معرفي سردار شهيد طوسي



سردار طوسي در سال 1337 در روستاي طوسكلا از توابع شمالي شهرستان نكا ديده به جهان گشود و دوران كوتاه و تحصيلي خود را در همين روستا و شهرستان به اتمام رسانيد. بعد از اتمام دوره راهنمايي بعلل مشكلات شغل كشاورزي و فرزند ارشد خانواده، نتوانست به تحصيلات خود ادامه دهدو تا زمان سربازي كه در زمان رژيم پهلوي به خدمت فرا خوانده شد. ايشان با شناخت و آگاهي كه از خدمت براي حكومت ظالم داشت رغبيتي براي سربازي نداشته و بالجبار توسط ژاندرمري منطقه به خدمت اعزام و بعد از مدت كوتاهي به لطف حق مورد عفو خدمتي قرار گرفت.
سردار فردي مذهبي و مقيد به فرايض بوده اين زمينه روحي از ويژگي سردار بوده است كه او را وارث اجداد خود كه مروج اسلام و اهل بيت پيامبر بودند بايد دانست. سردار فردي متواضع با صلابت و داراي نفوذ اجتماعي و با جاذبه بوده است. عوامل مختلفي در شكل‌بندي اين سردار بزرگ اسلام قابل بررسي است كه اشاره مي‌كنيم.



دوران نوزادي
سال 1337 بود. شب هنگام دردي شيرين در چهره همسرم نمايان شد. بلافاصله دنبال مشهدي زهرا قابله محل و ديگر زن‌هاي همسايه رفتم. دل توي دلم نبود. بعد از 3 سال انتظار لطف خدا شامل حال ما شده بود و قرار بود تا دقايقي ديگر صداي فرزندم را بشنوم و در آغوش بگيرم. نمي‌دانم اين دقايق و ثانيه‌ها چگونه گذشت كه ديدم يكي از زن‌ها دوان دوان آمد و گفت: «مشهدي مژده بده، خداوند يك پسر به تو داده.» اين لحظه براي من فراموش نشدني بود. بي اختيار اشك شوق در چشمانم حلقه زد. نمي‌دانم چگونه مژدگاني را دادم. اما فوراً رفتم و دو ركعت نماز شكرانه به جا آوردم. بعد از سالها انتظار من هم پدرشده بودم و دعاي مرحوم پدرم در حق‌ام مستجاب شده بود. بعد از چند روز به همسرم گفتم نام فرزند را چه بگذاريم؟ او خندي و گفت اين وظيفه توست. و پس از صحبتها و مشورت گفتم حالا كه در ماه شعبان به دنيا آمده اسمش را مي‌گذاريم شعبان‌علي. تقريباً 1 ماه از سن اين كوچولو مي‌گذشت كه يكي از دوستانم به نام حاج آقا پرهيزگار كه روحاني اهل مشهد بود و براي تبليغ به روستايمان طوسكلا آمده بود هنگامي كه فهميد چنين اسمي را برايش برگزيديم تأملي كرد و گفت: شعبان علي اسم خوبي نيست چون شعبان اسم ماهي از ماههاي قمري است لذا پيشنهاد مي‌كنم نام شما با محمد شروع مي‌شود و پس از آن به علي ختم مي‌شود. نام پسرت را با محمد شروع كن و به سبط اكبر پيامبر(ص) حسن ختم كند. اسمش را بگذار محمدحسن و به اين ترتيب نام محمدحسن را با راهنمايي عالم متقي براي پسرم برگزيديم.
حضور محمدحسن در زندگي من و مادرش حاجيه بتول رونق ديگري ايجاد كرد و بركات زيادي به زندگي ما وارد شد. خداوند او را چون ميوه‌اي شيرين در سرزمين دلمان بارآورده بود كه از گريه‌هايش دلم ريش ريش مي‌شد و وقتي كه مي‌خنديد تمام خستگي‌هايم را از تنم مي‌زدود. محمدمحسن شش ماه بود كه در كنار پنبه‌زار برايش سايبان درست كرده بوديم. تا بچه زير سايبان استراحت كند و مادرش هم سرگرم چيدن پنبه از درون غوزها بود. هنگامي كه همسرم رفت تا به بچه شير بدهد، يك مار سياه رنگي را در زيرپاي بچه مي‌بيند. همسرم برايم تعريف مي‌كرد كه با ديدن اين صحنه چشمانم به سياهي رفت و نمي‌دانستم چكار كنم تنها كاري كه توانستم بكنم اين بود كه با داد و فرياد يكي از كارگراني را كه در زمين مشغول چيدن پنبه بود را صدا زدم و او با ديدن اين صحنه مرا آرام كرد و گفت كه اينقدر گريه و زاري نكن. اگر قرار بود كه اين مار محمدحسن را نيش بزند تا حالا كارش را تمام كرده بود. اين مار محافظ محمدحسن است، به بچه آسيبي نمي‌رساند. فردا به اصرار مادرش داخل زمين و در كنارش نعنو درست كردم تا هم در كنار مادرش باشد و هم از بچه بهتر محافظت شود.

دوران كودكي
هرروز به لطف خداوند پسرمان بزرگتر مي‌شد و به زندگي ما گرمي بيشتري مي‌بخشيد. با اينكه چند وقت از تولدش مي‌گذشت اما هنوز برايش شناسنامه نگرفته بوديم. در شهرستان نكاء ثبت احوال نداشتيم. مجبور شدم بروم بهشهر، با كمي زحمت و حرارت بالاخره توانستم، شناسنامه‌اي برايش بگيرم و نام محمدحسن را در آن بنويسم. در حدود 5 يا 6 سال بود دقيقاً بخاطر ندارم كه تصميم گرفتم به مكتب بفرستمش و چون خودم در كودكي نتوانسته بودم مرتب و دائماً به مكتب بروم مصمم شدم كه پسرم تحت هر شرايطي كه شد مكتبش را برود و ادامه دهد. چون وضع مالي پدرم خوب نبود مكتب را برايش برگزيديم. بهش گفتم كه پسرم حالا كه در ده مكتب نداريم دوست دارم دعايي بهت ياد بدم. با اينكه كوچك بوده ومظلوم، نشست تا برايش دعايي بخوانم. اين طور شروع كردم «بار الها به جاه قرب نبي، به رسولت محمدعربي، به علي زاده‌ي ابوطالب، اسدالله سرور غالب، به حسن جرعه نوشِ زهر ستم، جگر نازكش شده در هم، زِ گل باغ سيد ثقولين تشنه‌ي كربلا امام حسين(ع) مجرمانيم طالب قرآن، جرعه‌اي از حوض كوثرم بچشان، پدر و مادرم را تو رحمت كن، به حق بسم الله بعد از هم كسان و خويشانش، هم ز اولاد و هم ز اجدادش، طلب مغفرت زعام و خاص، سوره فاتحه مع الخلاص. الفاتحت مع الصلوات.» گفتم پسرم يادگرفتي؟ خنديد و با زبان كودكانه گفت: پدر خيلي سخت است. همسرم جلو آمد و گفت: مشهدي محمدعلي صبركن، به جاي پسرم برات مي‌خونم. ديدم از اول تا آخر دعا را خواند. با تعجب پرسيدم كجا يادگرفتي؟ گفت توي مسجد آقاي كوميشاني به شما پسرها درس مي‌داد ما دخترها پشت پرده مي‌نشستيم و حرف‌هاي شما را تكرار مي‌كرديم و ياد مي‌گرفتيم.



دوران كودكي دوم
كم‌كم وقت آن شده بود كه محمدحسن به مدرسه برود. شهريور ماه بود. دستش را گرفتم و بردم مدرسه و اسمش را نوشتم. يك سپاهي دانشي بود به نام آقاي اسبقي، وقتي او را پذيرفت به من گفت: بايد كفش و لباس مناسب براي پسرت بخري. فرداش من و محمدحسن رفتيم بازار بازار نكا، يك كفش لاستيكي و مقداري لباس نو برايش خريدم. پسرم خيلي خوشحالي مي‌كرد. و خيلي ذوق مي‌كرد كه هر چه زودتر به منزل برسد و كفش و لباس نويش را به مادرش نشان بدهد. وقتي به منزل رسيديم زودتر از من خودش را به مادرش رساند و وسايلش را نشان داد. لبخندي روي لب‌هاي مادرش نقش بست. روز اول مهر از راه رسيد. كفش و لباس نو خيلي به پسرم مي‌‌آمد. چون آن روزها رسم نبود، برايش كيف نخريدم. بچه آرام و سر به زير بود. كار به كسي نداشت. در آن زمان بچه‌ها هم صبح به مدرسه مي‌رفتند و هم عصر فقط موقع ظهر براي ناهار به خانه مي‌آمدند. يه روز كه پسرم از مدرسه برگشته بود، مغبون و ناراحت بود. آثار تركه چوب و تازيانه روي دستها و پاهايش و گوشه‌اي از صورتش مانده بود. وقتي او را به اين شكل ديدم با تعجب گفتم: چي شده پسرم. كي اين بلا را سرت آورده. در حالي كه هق‌هق گريه در گلويش مانده بود و با كوچكترين سخني مي‌تركيد؟ بريده بريده گفت: آقاي اسبقي. نمي‌توانست سرپا بايستد، اين پا و آن پا مي‌كرد. جوراب از پاهايش درآوردم. ديدم كف پاهايش تاول زده. خيلي عصباني شدم. بغض سنگيني روي سينه‌ام نشست. گريه كردم. عموي ايشان او را به مدرسه برد به سپاهي دانش گفت: خجالت نمي‌كشي بچه مردم را اين طوري مي‌زني؟ توحق نداشتي با اي طفل معصوم اين طور برخورد كني؟ چرا اين كار را كردي؟ سپاهي دانش گفت: مشقش را ننوشته بود تنبيه‌اش كردم. اما برادرم قبول نكرد و گفت: يكبار ديگه، نه تنها اين بچه بلكه با هر يك از بچه هاي اين مدرسه اين رفتار را بكني از دست تو شكايت مي‌كنم. كلاس سوم كه رفت برايش كيف خريدم. در كلاس سوم بود كه همه به مدرسه مي‌رفت و همه به كار منزل و كشاورزي كمك من و مادرش مي‌كرد. فصل بهار همراه با طراوت و زيبايي‌اش از راه رسيد و كار كشاورزي هم شروع شد. يك تيلر كشاورزي خريده بدم كه گاهي اوقات محمدحسن سوارش مي‌شد و براي گاوها علف حمل مي‌كرد. تقريباً در همين نه سالگي براي برداشت محصول برنج «شلتوت» با تيلر، دسته‌هاي درو شده‌ي برنج را به سمت خرمن حمل مي‌كرد. يك وقت ديدم از دور فرياد مي‌كشد و مرا صدا مي‌زند. گفتم: چي شده. جرا اينقدر داد و فرياد راه انداختي؟ با دستان كوچكش اشاره زد كه بيا. به سمتش رفتم ديدم تيلر توي لجن زار گير كرده. نگاه به بارش كردم. ديدم كه خيلي سنگين است. گفتم: پسرم چقدر بار روي تيلر گذاشتي بخاطر همين گير كرده. سرش را پائين آورد و چيزي نگفت از حس كار كردن او فهميدم كه مي‌خواهد كم‌كم نقش خودش را در زندگي به من نشان دهد اين حاكي از نوعي احساس غرور و غيرت جواني بود. تا كلاس پنجم، همه ساله خرداد قبولي‌اش را گرفت. با هم رفتيم به شهر نكا و نام ايشان را در مدرسه راهنمايي فردوسي كه شبانه بود نوشتم. تا هم درس بخواهد و هم در كار مزرعه كمك من باشد. در گرما و سرما، سه سال از طوسكلا به نكا مي‌رفت و با جديت درسهايش را پيگيري مي‌كرد و با موفقيت دوران راهنمايي‌اش را به پايان برد. به كلاس پنجم كه رسيده بود شروع به خواندن نماز كرد. قرآن كريم را هم به خوبي ياد گرفته بود. وقتي آستين‌ها را بالا مي‌زد تا نماز بخواند، مادرش مي‌ايستاد و نگاهش مي‌كرد. به همسرم مي‌گفتم كه خوشحالي كه پسرت را درحال نماز مي‌بيني؟ مي‌گفت پس چي كه خوشحال نباشم. هر وقت مي‌خواستم بهش شير بدهم وضو مي‌گرفتم و بسم الله مي‌كردم و هر چه از خدا خواستم به من داد. در همان كلاس پنجم تقريباً سال 51 ـ50 بود كه محمدحسن گفت: بابا ماه رمضان امسال مي‌توانم روزه بگيرم. گفتم: پسرجان تو ضعيفي باشد براي سال بعد. با كلي صحبت قرار شد يك روز در ميان روزه بگيرد. روزه باعث شده بود تا از نظر جسمي ضعيف و بسيار لاغر شود. اما چون خودش داوطلبانه خواسته بود ما سخت‌گيري نكرديم. و سال بعد تمام ماه را روزه گرفت. بعد از پايان دوره راهنمايي براي ادامه تحصيلات او را به ساري آوردم و در دبيرستان طالقاني فعلي ثبت نام كردم.

دوران نوجواني
سال سوم دبيرستان بود كه فعاليتهاي او بر عليه رژيم شروع شد و در ابتدا از ما مخفي مي‌كرد و بعداً ما از دير آمدن ايشان فهميديم كه بر عليه رژيم فعاليت مي‌كنند و شب نامه و اعلاميه‌هاي حضرت امام را در بين مردم پخش مي‌كنند كم‌كم از طرف ژاندرمري اسم ايشان سربازي درآمد اما قلباً هيچ اعتقادي براي خدمت به نظام شاهنشاهي نداشت. اما به اجبار مجبور به رفتن شد. پس از مدتها كه براي آموزش رفته بودند و ازش بي‌خبر بوديم به ژاندرمري بهشهر رفتم و با كلي پرس و جو فهميدم كه او را به بيرجند بردند. پس از خداحافظي از خانواده به مشهد رفتم و از امام رضا (ع) خواستم كه با پسرم به منزل برگردم. به طرف بيرجند حركت كردم و لطف خدا شامل حالم شد و دعايم در حرم حضرت رضا به اجابت رسيد و محمدحسن از سربازي معاف شد. در پوست خود نمي‌گنجيد. بعد فعاليتهايش بر عليه رژيم را به كمك دوستانش گسترش بيشتري داد و در برگزاري تظاهرات و جلسات سخنراني و قرآن و آگاه كردم مردم بخصوص جوانان همت گماشت و در سن 19 سالگي بود كه دخترعمه‌اش را به عقدش درآوردم. و از اينكه همسري ديندار و محجوب نصيبش شد افتخار مي‌كرد و كم‌كم همسرش نيز در جريان فعاليتهاي او بر عليه رژيم نيز قرار گرفت بصورتي كه شبها دير به خانه مي‌آمد. و خيلي احساس نگراني مي‌كرد.. و يك راديو كوچك داشت كه پيام حضرت امام را از كشورهاي ديگر دريافت مي‌كرد. و كم‌كم انقلاب به روزهاي حساس و سرنوشت ساز خود نزديك مي‌شد كه عروسم، اولين نوه‌مان را باردار بود و در خانواده شور و شوق بدنيا آمدن يك كودك در چهره همگان مشههود بود. و خانواده خود را براي يك عضو جديد آماده مي‌ساختند.

دوران جواني تا شهادت
نزديك به پيروزي انقلاب تقريباً دو سه روز مانده بود به فرار شاه اولين نوه‌مان به دنيا آمد و پسرم غرق در شادي و سرور شد و يك اسم انقلابي هم برايش برگزيديم و آن زمان از اين اسم‌ها متداول نبود و اسمش را گذاشت سميه و چون اولين نوه‌مان بود علاقه عجيبي به او پيدا كرده بوديم و محمدحسن چون خواهر نداشت خيلي به دخترش عشق مي‌ورزيد . سرانجام اين زحمات‌هاي شبانه روزي اين جوانان به ثمر نشست و شاه از كشور گريخت و پس از اندك زماني انقلاب به پيروزي و خون جوانان وطن به ثمر رسيد. و از اين جريانات در پوست خود نمي‌گنجيد و خوشحالي مي‌كرد و منتظر ورود حضرت امام (ره) بود و براي اين رويداد تاريخي به تهران رفت و در مراسم استقبال حضرت امام شركت و پس از چند روز به خانه بگشت تا اينكه انقلاب در 22 بهمن 57 به پيروزي رسيد و پس از چند روز از پيروزي، در كميته انقلاب اسلامي ثبت نام كرد و پس از چندي به مأموريت در غرب كشور رفت و در سال 59 وارد سپاه شد و به عضويت رسمي سپاه ساري در آمد و به منطقه كامياران در غرب كشور رفت و به مبارزه با اشرار و استقلال طلبان شهرهاپرداخت. و در آنجا سرپرستي گروهي را به عهده داشت و ضمن آشنايي با حاج احمد متوسليان به همكاري با ايشان پرداخت و پس از بازگشت پيروزمندانه به ساري فرماندهي عمليات شهرستان ساري به او واگذار گرديد و در پارك سازي جنگل‌هاي شمال كشور از لوث منافقان و ضد انقلابيون به همراه غيور مازندراني در طرح شهيد كلانتري در طي 3 سال پرداخت و با پيروزي و سربلندي اين وظيفه خطير را نيز انجام داد و شهرها و جنگلهاي كشور را از دست اشرار و منافقين رهايي يافت و پس از آن به فرماندهي اطلاعات و عمليات منطقه 3 گيلان و مازندران منصوب شد و به همراه خانواده پس از ساري به چالوس نقل مكان كرد. و عزيمت به چالوس مقارن بود با شهادت فرزندم محمدابراهيم كه جزو زبده‌ترين نيروهاي او محسوب مي‌شد و نوجوان 17 ساله‌اي بودكه در خون سرخ خود غلطيد و پس از شهادت برادر و پاك سازي جنگلهاي شمال كشور و امن بودن پشت جبهه روح بزرگ خود را در پشت جبهه در حبس ديد و تصميم گرفت كه به جبهه‌هاي جنوب برود. هر چند كه براي مأموريتهاي چندماهه به اهواز مي‌رفت اما تصميم داشت كه فعاليتهاي خود را در جنوب متمركز كند. به همراه خانواده و به اصرار عروسم به اهواز آمدند و در پايگاه شهيد بهشتي كه در قسمت پشتش خانه‌هاي مسكوني قرار داشت سكني گزيدند هر چند كه هواپيماهاي دشمن در طي روز چندين بار آسايش را از آنها مي‌ربود اما عروسم، اين همه گرفتار و اين شرايط را به خاطر در كنار همسر بودن را پذيرفت تا پس از چند ماهي كه محمدحسن به خانه مي‌آيد بتواند چند ساعتي را در كنار او باشد تا سهمي در جهاد ايشان داشته باشد. محمدحسن به فرماندهي اطلاعات و عمليات لشگر 25 كربلا و چانشيني لشگر منصوب شد. و واقعاً نيروهاي تحت امرش را مانند يك برادر و يك پدري مهربان دوست مي‌داشت و متقابلاً نيروهايش نيز به او عشق مي‌ورزيدند و رشادتها و دلاوريتهاي زيادي در عمليات مختلف از خود نشان داد كه در رأس آن عمليات والفجر 8 و آزاد سازي فاو بود كه تلاشهاي سه ماهه و شناسايي‌هاي دقيق از موقعيت دشمن به ثمر رسيد و شهر فاو آزاد شد به گفته يكي از دوستانش سردار طوسي حرف اول و آخر لشگر را مي‌زد و شناسايي كه او از مواضع دشمن انجام مي‌داد و براي توجيه فرماندهان ديگر براي عمليات صورت مي‌گرفت بدون هيچ كم و كاستي مورد قبول واقع مي‌شد و سرانجام به آروزي ديرينه خود كه مفقود بودن بود رسيد و در عمليات كربلاي 8 كه براي شناسايي از مواضع دشن به همراه تني چند از يارانش جلوتر از مواضع نيروهاي خودي رفته بود با گلوله توپي كه به كانال در راه عبور آنها خورد، چند نفر زخمي و شهيد شدند و اثري از ايشان بدست نيامد هنگامي كه خبر به فرماندهي وقت رسيد كمرش را گرفت و گفت كه: كمرم شكست طوسي عمود، خيمه لشگر 25 كربلا بود هر طور شده برويد و خبري از او برايم بياوريد. در فروردين سال 66 مفقودالاثر شدند و پس از سالها دوري و دلتنگي در سال 1374 پيكر مطهر و توتيا شده‌اش بدست خانواده رسيد و التيام بخش آلام و دردهاي ما گشت. و پس از يك تشيع باشكوه كه در تهران و ساري و بويژه در زادگاهش نكا انجام شد و مردم پياده مسافت نكا تا طوسكلا طي كردند تا قهرمان ملي كشورشان را به خاك بسپارند و هر ساله مراسم باشكوهي در قالب يادواره در زادگاهش برگزار مي‌شود روحش شاد و راهش پر رهرو باد.

موقعيت خانوادگي سردار
سردار شهيد طوسي تنها شهيد اين خانواده نيست، چون ايشان دائماً در تماس نزديك با جبهه‌ها بوده‌اند و در عمليات متعدد فرمانده و ياور رزمندگان اسلام بوده‌اند. يكي از برادران ايشان بسيجي مظلوم و مخلص شهيد محمدابراهيم قاسمي طوسي نوجواني در حدود 17 سال سن داشته و به مقام عظمي شهادت نائل آمده است. او اولين شهيد خانواده بوده است. سردار طوسي در عمليات كربلاي 8 در شلمچه در سال 1366 جاويد الاثر شد. و يكي ديگر از برادران ايشان، شهيد محمدحسين قاسمي طوسي بدست ضدانقلايون كور دل در تاريخ 16/7/1374 به شرف شهادت نائل آمد. يادشان گرامي و راهشان مستدام باد. اين شهادتها به همراه صبر و شجاعت خانواده سرداران را، چنان كوهي استوار نموده كه انسان با ديدن اين همه عظمت از خود شرمنده مي‌شود. خانواده سردار طوسي علاوه بر شهادت گلهايشان بعلت داشتن سابقه مذهبي در منطقه و استان و حتي در سطح كشور از موقعيت اجتماعي والايي برخوردار است.
فعاليتهاي نظامي سردار طوسي:
ايشان يكي از عناصر فعال در جريان انقلاب در زادگاه و روستاي اطراف و متفكر نظامي در جنگ عليه ضد انقلابيون و جنگ تحميلي، ياور خوبي براي رزمندگان بخصوص مازندراني‌ها و لشگر ويژه 25 كربلا بوده است. و براي منطقه و وطن اسلامي فرزندي مهربان و سرداري امين و مريد امام و سربازي فداكار جبهه‌ها از او براي گفتن زياد وجود دارد. سردار در پاكسازي جنگل منطقه از لوث نااهلان زحمت رنج زيادي را متحمل شده است تا آنجا كه بنا به گفته راويان مشاهدان عيني، ضدانقلابيون جنگل از ورود سردار طوسي به جنگل به رعب و وحشت مي‌افتادند. ايشان ماهها استقامت و طراحي كرد تا توانست جنگل شمال كشور را در سالهاي 1360 پاكسازي كند.
او نظم خاصي در لشگر بوجود آورده بود از جمله ايجاد لشگر كوچكي در قالب گردان ويژه شهدا كه در لشگر 25 كربلاي مازندران بوده است.

نگاهي به ارتقاء پايگاه نظامي سردار طوسي
سردار با شروع انقلاب اسلامي و با شركت در فعاليتهاي انقلابي توانست سهم مهمي در هدايت منطقه همراه با ديگر همرزمان انقلابي خود داشته است. سردار بعد از پيروزي انقلاب اسلامي به عنوان يك نيروي ساده نظامي وارد كميته انقلاب اسلامي شهرستان نكاء گرديد و بعد از مدتي در سال 1358 در سپاه پاسداران انقلاب اسلامي شهرستان ساري اسم نويسي كرد و به عنوان عضو رسمي مشغول به خدمت گرديد. او براي مبارزه با اشرار و ضد انقلابيون به سرپرستي گروهي وارد كامياران شد و ضمن آشنايي با حاج احمد متوسليان به همكاري با ايشان به خدمت مشغول شدند. سردار طوسي در سال 59 با شروع جنگ عراق عليه ايران اسلامي به عنوان فرمانده نظامي لحظه اي از اداء تكليف به رهبر خود، درنگ نكرد و به منطقه غرب اعزام شد و در آنجا حماسه‌ها آفريد و به همين دليل مورد تشويق فرمانده وقت قرار گرفت و بعد از مراجعت پيروزمندانه از اين عمليات به عنوان فرمانده اطلاعات و عمليات و جانشين فرمانده لشگر 25 كربلاي مازندران انتخاب شد. سردار با 3 سال تلاش با همكاري نيروهاي كار آمد با اجراي طرح شهيد كلانتري جنگل را پاكسازي كرد. سردار طوسي در عمليات مذكور به همراه تعدادي از نيروهاي لشگر از رودخانه وحشي اروند گذشتند وتوانستند مقر تيب 111 عراق را در شهر فاو نابود و پرچم مرقد ثامن الائمه را بر بالاي مناره مجد شهر فاو به نشانه پيروزي لشگر اسلام به اهتراز در آوردند.
نقش سردار در اين پيروزي ها از اهميت بالايي برخوردار مي باشد ايشان با فرماندهي خود برگ زريني به صفحه پيروزي اسلام، بر رشادتهاي خود افزودند.
روزنامه جمهوري اسلامي شماره 4773 تاريخ 2/9/1374

نقش سردار شهيد طوسي در جنگ تحميلي بعنوان فرمانده جنگي
سردار طوسي در عمليات بيت المقدس و آزادي خرمشهر در محور پل نور در حاليكه تعدادي از گردانها را به سمت پل نو هدايت مي كرد شديداً مجروح شد و در سال 1362 در منطقه عمليات والفجر 6 به عنوان جانشين قرارگاه طراح لبيك يا امام مسئول بكارگيري گردانهاي اعزامي گيلان و مازندران در اين طراح شد و در اين عمليات شايستگي ولياقت خود را به مرحله ظهور گذاشت و بعد از آن به عنوان فرماندهي اطلاعات و عمليات لشگر ويژه 25 كربلاي مازندران انتخاب گرديد با مديريت وبرنامه ريزي و سازماندهي توانست نيروهاي كارآمد و مخلص را در اين واحد عملياتي جذب كند. سردار سال 1364 با درخواست فرماندهي سپاه پاسداران مسئوليت شناسايي مرزي در بخش منابع عمليات را به عهده گرفت و در اين راستا يعني در شناسايي و اطلاع از تجهيزات و امكانات دشمن به خوبي انجام وظيفه نمود. نقش او از جنبه دفاع مقدس در عمليات والفجر 8 به همراه لشگر 25 كربلا قابل تحسين بوده است

پنجشنبه، 21 مهر، 1384

معرفي سردار شهيد طوسي
معرفي كوتاه سردار شهيد طوسي
سردار طوسي در سال 1337 در روستاي طوسكلا از توابع شمالي شهرستان نكا ديده به جهان گشود و دوران كوتاه و تحصيلي خود را در همين روستا و شهرستان به اتمام رسانيد. بعد از اتمام دوره راهنمايي بعلل مشكلات شغل كشاورزي و فرزند ارشد خانواده، نتوانست به تحصيلات خود ادامه دهدو تا زمان سربازي كه در زمان رژيم پهلوي به خدمت فرا خوانده شد. ايشان با شناخت و آگاهي كه از خدمت براي حكومت ظالم داشت رغبيتي براي سربازي نداشته و بالجبار توسط ژاندرمري منطقه به خدمت اعزام و بعد از مدت كوتاهي به لطف حق مورد عفو خدمتي قرار گرفت.
سردار فردي مذهبي و مقيد به فرايض بوده اين زمينه روحي از ويژگي سردار بوده است كه او را وارث اجداد خود كه مروج اسلام و اهل بيت پيامبر بودند بايد دانست. سردار فردي متواضع با صلابت و داراي نفوذ اجتماعي و با جاذبه بوده است. عوامل مختلفي در شكل‌بندي اين سردار بزرگ اسلام قابل بررسي است كه اشاره مي‌كنيم.



دوران نوزادي
سال 1337 بود. شب هنگام دردي شيرين در چهره همسرم نمايان شد. بلافاصله دنبال مشهدي زهرا قابله محل و ديگر زن‌هاي همسايه رفتم. دل توي دلم نبود. بعد از 3 سال انتظار لطف خدا شامل حال ما شده بود و قرار بود تا دقايقي ديگر صداي فرزندم را بشنوم و در آغوش بگيرم. نمي‌دانم اين دقايق و ثانيه‌ها چگونه گذشت كه ديدم يكي از زن‌ها دوان دوان آمد و گفت: «مشهدي مژده بده، خداوند يك پسر به تو داده.» اين لحظه براي من فراموش نشدني بود. بي اختيار اشك شوق در چشمانم حلقه زد. نمي‌دانم چگونه مژدگاني را دادم. اما فوراً رفتم و دو ركعت نماز شكرانه به جا آوردم. بعد از سالها انتظار من هم پدرشده بودم و دعاي مرحوم پدرم در حق‌ام مستجاب شده بود. بعد از چند روز به همسرم گفتم نام فرزند را چه بگذاريم؟ او خندي و گفت اين وظيفه توست. و پس از صحبتها و مشورت گفتم حالا كه در ماه شعبان به دنيا آمده اسمش را مي‌گذاريم شعبان‌علي. تقريباً 1 ماه از سن اين كوچولو مي‌گذشت كه يكي از دوستانم به نام حاج آقا پرهيزگار كه روحاني اهل مشهد بود و براي تبليغ به روستايمان طوسكلا آمده بود هنگامي كه فهميد چنين اسمي را برايش برگزيديم تأملي كرد و گفت: شعبان علي اسم خوبي نيست چون شعبان اسم ماهي از ماههاي قمري است لذا پيشنهاد مي‌كنم نام شما با محمد شروع مي‌شود و پس از آن به علي ختم مي‌شود. نام پسرت را با محمد شروع كن و به سبط اكبر پيامبر(ص) حسن ختم كند. اسمش را بگذار محمدحسن و به اين ترتيب نام محمدحسن را با راهنمايي عالم متقي براي پسرم برگزيديم.
حضور محمدحسن در زندگي من و مادرش حاجيه بتول رونق ديگري ايجاد كرد و بركات زيادي به زندگي ما وارد شد. خداوند او را چون ميوه‌اي شيرين در سرزمين دلمان بارآورده بود كه از گريه‌هايش دلم ريش ريش مي‌شد و وقتي كه مي‌خنديد تمام خستگي‌هايم را از تنم مي‌زدود. محمدمحسن شش ماه بود كه در كنار پنبه‌زار برايش سايبان درست كرده بوديم. تا بچه زير سايبان استراحت كند و مادرش هم سرگرم چيدن پنبه از درون غوزها بود. هنگامي كه همسرم رفت تا به بچه شير بدهد، يك مار سياه رنگي را در زيرپاي بچه مي‌بيند. همسرم برايم تعريف مي‌كرد كه با ديدن اين صحنه چشمانم به سياهي رفت و نمي‌دانستم چكار كنم تنها كاري كه توانستم بكنم اين بود كه با داد و فرياد يكي از كارگراني را كه در زمين مشغول چيدن پنبه بود را صدا زدم و او با ديدن اين صحنه مرا آرام كرد و گفت كه اينقدر گريه و زاري نكن. اگر قرار بود كه اين مار محمدحسن را نيش بزند تا حالا كارش را تمام كرده بود. اين مار محافظ محمدحسن است، به بچه آسيبي نمي‌رساند. فردا به اصرار مادرش داخل زمين و در كنارش نعنو درست كردم تا هم در كنار مادرش باشد و هم از بچه بهتر محافظت شود.

دوران كودكي
هرروز به لطف خداوند پسرمان بزرگتر مي‌شد و به زندگي ما گرمي بيشتري مي‌بخشيد. با اينكه چند وقت از تولدش مي‌گذشت اما هنوز برايش شناسنامه نگرفته بوديم. در شهرستان نكاء ثبت احوال نداشتيم. مجبور شدم بروم بهشهر، با كمي زحمت و حرارت بالاخره توانستم، شناسنامه‌اي برايش بگيرم و نام محمدحسن را در آن بنويسم. در حدود 5 يا 6 سال بود دقيقاً بخاطر ندارم كه تصميم گرفتم به مكتب بفرستمش و چون خودم در كودكي نتوانسته بودم مرتب و دائماً به مكتب بروم مصمم شدم كه پسرم تحت هر شرايطي كه شد مكتبش را برود و ادامه دهد. چون وضع مالي پدرم خوب نبود مكتب را برايش برگزيديم. بهش گفتم كه پسرم حالا كه در ده مكتب نداريم دوست دارم دعايي بهت ياد بدم. با اينكه كوچك بوده ومظلوم، نشست تا برايش دعايي بخوانم. اين طور شروع كردم «بار الها به جاه قرب نبي، به رسولت محمدعربي، به علي زاده‌ي ابوطالب، اسدالله سرور غالب، به حسن جرعه نوشِ زهر ستم، جگر نازكش شده در هم، زِ گل باغ سيد ثقولين تشنه‌ي كربلا امام حسين(ع) مجرمانيم طالب قرآن، جرعه‌اي از حوض كوثرم بچشان، پدر و مادرم را تو رحمت كن، به حق بسم الله بعد از هم كسان و خويشانش، هم ز اولاد و هم ز اجدادش، طلب مغفرت زعام و خاص، سوره فاتحه مع الخلاص. الفاتحت مع الصلوات.» گفتم پسرم يادگرفتي؟ خنديد و با زبان كودكانه گفت: پدر خيلي سخت است. همسرم جلو آمد و گفت: مشهدي محمدعلي صبركن، به جاي پسرم برات مي‌خونم. ديدم از اول تا آخر دعا را خواند. با تعجب پرسيدم كجا يادگرفتي؟ گفت توي مسجد آقاي كوميشاني به شما پسرها درس مي‌داد ما دخترها پشت پرده مي‌نشستيم و حرف‌هاي شما را تكرار مي‌كرديم و ياد مي‌گرفتيم.



دوران كودكي دوم
كم‌كم وقت آن شده بود كه محمدحسن به مدرسه برود. شهريور ماه بود. دستش را گرفتم و بردم مدرسه و اسمش را نوشتم. يك سپاهي دانشي بود به نام آقاي اسبقي، وقتي او را پذيرفت به من گفت: بايد كفش و لباس مناسب براي پسرت بخري. فرداش من و محمدحسن رفتيم بازار بازار نكا، يك كفش لاستيكي و مقداري لباس نو برايش خريدم. پسرم خيلي خوشحالي مي‌كرد. و خيلي ذوق مي‌كرد كه هر چه زودتر به منزل برسد و كفش و لباس نويش را به مادرش نشان بدهد. وقتي به منزل رسيديم زودتر از من خودش را به مادرش رساند و وسايلش را نشان داد. لبخندي روي لب‌هاي مادرش نقش بست. روز اول مهر از راه رسيد. كفش و لباس نو خيلي به پسرم مي‌‌آمد. چون آن روزها رسم نبود، برايش كيف نخريدم. بچه آرام و سر به زير بود. كار به كسي نداشت. در آن زمان بچه‌ها هم صبح به مدرسه مي‌رفتند و هم عصر فقط موقع ظهر براي ناهار به خانه مي‌آمدند. يه روز كه پسرم از مدرسه برگشته بود، مغبون و ناراحت بود. آثار تركه چوب و تازيانه روي دستها و پاهايش و گوشه‌اي از صورتش مانده بود. وقتي او را به اين شكل ديدم با تعجب گفتم: چي شده پسرم. كي اين بلا را سرت آورده. در حالي كه هق‌هق گريه در گلويش مانده بود و با كوچكترين سخني مي‌تركيد؟ بريده بريده گفت: آقاي اسبقي. نمي‌توانست سرپا بايستد، اين پا و آن پا مي‌كرد. جوراب از پاهايش درآوردم. ديدم كف پاهايش تاول زده. خيلي عصباني شدم. بغض سنگيني روي سينه‌ام نشست. گريه كردم. عموي ايشان او را به مدرسه برد به سپاهي دانش گفت: خجالت نمي‌كشي بچه مردم را اين طوري مي‌زني؟ توحق نداشتي با اي طفل معصوم اين طور برخورد كني؟ چرا اين كار را كردي؟ سپاهي دانش گفت: مشقش را ننوشته بود تنبيه‌اش كردم. اما برادرم قبول نكرد و گفت: يكبار ديگه، نه تنها اين بچه بلكه با هر يك از بچه هاي اين مدرسه اين رفتار را بكني از دست تو شكايت مي‌كنم. كلاس سوم كه رفت برايش كيف خريدم. در كلاس سوم بود كه همه به مدرسه مي‌رفت و همه به كار منزل و كشاورزي كمك من و مادرش مي‌كرد. فصل بهار همراه با طراوت و زيبايي‌اش از راه رسيد و كار كشاورزي هم شروع شد. يك تيلر كشاورزي خريده بدم كه گاهي اوقات محمدحسن سوارش مي‌شد و براي گاوها علف حمل مي‌كرد. تقريباً در همين نه سالگي براي برداشت محصول برنج «شلتوت» با تيلر، دسته‌هاي درو شده‌ي برنج را به سمت خرمن حمل مي‌كرد. يك وقت ديدم از دور فرياد مي‌كشد و مرا صدا مي‌زند. گفتم: چي شده. جرا اينقدر داد و فرياد راه انداختي؟ با دستان كوچكش اشاره زد كه بيا. به سمتش رفتم ديدم تيلر توي لجن زار گير كرده. نگاه به بارش كردم. ديدم كه خيلي سنگين است. گفتم: پسرم چقدر بار روي تيلر گذاشتي بخاطر همين گير كرده. سرش را پائين آورد و چيزي نگفت از حس كار كردن او فهميدم كه مي‌خواهد كم‌كم نقش خودش را در زندگي به من نشان دهد اين حاكي از نوعي احساس غرور و غيرت جواني بود. تا كلاس پنجم، همه ساله خرداد قبولي‌اش را گرفت. با هم رفتيم به شهر نكا و نام ايشان را در مدرسه راهنمايي فردوسي كه شبانه بود نوشتم. تا هم درس بخواهد و هم در كار مزرعه كمك من باشد. در گرما و سرما، سه سال از طوسكلا به نكا مي‌رفت و با جديت درسهايش را پيگيري مي‌كرد و با موفقيت دوران راهنمايي‌اش را به پايان برد. به كلاس پنجم كه رسيده بود شروع به خواندن نماز كرد. قرآن كريم را هم به خوبي ياد گرفته بود. وقتي آستين‌ها را بالا مي‌زد تا نماز بخواند، مادرش مي‌ايستاد و نگاهش مي‌كرد. به همسرم مي‌گفتم كه خوشحالي كه پسرت را درحال نماز مي‌بيني؟ مي‌گفت پس چي كه خوشحال نباشم. هر وقت مي‌خواستم بهش شير بدهم وضو مي‌گرفتم و بسم الله مي‌كردم و هر چه از خدا خواستم به من داد. در همان كلاس پنجم تقريباً سال 51 ـ50 بود كه محمدحسن گفت: بابا ماه رمضان امسال مي‌توانم روزه بگيرم. گفتم: پسرجان تو ضعيفي باشد براي سال بعد. با كلي صحبت قرار شد يك روز در ميان روزه بگيرد. روزه باعث شده بود تا از نظر جسمي ضعيف و بسيار لاغر شود. اما چون خودش داوطلبانه خواسته بود ما سخت‌گيري نكرديم. و سال بعد تمام ماه را روزه گرفت. بعد از پايان دوره راهنمايي براي ادامه تحصيلات او را به ساري آوردم و در دبيرستان طالقاني فعلي ثبت نام كردم.

دوران نوجواني
سال سوم دبيرستان بود كه فعاليتهاي او بر عليه رژيم شروع شد و در ابتدا از ما مخفي مي‌كرد و بعداً ما از دير آمدن ايشان فهميديم كه بر عليه رژيم فعاليت مي‌كنند و شب نامه و اعلاميه‌هاي حضرت امام را در بين مردم پخش مي‌كنند كم‌كم از طرف ژاندرمري اسم ايشان سربازي درآمد اما قلباً هيچ اعتقادي براي خدمت به نظام شاهنشاهي نداشت. اما به اجبار مجبور به رفتن شد. پس از مدتها كه براي آموزش رفته بودند و ازش بي‌خبر بوديم به ژاندرمري بهشهر رفتم و با كلي پرس و جو فهميدم كه او را به بيرجند بردند. پس از خداحافظي از خانواده به مشهد رفتم و از امام رضا (ع) خواستم كه با پسرم به منزل برگردم. به طرف بيرجند حركت كردم و لطف خدا شامل حالم شد و دعايم در حرم حضرت رضا به اجابت رسيد و محمدحسن از سربازي معاف شد. در پوست خود نمي‌گنجيد. بعد فعاليتهايش بر عليه رژيم را به كمك دوستانش گسترش بيشتري داد و در برگزاري تظاهرات و جلسات سخنراني و قرآن و آگاه كردم مردم بخصوص جوانان همت گماشت و در سن 19 سالگي بود كه دخترعمه‌اش را به عقدش درآوردم. و از اينكه همسري ديندار و محجوب نصيبش شد افتخار مي‌كرد و كم‌كم همسرش نيز در جريان فعاليتهاي او بر عليه رژيم نيز قرار گرفت بصورتي كه شبها دير به خانه مي‌آمد. و خيلي احساس نگراني مي‌كرد.. و يك راديو كوچك داشت كه پيام حضرت امام را از كشورهاي ديگر دريافت مي‌كرد. و كم‌كم انقلاب به روزهاي حساس و سرنوشت ساز خود نزديك مي‌شد كه عروسم، اولين نوه‌مان را باردار بود و در خانواده شور و شوق بدنيا آمدن يك كودك در چهره همگان مشههود بود. و خانواده خود را براي يك عضو جديد آماده مي‌ساختند.

دوران جواني تا شهادت
نزديك به پيروزي انقلاب تقريباً دو سه روز مانده بود به فرار شاه اولين نوه‌مان به دنيا آمد و پسرم غرق در شادي و سرور شد و يك اسم انقلابي هم برايش برگزيديم و آن زمان از اين اسم‌ها متداول نبود و اسمش را گذاشت سميه و چون اولين نوه‌مان بود علاقه عجيبي به او پيدا كرده بوديم و محمدحسن چون خواهر نداشت خيلي به دخترش عشق مي‌ورزيد . سرانجام اين زحمات‌هاي شبانه روزي اين جوانان به ثمر نشست و شاه از كشور گريخت و پس از اندك زماني انقلاب به پيروزي و خون جوانان وطن به ثمر رسيد. و از اين جريانات در پوست خود نمي‌گنجيد و خوشحالي مي‌كرد و منتظر ورود حضرت امام (ره) بود و براي اين رويداد تاريخي به تهران رفت و در مراسم استقبال حضرت امام شركت و پس از چند روز به خانه بگشت تا اينكه انقلاب در 22 بهمن 57 به پيروزي رسيد و پس از چند روز از پيروزي، در كميته انقلاب اسلامي ثبت نام كرد و پس از چندي به مأموريت در غرب كشور رفت و در سال 59 وارد سپاه شد و به عضويت رسمي سپاه ساري در آمد و به منطقه كامياران در غرب كشور رفت و به مبارزه با اشرار و استقلال طلبان شهرهاپرداخت. و در آنجا سرپرستي گروهي را به عهده داشت و ضمن آشنايي با حاج احمد متوسليان به همكاري با ايشان پرداخت و پس از بازگشت پيروزمندانه به ساري فرماندهي عمليات شهرستان ساري به او واگذار گرديد و در پارك سازي جنگل‌هاي شمال كشور از لوث منافقان و ضد انقلابيون به همراه غيور مازندراني در طرح شهيد كلانتري در طي 3 سال پرداخت و با پيروزي و سربلندي اين وظيفه خطير را نيز انجام داد و شهرها و جنگلهاي كشور را از دست اشرار و منافقين رهايي يافت و پس از آن به فرماندهي اطلاعات و عمليات منطقه 3 گيلان و مازندران منصوب شد و به همراه خانواده پس از ساري به چالوس نقل مكان كرد. و عزيمت به چالوس مقارن بود با شهادت فرزندم محمدابراهيم كه جزو زبده‌ترين نيروهاي او محسوب مي‌شد و نوجوان 17 ساله‌اي بودكه در خون سرخ خود غلطيد و پس از شهادت برادر و پاك سازي جنگلهاي شمال كشور و امن بودن پشت جبهه روح بزرگ خود را در پشت جبهه در حبس ديد و تصميم گرفت كه به جبهه‌هاي جنوب برود. هر چند كه براي مأموريتهاي چندماهه به اهواز مي‌رفت اما تصميم داشت كه فعاليتهاي خود را در جنوب متمركز كند. به همراه خانواده و به اصرار عروسم به اهواز آمدند و در پايگاه شهيد بهشتي كه در قسمت پشتش خانه‌هاي مسكوني قرار داشت سكني گزيدند هر چند كه هواپيماهاي دشمن در طي روز چندين بار آسايش را از آنها مي‌ربود اما عروسم، اين همه گرفتار و اين شرايط را به خاطر در كنار همسر بودن را پذيرفت تا پس از چند ماهي كه محمدحسن به خانه مي‌آيد بتواند چند ساعتي را در كنار او باشد تا سهمي در جهاد ايشان داشته باشد. محمدحسن به فرماندهي اطلاعات و عمليات لشگر 25 كربلا و چانشيني لشگر منصوب شد. و واقعاً نيروهاي تحت امرش را مانند يك برادر و يك پدري مهربان دوست مي‌داشت و متقابلاً نيروهايش نيز به او عشق مي‌ورزيدند و رشادتها و دلاوريتهاي زيادي در عمليات مختلف از خود نشان داد كه در رأس آن عمليات والفجر 8 و آزاد سازي فاو بود كه تلاشهاي سه ماهه و شناسايي‌هاي دقيق از موقعيت دشمن به ثمر رسيد و شهر فاو آزاد شد به گفته يكي از دوستانش سردار طوسي حرف اول و آخر لشگر را مي‌زد و شناسايي كه او از مواضع دشمن انجام مي‌داد و براي توجيه فرماندهان ديگر براي عمليات صورت مي‌گرفت بدون هيچ كم و كاستي مورد قبول واقع مي‌شد و سرانجام به آروزي ديرينه خود كه مفقود بودن بود رسيد و در عمليات كربلاي 8 كه براي شناسايي از مواضع دشن به همراه تني چند از يارانش جلوتر از مواضع نيروهاي خودي رفته بود با گلوله توپي كه به كانال در راه عبور آنها خورد، چند نفر زخمي و شهيد شدند و اثري از ايشان بدست نيامد هنگامي كه خبر به فرماندهي وقت رسيد كمرش را گرفت و گفت كه: كمرم شكست طوسي عمود، خيمه لشگر 25 كربلا بود هر طور شده برويد و خبري از او برايم بياوريد. در فروردين سال 66 مفقودالاثر شدند و پس از سالها دوري و دلتنگي در سال 1374 پيكر مطهر و توتيا شده‌اش بدست خانواده رسيد و التيام بخش آلام و دردهاي ما گشت. و پس از يك تشيع باشكوه كه در تهران و ساري و بويژه در زادگاهش نكا انجام شد و مردم پياده مسافت نكا تا طوسكلا طي كردند تا قهرمان ملي كشورشان را به خاك بسپارند و هر ساله مراسم باشكوهي در قالب يادواره در زادگاهش برگزار مي‌شود روحش شاد و راهش پر رهرو باد.

موقعيت خانوادگي سردار
سردار شهيد طوسي تنها شهيد اين خانواده نيست، چون ايشان دائماً در تماس نزديك با جبهه‌ها بوده‌اند و در عمليات متعدد فرمانده و ياور رزمندگان اسلام بوده‌اند. يكي از برادران ايشان بسيجي مظلوم و مخلص شهيد محمدابراهيم قاسمي طوسي نوجواني در حدود 17 سال سن داشته و به مقام عظمي شهادت نائل آمده است. او اولين شهيد خانواده بوده است. سردار طوسي در عمليات كربلاي 8 در شلمچه در سال 1366 جاويد الاثر شد. و يكي ديگر از برادران ايشان، شهيد محمدحسين قاسمي طوسي بدست ضدانقلايون كور دل در تاريخ 16/7/1374 به شرف شهادت نائل آمد. يادشان گرامي و راهشان مستدام باد. اين شهادتها به همراه صبر و شجاعت خانواده سرداران را، چنان كوهي استوار نموده كه انسان با ديدن اين همه عظمت از خود شرمنده مي‌شود. خانواده سردار طوسي علاوه بر شهادت گلهايشان بعلت داشتن سابقه مذهبي در منطقه و استان و حتي در سطح كشور از موقعيت اجتماعي والايي برخوردار است.
فعاليتهاي نظامي سردار طوسي:
ايشان يكي از عناصر فعال در جريان انقلاب در زادگاه و روستاي اطراف و متفكر نظامي در جنگ عليه ضد انقلابيون و جنگ تحميلي، ياور خوبي براي رزمندگان بخصوص مازندراني‌ها و لشگر ويژه 25 كربلا بوده است. و براي منطقه و وطن اسلامي فرزندي مهربان و سرداري امين و مريد امام و سربازي فداكار جبهه‌ها از او براي گفتن زياد وجود دارد. سردار در پاكسازي جنگل منطقه از لوث نااهلان زحمت رنج زيادي را متحمل شده است تا آنجا كه بنا به گفته راويان مشاهدان عيني، ضدانقلابيون جنگل از ورود سردار طوسي به جنگل به رعب و وحشت مي‌افتادند. ايشان ماهها استقامت و طراحي كرد تا توانست جنگل شمال كشو
/ 0 نظر / 16 بازدید