بسیجیان چه می خورند؟

دوشنبه ها و پنجشنبه ها معمولاً روزه می گرفت و روز هایی که روزه
نمی گرفت آنقدر در حال فعالیت و تلاش بود که یادش می رفت ناهار  بخورد  و  اغلب ما یادآوری می کردیم. یک روز در« حاج عمران» در  قرارگاهی بودیم. ناهار مرغ بود.  آقا مهدی باکری ظهر با قیافه ای خسته و  خاک آلود که حاکی از گرسنگی و تشنگی شدید او بود وارد شد. ناهار جلوی ما گذاشتند و هنوز شروع به خوردن نکرده بودیم یکی از برادران به آقا مهدی گفت: « بخور! گرسنه ای صبحانه هم که نخوردی.» آقا مهدی گفت: « آیا بسیجی ها هم الان مرغ می خورند؟» وقتی با سکوت ما مواجه شد مرغ را کنار گذاشت و به دو سه قاشق برنج خالی اکتفا کردند. 

 

**************************************************

من یک بسیجی ام

خودشان را همیشه بسیجی قلمداد می کردند و واقعاً هم بسیجی بودند. حقوق بسیجی می گرفتند و معتقد بودند ، حتی می ترسیدند که مبادا در تعریف کردن و گفتن اين گونه مسائل ،  غرور آنی تمام اجر های ایشان را از بین ببرد. حتی نزدیکترین افراد لشکر نیز نمی دانستند که او مهندس است. پیوسته خود را به کم کاری و تقصیر شماتت می کردند. ناراحتی کتف مزاحم دائمی برای آقا مهدی بود. جایی که قبلاً مورد اصابت تیر قرار گرفته بود. روی این حساب نمی توانستند بارهای سنگین حمل کنند. یک روز تصمیم می گیرد برای سرکشی و کسب اطلاع از کمبودهای انبار بازدید به عمل آورد. مسئول انبار حاج امر الله بود. پیر مردی با محاسن سفید و چهره ای گشاده. وقتی آقا مهدی به آن قسمتی رسید حاج امر الله و هشت بسیجی جوان در حال خالی کردن بار کامیونی بودند که تازه از راه رسیده بود و آذوقه آورده بود. حاج امرالله که از قیافه  آقا مهدی را  نمی شناخته است وقتی می بیند ایشان در کناری ایستاده و آنها را تماشا می کند داد می زند: «جوان! چرا همین طور کناری ایستاده ای و بر ما را نگاه می کنی؟ تا حالا ندیده ای از کامیون بار خالی کنند؟ بیا بابا! بیا این گونی ها را تا انبار ببریم! آمدی اینجا که کار کنی! یادت باشد! از حالا باید پا به پای این هشت نفر این بارها را خالی کنی! فهمیدی؟» و آقا مهدی با معصومیتی صمیمی پاسخ می دهد:« بله، چشم»  با آنکه حمل گونی هایی به آن سنگینی روی کتف مجروح بسیار مشکل است آقا مهدی بدون اینکه حتی ناله ای کند چابک و تند گونیها را خالی می کند. نزدیکیهای ظهر طیب ( يكي از رزمندگان ) برای دادن آمار به حاج امر الله آنجا می آید. بعد از سلام و احوالپرسی حاج امر الله به او می گوید: « یک بسیجی پرکار امروز به ما کمک می دهد. نمی دانم از کدام قسمت است. می خواهم بروم و از بصیرتی بخواهم او را به قسمت ما منتقل کند.» طیب     می پرسد: «حاج امر الله کدام بسیجی؟» و حاج امر الله آقا مهدی را نشان می دهد. طیب متعجب می شود و به سرعت به طرف آقا مهدی می دود و گونی را از روی شانه های او بر می دارد و بعد با ناراحتی به حاج امر الله می گوید: 

« هیچ می دانی این شخص کیست؟» ..... آقا مهدی است آقا مهدی باکری فرمانده مان! حاج امر الله و هشت بسیجی دیگر با تعجبی بغض آلود جلو می آیند. آقا مهدی بدون اینکه بگذارد آنها حرفی بزنند صورتشان را می بوسند و می گوید:

 حاج امر الله من یک بسیجی ام

شور فداکاری

نبرد به شدت ادامه داشت و حدود یک ساعت و نیم همچنان در جای خود افتاده بوده، در حالی که با نیروهای عراقی اندکی فاصله داشتم. آرام آرام ضعف و تشنگی بر من غلبه کرد، سراسر بدنم خیس خون بود و احساس می کردم، لحظات آخر را سپری می کنم. در چنین لحظاتی بناگاه تجلایی را دیدم که بالای سرم ایستاده است. او مسئول عملیات تیپ بود آمده بود که از نزدیک شرایط و موقعیت جنگ را بررسی کند. من و او در نزدیکترین فاصله دشمن بودیم. در تاریکی شب  که از هر طرف گلوله می بارید، مرا دید و شناخت وقتی فهمید، قادر به حرکت نیستم مرا کول کرد و می خواست به عقب منتفل کند در آن حال که مرا به زحمت به عقب می کشید، پایش می لنگید و احتمال می دادم که زخمی شده است. اصرار می کردم که مرا بگذار و خودت برو ... تجلایی مرا به یک سنگر تانک که قدری عقب تر بود، انتقال داد. مجید خانلو، حبیب پاشایی، سعیدقهرمان نیا و آقا مهدی نیز در آن سنگر بودند، آقا مهدی از همان سنگر عملیات را هدایت می کرد و تجلایی در کنارش بود.

صدای تیر بارهای دشمن یک لحظه قطع نمی شد. پی ام پی دشمن کارمی کرد، ناگهان گلوله پی ام پی به داخل سنگر ما اصابت کرد و منفجر شد که تعدادی از مجروحان و دیگر برادران زخمی شدند، من هم دوباره زخمی شدم.تجلایی با مختصر وسایل پانسمانی که داشت، زخمهای مجروحان را می بست. چفیه اش را هم به کار برد و دیگر چیزی نداشت که زخمها را ببندد، پیراهنش را در آورد ...

در این حال ضعف و عطش به شدت بر من غلبه می کرد. آنچنان که گاه از هوش می رفتم و دوباره به هوش می آمدم، صدای تیر بارها و انفجار خمپاره ها به گوش  می رسید.

آخرین بار که چشمانم را باز کردم، تجلایی را دیدم که عریان بود و با پیراهنش، زخم رزمنده ای را می بست... 

 

 

 قسمتی از وصیت نامه آقا مهدی باکری

 

ای عاشقان ابا عبدالله !

 

 

بايستي شهادت را در آغوش گرفت ، گونه ها بايستي از

 

حرارت و شوقش سرخ شود و ضربان قلب تند تر بزند .

 

************************************

 

مراد اظهار ارادت به محضر شهدا است ولا غير.....

 

 

شاید مقبول بیافتد!

 

 

************************

 

"  خالي از لطف نخواهد بود مطالعه سيره شهدا  "

 

 

پس یا علي ...

 

 

 

حضرت امام خمینی  رحمه الله علیه مي فرماید:

 

 

این وصيت نامه هايي كه این عزیزان مي نويسند مطالعه كنيد 

 

، پنجاه سال عبادت كرديد خدا قبول كند يك روز هم يكي از

/ 1 نظر / 10 بازدید
دونظر يادگاران دفاع مقدس

نويسنده: ســـــيــــد پنجشنبه، 3 خرداد 1386، ساعت 3:9 شادی روح شهدای عملیات بیت المقدس صلوات اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم سلام یاد امام و شهدا دل و میبره کرببلا زیبا بود موفق باشید بروزم و منتظر حضورتون در پناه خدا باشید E-mail: jaeshollah@yahoo.com URL: www.labbeik.persianblog.ir نويسنده: سهيل چهارشنبه، 2 خرداد 1386، ساعت 23:26 سلام به شما دوست عزيز و با تشکر از حضور شما در وبلاگ. وبلاگتان بسيار خوب و پر بار بود. ما هم از تبادل لينک بسيار استقبال می کنيم؛ در ضمن روز آزاد سازی خرمشهر را هم به شما تبريک می گويم E-mail: soheil7kheiri@gmail.com URL: mehrab-noor.persianblog.ir