرداد بود ايراد كرد .در هميـن سخنرانى بـود كه امام خمـيـنى بـا صداى بلند خطاب به شاه فرمـود : آقا مـن به شما نصيحت مـى كنـم, اى آقاى شـاه ! اى جنـاب شاه! مـن به تو نيصحت مى كـنم دسـت بـردار از اين كارها, آقا اغـفـال مى كنند تو را. مـن مـيل ندارم كـه يـك روز اگر بـخـواهـند تـو بـروى, همه شكر كـنند ... اگر ديكـته مى دهند دسـتت و مى گـويند بخـوان, در اطـرافـش فكـر كـن .... نصـيحت مرا بـشـنـو ... ربط ما بـيـن شـاه و اسرائيل چيست كه سازمان امنيت مـى گـويد از اسرائـيـل حرف نزنـيـد ... مگر شاه اسـرائـيلـى است ؟ شاه فـرمان خامـوش كـردن قـيـام را صادر كـرد. نخست جمع زيادى از ياران امام خمينـى در شـامگاه 14 خرداد دستگيـر و ساعت سه نيمه شب ( سحـرگاه پانزده خـرداد 42 ) صـدها كماندوى اعـزامـى از مركز, منزل حضرت امـام را محاصره كردند و ايشان را در حاليكه مشغول نماز شب بـود دستگيـر و سـراسـيـمـه بـه تهـران بـرده و در بازداشــتگاه باشگاه افـسـران زنـدانـى كـردنـد و غروب آنروز به زندان قـصر مـنتقل نمـودنـد . صـبحگاه پـانـزده خـرداد خبـر دستگيرى رهـبـر انقلاب بـه تهـران, مـشهـد, شيـراز وديگـر شهرها رسيـد و وضعيتـى مشـابه قـم پـديد آورد .
    نزديكترين نديم هميشگى شاه, تيمـسار حسيـن فردوست در خاطراتش از بكارگيرى تجربيات و همكارى زبـده ترين ماموريـن سـياسى و امـنيـتى آمريكا براى سركـوب قـيام و هـمچنيـن از سراسـيمگـى شاه و دربـار وامراى ارتـش وساواك در ايـن ساعـات پرده بـرداشـتـه و تـوضـيح داده است كه چگـونه شـاه و ژنـرالهـايـش ديـوانه وار فرمان سركـوب صادر مى كردند .
    امام خمينـى, پـس از 19 روز حبـس در زنـدان قـصـر بـه زنـدانـى در پـادگـان نظامـى عشـرت آبـاد منتقل شـد .
    با دستگيرى رهبـر نهـضـت و كـشتار وحشيانه مـردم در روز 15 خـرداد 42, قيام ظاهرا سركوب شد. امـام خمـينى در حبـس از پاسخ گفتـن بـه سئوالات بازجـويان, با شهـامت و اعلام ايـنكه هـيـئـت حاكمه در ايـران و قـوه قضائيه آنرا غـير قـانـونـى وفـاقـد صلاحـيت مـى داند, اجتـناب ورزيـد. در شامگاه 18 فـرورديـن سال 1343 بـدون اطلاع قـبـلى, امام خمينى آزاد و به قـم منتقل مـى شـود. بـه محض اطلاع مردم, شـادمـانى سراسر شهر را فرا مـى گيرد وجشنهاى باشكـوهى در مـدرسه فـيـضـيـه و شهـر بـه مـدت چـنـد روز بـر پا مـى شـود . اوليـن سالگـرد قـيام 15خـرداد در سال 1343 با صـدور بيانيه مـشتـرك امام خمـيـنـى و ديگر مراجع تقليد و بيانيه هاى جداگانه حـوزه هاى علمـيه گرامـى داشـتـه شـد و به عنـوان روز عزاى عمـومـى معرفـى شـد.امـام خمـينـى در هـمـيـن روز ( 4 آبـان 1343 ) بـيانـيـه اى انقلابـى صادر كرد و درآن نـوشـت : دنـيا بـدانـد كه هر گرفـتارى اى كـه ملـت ايـران و مـلـل مسلمـيـن دارنـد از اجـانب اسـت, از آمـريكاست, ملـل اسلام از اجـانب عمـومـا و از آمـريكـا خصـوصـا متنفــر است ... آمـريكـاست كه از اسـرائيل و هـواداران آن پشتيبـانـى مـى كنـد. آمريكاست كه به اسرائيل قـدرت مـى دهـد كه اعراب مسلـم را آواره كند. افشاگرى امام عليه تصـويب لايحه كاپيتـولاسيون, ايران را در آبان سـال 43 در آستـانه قيـامـى دوبـاره قرار داد .سحرگاه 13 آبان 1343 دوباره كماندوهاى مـسلح اعـزامى از تـهـران, مـنزل امام خمـيـنى در قـم را محاصره كـردنـد. شگـفـت آنـكه وقـت باز داشت, هـمـاننـد سال قـبـل مصادف با نيايـش شبـانه امام خمينـى بـود .حضرت امام بازداشت و بـه هـمراه نيروهاى امـنـيـتى مـستقيما بـه فرودگاه مهرآباد تهران اعـزام و بـا يك فـرونـد هـواپـيـماى نظامى كـه از قبل آماده شـده بـود, تحت الحـفـظ مامـوريـن امـنيـتى و نظامى بـه آنكارا پـرواز كـرد. عـصـر آنـروز سـاواك خـبـر تـبـعـيـد امـام را بـه اتهام اقـدام عليه امنيت كشـور ! در روزنـامه ها مـنتـشـر سـاخت.عليرغم فضاى خفقان موجى از اعتراضها بـه صـورت تـظـاهـرات در بـازار تهران, تعطيلى طولانى مدت دروس حوزه ها و ارسال طومارها و نامـه ها به سازمانهاى بيـن المللـى و مـراجع تقليـد جلـوه گـر شد.اقامت امام در تركيه يازده ماه به درازا كشيد در اين مدت رژيم شاه با شدت عمل بـى سابقه اى بقاياى مقاومت را در ايران در هـم شكـست و در غياب امام خمينى به سرعت دست به اصلاحات آمريكا پـسند زد. اقـامت اجبارىدر تـركيـه فـرصتـى مغـتـنـم بـراى امـام بـود تا تـدويـن كتـاب بزرگ تحـريـر الـوسيله را آغاز كند. 
    
 تبعيـد امـام خمينـى از تـركيه به عراق
    

    روز 13 مهرماه 1343 حضرت امام به هـمـراه فرزنـدشان آيه الله حاج آقا مصطفـى از تركيه به تبعيدگاه دوم, كشـور عراق اعزام شدند . امام خمينى پس از ورود بـه بـغداد بـراى زيارت مرقـد ائـمه اطهار(ع) به شهــرهــاى كاظميـن, سامـرا و كـربلا شتـافت ويك هـفـته بعد بـه محل اصلـى اقـامت خـود يعنـى نجف عزيمت كرد.دوران اقامت طـولانـى و 13 ساله امام خمـينى در نجف در شرايطى آغاز شد كه هر چند در ظاهر فشارها و محدوديـتهاى مستقيـم در حـد ايـران و تـركيه وجـود نـداشت اما مخالفـتها و كارشكـنـيها و زخـم زبانهـا نـه از جـبـهـه دشمـن رويارو بـلكه از ناحيه روحانى نمايان و دنيا خـواهان مخفى شده در لباس ديـن آنچنان گـسترده و آزاردهنده بود كه امام با هـمـه صـبر و بـردبارى معروفـش بارها از سخـتى شرايط مبارزه در ايـن سالها بـه تلخى تمام ياد كرده است. ولى هـيچـيـك از ايـن مصـائب و دشـواريها نـتـوانـست او را از مـسيــرى كه آگـاهانه انتخاب كرده بود باز دارد .امام خمينى سلسله درسهاى خارج فـقه خـويـش را با همه مخالفتها و كارشكنيهاى عناصر مغرض در آبان 1344 در مسجد شيخ انصارى (ره) نجف آغاز كرد كه تا زمان هجـرت از عراق به پاريـس ادامه داشت . حوزه درسى ايشان به عنـوان يكى از برجسته تريـن حوزه هاى درسى نجف از لحـاظ كيفيت و كميت شـاگـردان شنـاخته شـد .امام خمينـى از بدو ورود بـه نجف بـا ارسال نامـه ها و پيكـهايى بـه ايران, ارتباط خويـش را بـا مـبارزيـن حـفـظ نـموده و آنان را در هـر منـاسبـتـى بـه پـايـدارى در پيگيـرى اهـداف قـيام 15 خـرداد فـرا مى خواند .
    امام خمينى در تمام دوران پـس از تـبـعـيد, عليرغـم دشواريهاى پديد آمـده, هيچگاه دست از مبارزه نـكـشيـد, وبـا سخنـرانيها و پيامهـاى خـويـش اميـد به پيـروزى را در دلها زنـده نگـاه مى داشت .امام خمينى در گفتگـويى با نمانيده سازمان الفـتـح فـلسطيـن در 19 مهر 1347 ديـدگاههاى خويش را درباره مسائل جهان اسلام و جهاد ملت فلسطين تشريح كرد و در همين مصاحبه بر وجوب اختصاص بخشى از وجـوه شـرعى زكات بـه مجـاهـدان فلسطينـى فتـوا داد .
    اوايل سال 1348 اختلافات بـيـن رژيـم شاه و حزب بـعث عراق بـر سر مرز آبـى دو كشـور شدت گرفت. رژيـم عراق جمع زيادى از ايـرانـيان مقيـم اين كشـور را در بـدتريـن شرايط اخراج كرد. حزب بـعث بـسـيار كوشيد تا از دشمـنى امام خمـيـنى با رژيـم ايـران در آن شرايط بـهـره گيرد .چهار سال تـدريس, تلاش و روشنگرى امام خمـيـنـى تـوانسته بـود تا حـدودى فضاى حـوزه نجف را دگرگـون سازد. اينـك در سال 1348 علاوه بر مبارزين بيـشمار داخل كشور مخاطبين زيادى در عراق, لبـنان و ديگر بـلاد اسلامـى بـودنـد كه نهـضت امام خمينى را الگـوى خويـش مى دانستند .
    
    امـام خمينـى و استمـرار مبـارزه ( 1350 ـ 1356 )
    
    نيمه دوم سال 1350 اختلافات رژيـم بعثـى عراق و شاه بالا گـرفت و به اخراج و آواره شـدن بسيارى از ايرانيان مقيـم عراق انجاميد. امام خمينى طـى تلگرافى به رئيـس جمهور عراق شديدا اقدامات ايـن رژيـم را محكـوم نمود. حضرت امام در اعتراض به شرايط پيـش آمـده تصميـم به خـروج از عراق گـرفت اما حكـام بـغداد بـا آگـاهـى از پيـامـدهـاى هجـرت امـام در آن شـرايط اجـازه خـروج ندادند سال 1354 در سالگرد قيام 15 خـرداد, مـدرسه فيضيه قـم بار ديگر شاهـد قيام طلاب انقلابـى بـود. فريادهاى درود بر خمينـى ومـرگ بر سلسله پهلـوى به مـدت دو روز ادامه داشت پيـش از ايـن سازمانهـاى چـريكـى متلاشـى شـده وشخصيتهاى مذهى و سياسى مبارز گرفـتار زندانهاى رژيم بودند .شاه در ادامه سياستهاى مذهـب ستيز خود در اسفنـد 1354 وقيحـانه تاريخ رسمـى كشـور را از مـبداء هجرت پيامـبـر اسلام بـه مبداء سلطنت شاهان هخامنشى تغـيير داد. امام خمينى در واكنيشى سخت, فـتوا به حرمت استفاده از تاريخ بـى پايـه شاهنشاهـى داد. تحريـم اسـتفـاده از ايـن مبداء موهـوم تاريخى هـمانند تحريـم حزب رستاخيز از سـوى مردم ايران اسـتقبال شـد و هر دو مـورد افـتـضاحـى براى رژيـم شاه شـده و رژيـم در سـال 1357 ناگزيـر از عقـب نشينـى و لغو تـاريخ شاهنشاهى شد .
    
    اوجگيرى انقلاب اسلامى در سال 1356 و قيام مـردم
    
    امام خمينـى كه بـه دقت تحـولات جارى جهان و ايـران را زيـر نظر داشت از فـرصت به دست آمـده نهـايت بـهـره بـردارى را كـرد. او در مرداد 1356 طـى پيامى اعلام كرد : اكنون به واسطـه اوضاع داخلى و خارجى و انعـكاس جنايات رژيـم در مجامع و مطـبـوعات خارجى فرصتى است كه بايد مجامع علمى و فـرهـنگى و رجال وطـنـخـواه و دانشجويان خارج و داخل و انجمـنهاى اسلامى در هر جايـى درنگ از آن استفاده كنند و بى پرده بپا خيزند .شهادت آيه الله حاج آقا مصطفى خمـينى در اول آبان 1356 و مراسم پر شكـوهـى كه در ايران برگزار شـد نقـطـه آغازى بـر خيزش دوباره حـوزه هاى علميه و قيام جامعه مذهـبى ايران بـود. امام خمـينى در همان زمان به گـونه اى شگفت ايـن واقعه را از الطـاف خفـيـه الهى ناميده بـود. رژيـم شاه با درج مقاله اى تـوهـيـن آمـيـز عـليـه امام در روزنامه اطلاعات انتقام گرفت. اعتراض بـه ايـن مـقـاله, بـه قـيام 19 دى مـاه قـم در سـال 56 منجـر شد كـه طى آن جمعى از طلاب انقلابـى به خـاك و خـون كشيـده شـدند . شاه عليـرغم دست زدن به كشتارهاى جمعى نتـوانست شعله هاى افروخته شده را خاموش كند .او بسيج نطـامـى و جهاد مسلحـانه عمـومـى را بـعنــــوان تنها راه باقـيمانـده در شرايط دست زدن آمريكا بـه كـودتاى نظامـى ارزيـابـى مى كرد .
    
    هجرت امام خمينى از عراق به پاريس
    
    در ديدار وزراى خارجه ايران و عراق در نـيـويـورك تصـمـيـم به اخراج امام خمينـى از عراق گرفته شـد. روز دوم مـهـر 1357 مـنزل امـام در نجف بـوسيله قـواى بعثـى محاصره گرديـدانعكاس ايـن خبـر با خشـم گستـرده مسلمانان در ايران, عراق و ديگـر كشـورها مـواجه شـد .روز 12 مهر ,امام خمينى نجف را به قصد مرز كـويت ترك گـفـت. دولت كويـت با اشاره رژيـم ايـران از ورود امـام بـه ايـن كـشـور جلوگـيـرى كـرد. قـبـلا صحـبـت از هجـرت امام بـه لبـنـان و يا سـوريه بـود امـا ايشان پـس از مشـورت با فـرزنـدشان ( حجه الاسلام حاج سيـد احمـد خمينـى ) تصميـم بـه هجـرت به پاريـس گرفت. در روز 14 مهـر ايشان وارد پاريس شدند .و دو روز بعد در منزل يكى از ايرانـيـان در نوفـل لـوشـاتــو ( حـومـه پاريـس ) مستقـر شـدنـد. ماءمـوريـن كاخ اليزه نظر رئيـس جـمهـور فـرانسه را مبنـى بـر اجتناب از هرگـونه فـعـالـيـت سـياسـى بـه امام ابلاغ كـردنـد. ايـشـان نيز در واكـنـشــى تنـد تصـريح كـرده بـود كه ايـنگونـه محدوديتها خلاف ادعاى دمكراسى است و اگر او ناگزير شـود تا از ايـن فرودگـاه بـه آن فـرودگـاه و از ايـن كـشـور بـه آن كـشـور بـرود بـاز دست از هـدفهايـش نخـواهـد كشيـد .امام خمـيـنى در ديـماه 57 شـوراى انقلاب را تكشيل داد. شاه نيز پـس از تشكيل شـوراى سلطـنـت و اخـذ راى اعـتـماد بـراى كـابـينه بختيار در روز 26 ديـماه از كشـور فـرار كـرد. خـبـر در شـهـر تهران و سپـس ايران پيجيد و مردم در خيابانها به جشـن و پايكـوبى پرداختند .
    
    بازگشت امام خمينى به ايران پس از 14 سال تبعيـد
    
    اوايل بهمـن 57 خبر تصميم امام در بازگشت بـه كـشور منتشر شد. هر كس كه مى شنيد اشك شوق فرو مى ريخت. مردم 14 سال انتظار كشيده بـودنـد. اما در عيـن حال مردم و دوستان امام نگـران جان ايشان بـودند چرا كه هنوز دولت دست نشانده شاه سر پا و حكومت نظامى بر قرار بود. اما امام خمينى تصميـم خويـش را گرفته و طى پيامـهـايى به مردم ايران گـفـته بـود مى خـواهد در ايـن روزها سرنـوشـت سـاز و خطير در كنار مردمـش باشد. دولت بخـتـيار با هماهنگى ژنرال هايزر فـرودگـاههاى كشـور را به روى پـروازهـاى خـارجى بست.دولت بختيار پـس از چنـد روز تـاب مقـاومـت نـيـاورد و ناگزيـر از پذيرفتـن خـواست ملت شـد. سرانجام امام خمينـى بامداد 12 بهمـن 1357 پـس از 14 سال دورى از وطـن وارد كشـور شـد . استقبال بـى سـابـقـه مـردم ايـران چنـان عـظـيـم و غـيـر قـابل انكـار بــود كه خبرگزاريهاى غربـى نيز ناگزير از اعـتـراف شـده و مستـقـبـليـن را 4 تا 6 ميليون نفر برآورد كردند .
    
    رحلت امام خمينى وصال يار, فراق ياران
    
    امام خمينى هـدفها و آرمانها و هـر آنچه را كه مـى بايــست ابـلاغ كنـد , گفته بـود و در عمـل نيز تـمام هستيـش را بـراى تحقق هـمان هـدفها بـكار گرفته بـود . اينك در آستـانه نيمه خـرداد سـال 1368 خـود را در آماده ملاقات عزيزى مى كرد كه تمام عمرش را براى جلب رضاى او صرف كرده بـود و قامتش جز در بـرابـر او , در مـقابل هيچ قدرتى خـم نشده , و چشـمانش جز براى او گريه نكرده بـود . سروده هاى عارفانه اش همه حاكى از درد فـراق و بيان عطـش لحظه وصال محبوب بـود . و اينك ايـن لحظه شكـوهمنـد بـراى او , و جانــكاه و تحمل ناپذير بـراى پيروانـش , فـرا مـى رسيد . او خـود در وصيتنامه اش نـوشـته است : با دلى آرام و قلبـى مطمئن و روحى شاد و ضميرى اميدوار به فضل خدا از خدمت خـواهران و برادران مرخص و به سـوى جايگاه ابــدى سفر مى كنـم و به دعاى خير شما احتياج مبرم دارم و از خداى رحمن و رحيـم مى خـواهـم كه عذرم را در كوتاهى خدمت و قصـور و تقصير بپذيـرد و از مـلت امـيدوارم كه عذرم را در كـوتاهى ها و قصـور و تقصيـرها بـپذيـرنـد و بـا قــدرت و تصميـم و اراده بــه پيش بروند .شگفت آنكه امام خمينـى در يكـى از غزلياتـش كه چنـد سال قبل از رحلت سروده است :انتظار فرج از نيمه خرداد كشم . سالها مى گذرد حادثه ها مى آيد.
     ساعت 20 / 22 بعداز ظهر روز شنبه سيزدهـم خـرداد ماه سـال 1368 لحظه وصال بـود . قــلبـى از كار ايستـاد كه ميليـونها قلــب را بـه نور خدا و معنـويت احـياء كرده بـود . بــه وسيله دوربين مخفـى اى كه تـوسط دوستان امــام در بيمارستان نصب شده بـود روزهاى بيمارى و جريان عمل و لحظه لقاى حق ضبط شده است. وقتى كه گوشه هايـى از حالات معنوى و آرامـش امام در ايـن ايـام از تلويزيون پخـش شـد غوغايى در دلها بر افكند كه وصف آن جــز با بودن در آن فضا ممكـن نيست . لبها دائمـا به ذكـر خـدا در حـركت بود.در آخرين شب زندگى و در حالى كه چند عمل جراحى سخت و طولانى درسن 87 سالگى تحمل كرده بود و در حاليكه چنديـن سرم به دستهاى مباركـش وصل بـود نافله شب مى خـواند و قـرآن تلاوت مـى كرد . در ساعات آخر , طمانينه و آرامشى ملكـوتـى داشـت و مـرتبا شـهادت بـه وحـدانيت خـدا و رسالت پيـامبـر اكرم (ص) را زمـزمه مـى كـرد و بـا چنيـن حــالتى بـود كه روحـش به ملكـوت اعلى پرواز كرد . وقتى كه خبر رحلت امــام منتشر شـد , گـويـى زلزله اى عظيـم رخ داده است , بغضها تـركيـد و سرتاسر ايران و همـه كانـونهايـى كـه در جـهان بـا نام و پيام امام خمينـى آشـنا بـودنـد يــكپارچه گـريستند و بـر سر و سينه زدنـد . هيچ قلـم و بيـانـى قـادر نيست ابعاد حـادثه را و امواج احساسات غير قابل كنترل مردم را در آن روزها تـوصيف كند.مـردم ايـران و مسلمانان انقلابى , حق داشتـند اينـچنيـن ضجه كـنند و صحنه هايى پديد آورند كه در تاريخ نمونه اى بـديـن حجم و عظـمت براى آن سراغ نداريـم. آنان كسـى را از دست داده بـودند كـه عـزت پـايمال شـده شان را بـاز گـردانده بود , دست شاهان ستمگر ودستهاى غارتگران آمريكايى و غربـى را از سرزمينشان كـوتاه كرده بود , اسلام را احــياء كـرده بــود , مسلمـيـن را عــزت بـخـشـيـده بـــود , جمهـورى اسلامـى را بـر پـا كـرده بـود , رو در روى همـه قـدرتهاى جهـنمـى و شيـطانـى دنـيا ايستاده بـود و ده سال در بـرابـر صـدها تـوطئه برانـدازى و طـرح كـودتا و آشـوب و فتنه داخلـى و خارجـى مقاومت كرده بود و 8 سـال دفـاعى را فـرمانـدهـى كرده بـود كه در جبهه مقابلـش دشمنـى قـرار داشت كه آشكارا از سـوى هر دو قـدرت بزرگ شرق و غرب حمايت همه جانبه مـى شـد . مردم ,رهبر محبـوب و مرجع دينـى خـود و منادى اسلام راستيـن را از دست داده بـودند .شايـد كسانـى كه قـادر به درك و هضـم ايـن مفاهيـم نيستنـد , اگـر حالات مردم را در فيـلمهاى مـراسـم توديع و تشييع و خاكسپارى پيكر مطهر امام خمينـى مشاهده كنـنـد و خـبر مرگ دهها تـن كه در مقابل سنگينـى ايـن حادثه تاب تحمـل نيـاورده و قـلبـشان از كار ايستـاده بـود را بشنـوند و پيكرهايى كه يكـى پـس از ديـگرى از شـدت تـاثـر بيهوش شـده , بر روى دسـتها در امـواج جمعـيت به سـوى درمانگاهها روانه مى شـدند را در فيلمها و عكسها ببيننـد , در تفسير ايـن واقعيتها درمانده شوند .امـا آنـانكه عشـق را مـى شنـاسنـد و تجـربـه كـرده انـد , مشكلـى نـخواهند داشت . حقيقـتا مردم ايران عاشق امام خمينى بـودند و چـه شعار زيبا و گـويايى در سالگرد رحلتـش انتخاب كرده بـودند كه :عشق به خمينـى عشق به همه خوبيهاست .
    روز چهاردهم 1368 , مجلس خبرگان رهـبـر تشكيل گرديـد و پـس از قرائت وصيتنامه امـام خمينى تـوسـط حضرت آيـه الله خامنه اى كه دو ساعت و نيـم طـول كشيد , بحث و تبـادل نظر براى تعييـن جانشينـى امام خمينـى و رهبر انقلاب اسلامـى آغاز شد و پـس از چنديـن ساعت سـرانجام حضرت آيـه الله خامنه اى ( رئيـس جمهور وقت ) كه خود از شـاگـردان امـام خمينـى ـ سلام الله عليه ـ و از چهره هاى درخشـان انقلاب اسلامـى و از يـاوران قيـام 15 خـرداد بـود و در تـمـام دوران نهضت امـام در همـه فـراز و نشيبها در جـمع ديگـر يــاوران انـقلاب جـانبـازى كرده بود , به اتفاق آرا براى ايـن رسالـت خطير بـرگـزيده شد . سالها بـود كه غـربيـها و عوامل تحت حمايتشان در داخل كشـور كه از شكست دادن امـام ماءيـوس شـده بـودند وعده زمان مرگ امـام را مى دادند .اما هـوشمندى ملت ايران و انتخاب سريع و شايسته خـبرگان و حمايـت فـرزنـدان و پيـروان امـام همه اميدهاى ضـد انقلاب را بـر بـاد دادنـد و نه تنها رحلت امـام پايان راه او نبـود بلكه در واقع عصر امام خمينـى در پهـنه اى وسيعـتر از گـذشـته آغاز شده بـود . مگر انديشه و خـوبى و معنويت و حقيقت مى ميرد ؟ روز و شـب پانزدهـم خرداد 67 ميلونها نفر از مردن تهران و سـوگوارانى كه از شهرها و روستاها آمـده بـودند , در محل مصلاى بـزرگ تهـران اجتماع كردنـد تـا بـراى آخـريـن بـار با پيكر مطهر مـردى كه بـا قيـامش قـامت خميـده ارزشها و كرامتها را در عصر سياه ستـم استـوار كرده و در دنـيا نهـضتـى از خـدا خواهى و باز گشت به فطرت انسانى آغاز كرده بود , وداع كنند.هيچ اثرى از تشريـفات بـى روح مـرسـوم در مراسـم رسمى نبـود . همه چيز, بسيجى و مردمى وعاشقانه بـود. پيـكر پاك و سبز پوش امـام بـر بـالاى بـلنـدى و در حلـقه ميليـونها نفـر از جمعيت مـاتـم زده چـون نگينى مى درخشيد . هر كس به زبان خويـش با امامـش زمـزمه مى كرد و اشك مـى ريخت . سـرتاسـر اتـوبان و راههاى منتهى به مصلـى مملـو از جميعت سياهپوش بود .پـرچمهاى عزا بـر در و ديـورا شهر آويخته و آواى قرآن از تمام مساجد و مراكـز و ادارات و مـنازل بگـوش مـى رسيـد . شـب كـه فـرا رسيـد هزاران شمع بياد مشعلـى كه امـام افـروخـته است , در بـيابـان مصلـى و تپه هـاى اطـراف آن روشـن شـد . خـانـواده هـاى داغدار گرداگرد شمعـها نشسته و چشمانشان بر بلنداى نـورانـى دوخته شـده بود .فرياد يا حسيـن بسيجيان كه احساس يتيمى مـى كـردنـد و بــر سـر و سينه مـى زدنـد فـضا را عـاشـورايـى كرده بـود . بـاور اينـكـه ديـگر صداى دلنشيـن امام خمينـى را در حسينيه جماران نخـواهند شنيد , طاقتـها را بـرده بـود . مـردم شـب را در كـنار پيـكـر امـام بـه صبـح رسانيدند . در نخستنى ساعت بامداد شانزده خــرداد , مـيـلـونهـا تـن به امامت آيت الله العظمـى گلپايگانى(ره) با چشمانى اشكبار برپيكر امام نماز گذاردند .انبـوهى جمعيت و شكوه حماسه حضـور مـردم در روز ورود امام خمـينى به كشـور در 12 بهمـن 1357 و تـكـرار گسـتـرده تـر ايـن حماسـه در مـراسـم تشييع پيكر امام , از شگفـتيهاى تـاريخ اسـت . خـبرگـزاريهاى رسمـى جهـانـى جمعيت استقبال كننده را در سال 1357 تا 6 ميليـون نفر و جمعيت حاضـر در مــراسـم تشـييـع را تا 9 ميليـون نفر تخميـن زدند و ايـن در حالى بـود كه طى دوران 11 سـاله حكومت امام خمينى بـواسطه اتحـاد كشـورها غربـى و شرقى در دشمنى با انـقلاب و تحميل جنگ 8 ساله و صـدهـا تـوطـئه ديـگـر آنـان , مردم ايـران سخـتيها و مشكلات فـراوانـى را تحـمـل كرده و عزيزان بى شمارى را در ايـن راه از دست داده بـودند و طـبعا مـى بـايـست بـتدرج خسته و دلسرد شـده باشنـد امـا هرگز اينچنيـن نشـد . نسل پرورش يـافـته در مكتب الـهى امام خمينى به ايـن فرمـوده امام ايـمان كامـل داشـت كه :در جهـان حجـم تحمل زحمـتها و رنجها و فداكاريها و جان نثـاريها ومحروميتها مناسب حجـم بـزرگى مقصـود و ارزشمندى وعلـو رتـبـه آن است پـس از آنـكه مراسـم تـدفيـن به علت شـدت احسـاسات عـزاداران امـكان ادامـه نيافت , طـى اطلاعيه هاى مـكرر از راديـو اعلام شـد كـه مـردم بـه خانه هايشان بازگردند , مراسـم به بعد مـوكـول شــده و زمــان آن بعـدا اعلام شد . براى مسئوليـن تـرديـدى نـبـود كه هر چه زمان بگذرد صـدها هزار تـن از علاقه مندان ديگر امـام كـه از شهـرهاى دور راهـى تهران شده اند نيز بر جمعيت تشييع كننـده افـزوده خـواهـد شـد , ناگزير در بعدازظهر همان روز مراسم تـدفـين بـا همان احساسات و بـه دشـوارى انـجـام شـد كـه گـوشـه هـايـى از اين مـراسـم بـوسـيـله خبرنگـاران بـه جهان مخابره شـد و بدين سان رحلت امام خمينـى نيز همچـون حياتـش منـشاء بيـدارى و نهضتـى دوباره شـد و راه و يادش جاودانه گرديد چرا كـه او حقيـقت بـود و حقيقت هميشه زنـده است و فناناپذير . 
        منبع:پايگاه اطلاع رساني امام خميني

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - hamkelas


خاطراتی از وبلاگ گروه تفحص سیره شهداء قم

 برای دیدن خاطرات کلیک کن

آبان ١٣٨٥
مهر ١٣٨٥
شهريور ١٣٨٥
اردىبهشت ١٣٨٣

آشنايی با گروه تفحص سيره شهداءقم

کربلا می مُرد اگر زینب نبود

 

شیعه می پژمرد اگر زینب نبود

 

بستر زیبای 8ساله دفاع مقدس و خصوصاً عملیات بزرگ فرهنگی راهیان نور(حضور کاروانهای مختلف در مناطق عملیاتی جنوب و غرب) از زیباترین فرصتهایی است که به برکت شهدا برای تبلیغ و ترویج معارف دین و انقلاب و به ویژه فرهنگ ایثار و شهادت بوجود آمده است و همچنین نقش راوی روحانی و روایتگری عاشورایی در ماندگاری ارزش های دفاع مقدس و ترویج این فرهنگ ناب، نقش مؤثر و بی بدیل می باشد.

لذا ضرورت بهره برداری مناسب از این بستر زیبا و ضرورتهای ذیل الذکر، جمعی از طلاب بسیجی حوزه علمیه قم را که تنها درمان واماندگی خود از قافله شهادت را تنها در درمانگاه روایتگری فرهنگ ایثار و شهادت می دیدند بر آن داشت که با عنایت حضرت حق و دعای امام عصر(عج) و نگاه شهیدان، محفلی را با نام و یاد شهیدان و گرد شمع وجودی آنها راه اندازی کنند که در ابتدای مسیر(اواخر سال1379) با عنوان گروه تفحص سیره شهدا و در حال حاضر با نام مؤسسه فرهنگی روایت سیره شهدا در حال انجام وظیفه است.

مؤسسه فرهنگی روایت سیره شهدا

قم ابتدای 45متری عمار یاسر/ روبروی مسجد اهل بیت(ع) طبقه دوم

تلفاکس: 4و7750202/ اعزام:09123512247/ ص.پ:113-37155

WWW.RAVAYATGAR.COM

                                                                                         

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - hamkelas