‌ورودي خرمشهر، ميدان مقاومت‌

 

شهيد محمد جهان آرا بر اين ميدان نامي شايسته نهاده‌اند، اما آنان كه يادآن مقاومت عظيم را در دل محفوظ داشته‌اند پير شده‌اند و پيرتر. كودكان مي‌انگارندكه فرصتي پايان‌ناپذير براي زيستن دارند، اما چنين نيست و بر همين شيوه، ده‌ها هزارسال است كه از عمر عالم گذشته است. يعني بقا و جاودانگي را در اينجا نمي‌توان جست وهر كس جز يك بار فرصت گوش سپردن به اين سخن را نمي‌يابد. كودكان مي‌پندارند كهفرصتي پايان‌ناپذير براي زيستن دارند، اما فرصت زيستن، چه در صلح و چه در جنگ،كوتاه است، به كوتاهي آنچه اكنون از گذشته‌هاي خويش به ياد مي‌آوريم
يك روزآتش جنگ ناگاه جسم شهر را در خود گرفت. آن روزها گذشت، اما اين آتش كه چنگ در جسمما افكنده جز با مرگ خاموشي نمي‌گيرد. رسول و بهنام سيزده‌ساله اكنون به سرچشمه‌يجاودانگي رسيده‌اند. آنان خوب دريافتند در جايي كه هيچ چيز جز لمحه‌اي كوتاهنمي‌پايد، براي جاودان ماندن چه بايد كرد. سخن عشق نه فقط پير و جوان نمي‌شناسد، بلجوانان كه نسبت به ملكوت جديد العهدند و هنوز به اعماق اين چاه فرو نيفتاده‌اند وثقل خاك زمين‌گيرشان نكرده است، گوش و چشمي گشوده‌تر دارند.

‌‌آيا سيزده‌سالگان امروز خرمشهر مي‌دانند كه در زير سقف مدرسه‌هايشان چه گذشتهاست؟ شهيد تقي محسني‌فر روح آب را به نظاره مي‌خواند.

شهيد محمد جهان‌آرا در سال ١٣٥٩ واقعه‌ي مقر مدرسه را چنين باز گفته بود:
 ... ))
و خاطره‌ي مهمي كه مي‌تونم اينجا مطرح كنم همون شبي بود كه بچه‌ها تو مقر خوابيدهبودند. نزديك ساعت دو، من خودم اتاق جنگ بودم. به من خبر دادند كه يه توپ ١٣٥ميليمتري تو مقر خورده و عده‌اي از بچه‌ها شهيد شدن. وقتي وارد مقر شدم، هيچ‌كسنبود. بچه‌ها بيش‌ترشون زخمي شده بودند و برده بودنشون بيمارستان. وقتي چراغ قوه‌ايكه دستم بود رو روشن كردم، مواجه شدم با بدن پاره پاره‌ي هشت تا از بچه‌هاي پاسدارخرمشهري و آغاجاري و ماهشهري كه واقعاً از يه طرف آدم صحنه‌ي كربلا يادش مياد بااون تيكه تيكه شدن بچه‌ها در خواب خوش و بعد، چراغ قوه رو كه اطراف انداختم ديدمتيكه تيكه دست و پاي بچه‌ها و تن پاره‌ي اونا بود كه وقتي من اومدم بيرون، يكي ازبچه‌هاي سرگروه اومد طرفم. گريه مي‌كرد، مي‌گفت: «محمد ما چي‌كار كنيم، ما هيچ‌كسرو نداريم، بچه‌ها دارن از بين ميرن.» من بغلش كردم، گفتم: «نه، ما خدا رو داريم،ما امامو داريم. مطمئن باشيد كه ما پيروزيم. مسئله اين نيست كه بچه‌ها از بين برن،مسئله‌ اينه كه مكتب باقي بمونه. اگه مكتب باقي موند، همه چيز ما باقي مي‌مونه، ولي اگه مكتب ضربه‌اي ببينه، اونوقته كه ما هيچ‌چي نداريم.» اينو كه گفتمش راحت شد. گريه مي‌كرد، گرفتمش بغل وآوردمش. گفتمش بيا بريم. بايستي خودمونو آماده كنيم براي فردا  (( .

شادي روح شهداي عمليات بيت المقدس صلوات

 

رودخانه‌ي خرمشهر آن‌روزها هم بي‌وقفه مي‌گذشته است و امروز نيز از گذشتن بازنايستاده است. يك روز ناگهان از آسمان آتش باريد و حيات معمول شهر متوقف شد. كشتي‌ها به گل نشستند، اتومبيل‌ها گريختند و شهر خالي شد. چنين رفتني كه رودخانهدارد، ماندن است. رودخانه ماند و نظاره كرد كه چگونه حيات حقيقي مردان خدا،ققنوس‌وار از ميان خاكسترِ نخل‌هاي نيم‌سوخته، خانه‌هاي ويران، اتومبيل‌هايآتش‌گرفته و كشتي‌هاي به گِل‌نشسته سر بر آورد و بعثتي ديگر آغاز شد. عجب از اينعقل باژگونه كه ما را در جست و جوي شهدا به قبرستان‌ها مي‌كشاند! عجب از اينچشم‌هاي كور و گوش‌هاي كر كه شهر آسماني خرمشهر را نمي‌بينند و زمزمه‌ي ارواحجاويدان را نمي‌شنوند! شور زندگي يك بار ديگر مردمان را به خرمشهر كشانده است. شايدآنان در نيابند، اما شهر در پناه شهداست و اين حقيقت را بر لوح محفوظ آب نگاشته‌اند.

                                        سيد شهيدان اهل قلم

                                             آقا سيد مرتضي آويني

 

/ 3 نظر / 10 بازدید
ع - ل

دوست عزيزسلام اگر مي خواهيد آثار ادبي شما در " كتاب ماه ادبي بلاگرها " چاپ شود، به قسمت لينك دوستان با عنوان "طرح انتشار كتاب ادبي ماه " در وبلاگ سروش آزادي سري بزنيد. www.ketabdan.persianblog.ir لطفا به دوستانتان نيز اطلاع دهيد.

ع - ل

دوست عزيزسلام اگر مي خواهيد آثار ادبي شما در " كتاب ماه ادبي بلاگرها " چاپ شود، به قسمت لينك دوستان با عنوان "طرح انتشار كتاب ادبي ماه " در وبلاگ سروش آزادي سري بزنيد. www.ketabdan.persianblog.ir لطفا به دوستانتان نيز اطلاع دهيد.

سيدمهدی موسوی

سلام ممنونم و استقبال می کنم حتما خبر بدهید...[گل sooe_tafahom@hotmail.com]